{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شکوفه های گیلاس🌸

شکوفه های گیلاس🌸
پارت اول🌸
اسم:اوسامو دازای. سن :۱۰
ظهر بود دازای داشت از مدرسه اش برمی‌گشت که یک دفعه دست های کوچکی جلوی چشمش را گرفتن.
....:من کیم؟؟
دازای :دستت رو از رو چشمام بردار کاریسا.
کاریسا:هی هی هی
اسم:اوسامو کاریسا. سن:۹(خواهر کوچکتره دازای )
اندره:نه.سان .....یه کم ....اروم تر
اسم :اوسامو آندره. سن:۷(کوچکترین داداش دازای)
میساکی:نه سان مگه بهتون نگفته بودم یکم اروم تر داداش که فرار نمی کنه
اسم:اوسامو میساکی. سن:۸ ( دومین خواهر کوچکتره دازای)
دازای:حالا لازم نیست دعوا کنید بیاید بریم خونه.
میساکی،آندره و کاریسا : های (چشم)
ویو راوی*
دازای با خواهر و برادراش به خونه رسیدن و هر کدوم به اتاق هایشون رفتن تا لباس عوض کنن. دازای زودتر از همه لباسش رو عوض کرد و رفت به سنت آشپز خونه
دازای : سلام مامان و بابا *با لبخند
مادر دازای:سلام عزیزم
اسم:اوسامو اکیرا. سن :۲۹ شغل :(مامور اجرایی سابق مافیا ) خانه دار
پدر دازای : سلام پسرم
اسم:اوسامو سوسوکی سن:۳۱ شغل:رئیس خاندان اوسامو(رئیس سابق مافیا)
اکیرا :بچه ها بیاید غذا سرد می شه *داد
ویو راوی *
میساکی،آندره و کاریسا اومدن و سلام کردن و غذاشون رو خوردن ...بعد از چند ساعت هم شام خوردن و خوابیدن(ببخشید چیزی بعد ناهار به سرم نزد😅)

فرداش روز تعطیل بود و قرار بود بچه ها برن پارک .
اکیرا:بچه حواستون باشه با غریبه حرف نزنید.
هر چهار تاشون باهم :های
سوسوکی و اکیرا :به سلامت
ویو راوی*
دازای و بقیه به پارک رسیدن و تا تونستن بازی کردن، ولی دازای بازی نمی کرد و یه گوشه روی نیمکت نگاه می کرد . یهو یکی از دوستاش رو توی پارک دید و داد زد.
دازای: اودا!!
اودا:دازای؟!
اسم:ساکونوسکه اودا سن : ۱۰ (همکلاسی و رفیق دازای)
دازای :اینجا چیکار می کنی ؟
اودا:من اومدم یکم هوا بخورم و راه برم توچی؟(روش نشد بگه اومدم بازی کنم😅)
دازای:من خواهر و برادرام رو آوردم بازی کنن.
ویو راوی*
دازای اودا هنگامی که داشتن با هم روی نیمکت حرف می زدند اون سه تا شیطون داشتن همینجوری بازی میکردن.....کم کم دیگه داشت شب می‌شد (نکته:بچه ها ظهر رفتن بازی)برای همین دازای بچه ها رو صدا زد و گفت
دازای: بچه ها باید بریم وگرنه مامان و بابا نگران میشن.
بچه ها : های
اودا : منم میام به هرحال خونه هامون توی مسیرن.
دازای : باشه
ویو دازای *
تو راه که داشتیم بر می گشتیم من دست کاریسا کا سمت راستم بود رو گرفته بودم و همین طور آندره رو که سمت چپم بود و کاریسا هم دست میساکی رو گرفته بود ....اودا هم که بقل آندره داشت راه می رفت......
اینم پارت ۱😁
دیدگاه ها (۴)

پارت جدید

سیلام

🌊فن‌فیک زندگیِ میساکی کوروکاوا🌊#پارت_ششم#فن_فیک#توکیو_ریونجر...

From hate to lovePart::2دیدم همون پسره است که بهم گفت+ پا نش...

پارت۱۵ انیا : بیا بریم دیگه دیر شد دامیان : اوکی من میرسون...

پارت ۱ :ویو ا/ت : سلام من ا/ت هستم دختر یه خانواده ی پولدار ...

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

{مافیایی برای من }پارت:۱۱+هی بیب بیا بریم بیرون_انیا چی؟+اون...

پارت معرفی /قسمت اول

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط