{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

last bar

هان اون سوال و پرسید و لینو گفت:خب بریم اتاق هیون جرعت حقیقت بازی کنیم
هیون:چرا اتاق من؟؟
لینو:خب نزدیکه پاشین پاشین
هیون:من با اون منطقت باشه
رفتیم اتاقش ی ارامش خاصی داشت سیاه و نوک مدادی و ویو کی به باغ نگاه میکرد هممون نشستیم روی زمین و لینو بطری رو چرخوند افتاد به منو لینو
لینو:جرعت حقیقت
لیکسی:.....خب بخوام در امان بمونم حقیقت
لینو:خب.....تا حالا دوست دختر یا پسری داشتی که بهت خیانت کنه؟؟
لیکسی:ی دوست پسر که اونم ۳ ساله دیگه از یادم رفته
لینو:خب چرا جدا شدین
لیکسی:.....اون عوضی با ی دختر ریخت روی هم و ......
نمیخواستم اون خاطراتو یاداوری کنم پس هان گفت:خب دیگه بریم سراغ بعدی
همین جوری داشتیم بازی میکردیم که دیدم هان تکیه داد به منو خوابیده
لیکسی:بجه ها هان خوابید ما هم بریم بخوابیم
لینو پاشد و هانو براید استایل بغل کرد و رفت توی اتاق خودشون منم پاشدم ولی نگاهم به عکس ی دختر جوان توی قاب اتاق هیون افتاد اون کی بود ....کنجکاویم گل کرد ولی نپرسیدم
لیکسی:شب بخیر هیون
و رفتم توی اتاق خودم کل شبو توی فکر بودم صبح که شد پا شدم و رفتم توی اشپزخونه و صبحونه درست کردم و رفتم که به اجوما سر بزنم در زدم ولی صدایی نداد اروم درو باز کردم و رفتم کنار تختش که دیدم خیس عرقه دستمو گذاشتم روی پیشونیش دیدم تب داره
لیکسی:اجوما ...اجوماا
پا نشد ک نشد
دویدم رفتم توی اتاق هیون ........وقتی خواب بود خیلی معصوم و جذاب بود.....یاا الان چه وقت این فکراس رفتم نشستم روی کنار تخت و گفت:هیون هیونجیننن پاشو اجوما تب کرده بیدار نمیشه
که مثل جنا پا شد
هیون:اجوما چی؟؟
لیکسی:تب کرده پا نمیشه
پاشد و رفت توی اتاق اجوما کلی صداش زد تکونش داد ولی هیچی زنگ زد به دکتر و دکتر سریع خودشو رسوند اجوما رو معاینه کرد و داروهاشو نوشت و گفت که نبتید تا ۱ هفته کار سنگین انجام بده و رفت هیون ی نفس راحت کشید و نشست پیش اجوما
لینو و هان که تازه بیدار شده بودن اومدن توی اتاق و گفتن:چی شده
لیکسی:هیچی اجوما تب کرده بود ولی الان خوبه
لینو:...واقعا خب خدارو شکر الان خوبه
لیکسی:خب پاشین بریم صبحونه بخوریم واسه اجومارم میارم میدم
هیون: شما بخورین واسه اجومارم بده به من خودم میدم بهش
اول خواستم بگم نه ولی نگاهشو دیدم گفتم:باشه
با لینو و هان راهی اشپزخونه شدیم




ببخشید بچه ها دیر شد امروز موقه خونه تکونی ی ظرف افتاد روی دستم شکست و الان به زور اینو نوشتم
دیدگاه ها (۲)

last bar

dance

best friend💝

۵۰ تایی شدنمون مبارکک🍰🧁🎂🎁🎊🎉

رمان~Goddess ~پارت۱۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط