مردی مرفه دست پسرش را گرفت واوارا باخود به روستایی برد تا
مردی مرفه دست پسرش را گرفت واوارا باخود به روستایی برد تا قدر نعمتهای شهر و خانه را بداند و یک شبانه روز مهمان مردی فقیر وعیالوار شد در راه بازگشتن پدر پرسید پسرم اوضاعشان را دیدی پسر گفت بله خانه ما چراغهایی در حیاط دارد اما انها ماه و ستارگان را میبینند ما باغمان دیوار دارد مال انها تا دامنه کوههاست ما فواره ولی اونها رودخانه بی انتها ما یک سگ داریم وانان چهارتا پدرجان ممنونم که بهم نشان دادی که ما چقدر فقیریم وپدر از نظر پسرش متعجب بود ...انسانها دشمن ما نیستن اما دیدگاه ها ونظرات متفاوت است پس احترام به ایده ومسلک همه از کمالات است
- ۳۳۹
- ۲۸ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط