مادمازل گفت دستت را بیاور
مادمازل گفت دستت را بیاور
دستم را نزدیک بردم در کمال بی شرمی خاکستر سیگارش را روی دستم ریخت و گفت
این کار را کردم تا ابد فراموش نکنی پیش من از هیچ خانومی تعریف نکنی ....
(باور میکنی چقدر حقیر شده بودم . الان تعجب میکنم ولی ان شب کیف مگویی کردم )
خاکستر روی دستم بود که با اخم وجدیت گفت
دفعه بعد اتیش سیگارم را روی دستت خاموش میکنم تا بدانی شوخی نکردم
مات و متحیر بودم
باید پذیرای این همه تحقیر میشدم یا میز بازی را واژگون میکردم .
با صورتی گیج و مات نگاهش کردم
متوجه شد به چشمانم خیره شد و چشمکی زد و با خنده شیطنت آمیزی به خودش حالت لوندی داد و با عشوه خاصی گفت
من باید به فکر غیرت تو باشم ولی تو نه ؟
تازه فهمیدم با این همه پیکی که سر کشیده کلمه به کلمه مباحث را در خاطرش جمع میکند و فایل میدهد
باخودم گفتم اگر اینگونه نبود که از بزرگترین تاجرها ان هم در تمام اروپا و امریکا نمیشد. انهم با یک زمینه مافیایی...
بلند خندیدم و گفتم
پس چگونه از مستی بگویم که شما ناراحت نشوید و هوای غیرت بانو را داشته باشم
دامنش را بالا زد و همانگونه که قفا خوابیده بود پایش روی پای دیگر انداخت و گفت
برای نابودی رقیب نقطه ضعف ها هم هستند ....از نقطه ضعفش بگو
گفتم تنهایی...
مادمازل گفت
نگفتی ساپورت یا دامن ؟
بلند خندید و گفت ..
خیلی دوست دارم از انان که معشوقه می شوند بشنوم . دخترانی که آنقدر قدرت دارند تا دلی را اسیر خود کنند . در بیزینس خیلی موفق میشوند این افراد را استخدام میکنم
گفتم مردها را چطور ؟
گفت از مردها متنفرم در تمام سیستم کاری و چارت سازمانی ام
از بادیگارد گرفته تا مشاورانم همه خانومهایی هستند که عاشقانی داشته اند .
با تعحب گفتم خانوم اروریان پس دکتر و... گفت اینها شرکا هستند و سرمایه مشترک در پروژه ها داریم
مثل خود شما . اگر این شراکت را قبول کنی . گفتم زندگی و افکار درویشی من با بیزینس و بازار فاصله گرفته است
ازدواج با اکرم کمرم را شکست.
خانوم اروریان چشمانش را تنگ کرد و با انحنای زیبایی که به لبهایش داد نگاهی کرد و سری تکان داد و گفت
اصلا از تو انتظار قبول شکست را نداشتم . مرد گنده نیم قرن زندگی کردی بر خطرناک ترین بیماری مغزی و قلبی غلبه کردی و حالا که باید از قدرت روحی و تجربیات این پنجاه سال استفاده کنی دم از زندگی درویشی میزنی ؟؟به این کائنات سوگند اجازه نخواهم نداد ...
اولویت اول برای من آزاد کردن ذهن تو از مستی و عشق اوست ...
زنگ پیامک گوشی همراه .مرا به سمت گوشی برد . مستی بود این پیامک را گذاشته بود
(مرتضی جان در ایتا عکس و موسیقی گذاشتم ... تا گوش بدی منم قرص هایم را میخورم و چای و مسواک و بعد میام پیشت )
ایتا را ....
پایان ۳۸
دستم را نزدیک بردم در کمال بی شرمی خاکستر سیگارش را روی دستم ریخت و گفت
این کار را کردم تا ابد فراموش نکنی پیش من از هیچ خانومی تعریف نکنی ....
(باور میکنی چقدر حقیر شده بودم . الان تعجب میکنم ولی ان شب کیف مگویی کردم )
خاکستر روی دستم بود که با اخم وجدیت گفت
دفعه بعد اتیش سیگارم را روی دستت خاموش میکنم تا بدانی شوخی نکردم
مات و متحیر بودم
باید پذیرای این همه تحقیر میشدم یا میز بازی را واژگون میکردم .
با صورتی گیج و مات نگاهش کردم
متوجه شد به چشمانم خیره شد و چشمکی زد و با خنده شیطنت آمیزی به خودش حالت لوندی داد و با عشوه خاصی گفت
من باید به فکر غیرت تو باشم ولی تو نه ؟
تازه فهمیدم با این همه پیکی که سر کشیده کلمه به کلمه مباحث را در خاطرش جمع میکند و فایل میدهد
باخودم گفتم اگر اینگونه نبود که از بزرگترین تاجرها ان هم در تمام اروپا و امریکا نمیشد. انهم با یک زمینه مافیایی...
بلند خندیدم و گفتم
پس چگونه از مستی بگویم که شما ناراحت نشوید و هوای غیرت بانو را داشته باشم
دامنش را بالا زد و همانگونه که قفا خوابیده بود پایش روی پای دیگر انداخت و گفت
برای نابودی رقیب نقطه ضعف ها هم هستند ....از نقطه ضعفش بگو
گفتم تنهایی...
مادمازل گفت
نگفتی ساپورت یا دامن ؟
بلند خندید و گفت ..
خیلی دوست دارم از انان که معشوقه می شوند بشنوم . دخترانی که آنقدر قدرت دارند تا دلی را اسیر خود کنند . در بیزینس خیلی موفق میشوند این افراد را استخدام میکنم
گفتم مردها را چطور ؟
گفت از مردها متنفرم در تمام سیستم کاری و چارت سازمانی ام
از بادیگارد گرفته تا مشاورانم همه خانومهایی هستند که عاشقانی داشته اند .
با تعحب گفتم خانوم اروریان پس دکتر و... گفت اینها شرکا هستند و سرمایه مشترک در پروژه ها داریم
مثل خود شما . اگر این شراکت را قبول کنی . گفتم زندگی و افکار درویشی من با بیزینس و بازار فاصله گرفته است
ازدواج با اکرم کمرم را شکست.
خانوم اروریان چشمانش را تنگ کرد و با انحنای زیبایی که به لبهایش داد نگاهی کرد و سری تکان داد و گفت
اصلا از تو انتظار قبول شکست را نداشتم . مرد گنده نیم قرن زندگی کردی بر خطرناک ترین بیماری مغزی و قلبی غلبه کردی و حالا که باید از قدرت روحی و تجربیات این پنجاه سال استفاده کنی دم از زندگی درویشی میزنی ؟؟به این کائنات سوگند اجازه نخواهم نداد ...
اولویت اول برای من آزاد کردن ذهن تو از مستی و عشق اوست ...
زنگ پیامک گوشی همراه .مرا به سمت گوشی برد . مستی بود این پیامک را گذاشته بود
(مرتضی جان در ایتا عکس و موسیقی گذاشتم ... تا گوش بدی منم قرص هایم را میخورم و چای و مسواک و بعد میام پیشت )
ایتا را ....
پایان ۳۸
- ۷.۶k
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط