{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حواسم را، می گذارم در دستانت

حواسم را، می گذارم در دستانت
پرتش کن، هر جا که خواستی
تا ببینی
هر کجا که باشد،
خودش را باز هم، می رساند به تو...!
حالا بنشین و از قصه ی نرسیدن، برای من بگو!
آب، مدت هاست که از سر من گذشته!
حالا، چه باشی،
چه نباشی،
این حواس که هیچ
این من،
شش دانگ،
پیش توست.
دیدگاه ها (۱)

حیف نیست صبح بیاید و آبان روی چشمهای پاییز دلبری کندو تو هنو...

برای کفشی که همیشه پایت را  می زندفرقی نمی کند تو راهت را در...

ساعت قلب من افتاد و دگر کار نکرد دل من بعد تو دیگر هوس یار ن...

تو از من میخواهی عاشق باشم من از تو می خواهم دوستم...

پارت بیست و سوم:غریب آشنا(Rose)چطور این عشق شکل گرفت؟چطور ای...

Help me

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط