{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حواسم را، می گذارم در دستانت

حواسم را، می گذارم در دستانت
پرتش کن، هر جا که خواستی
تا ببینی
هر کجا که باشد،
خودش را باز هم، می رساند به تو...!
حالا بنشین و از قصه ی نرسیدن، برای من بگو!
آب، مدت هاست که از سر من گذشته!
حالا، چه باشی،
چه نباشی،
این حواس که هیچ
این من،
شش دانگ،
پیش توست.
دیدگاه ها (۱)

حیف نیست صبح بیاید و آبان روی چشمهای پاییز دلبری کندو تو هنو...

برای کفشی که همیشه پایت را  می زندفرقی نمی کند تو راهت را در...

ساعت قلب من افتاد و دگر کار نکرد دل من بعد تو دیگر هوس یار ن...

تو از من میخواهی عاشق باشم من از تو می خواهم دوستم...

پسر بد (29)

...

۴۰ سالگی، فصلِ شکوفاییِ جدیدِ توست؛ اما پوستت هم در این مسیر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط