🍊💛سناریو ساسونارو💙🫐
🍊💛سناریو ساسونارو💙🫐
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
✰🂽𝇁𐙚𓆩𓆪१९𝅄 ୭ৎ🖤⃟𓉸ꨩ ᷒ ᮫۫ ⃝𐇲 🫐ꪳꪷꪲ͜͜˖۪𓂃݊: ⃝?𓍯 ⃘࣪𝇈
. ๋𓂃࣪ ִֶָ ๋𓂃 ࣪ ִֶָ✨👑 بی تقصیر ִֶָ ࣪𓂃๋ ִֶָ ࣪𓂃 ๋.
☆⋆。𖦹°‧پارت ۱۷⋆. ୨୧˚⋆
(ویوی ناروتو و اینا)
🦊: لازم بود الان شهربازی بیایم؟ 😒💔
؛: آرههههههه🤩🤩🤩
🦊: دیر وقته هاا
؛: نههههه
در هین این گفت و گوشون مسئول شهربازی اومد کنارشون
&: آقایون دیگه باید تعطیل کنیم
🦊: خره دیدی گفتم دیر وقته
؛: نوموخوامممم
🦊: ببخشید الان ساعت چنده؟
&: یه لحظه
دستش رو بالا اورد و آستین لباسش رو کمی بالا داد تا نگاهی به ساعت مچیش بندازه
&: خبببب....... الان ۱۲و۵ دقیقست
🦊: چییییییییییی(داد)
؛: اویییی چتهههه(گوش گرفتن) کر شدممم
🦊: ببند دهنتو مرتیکه دروازه ها الان بسته شدن😠
؛: حالاا انگار چی شدهه😒
🦊: احمق خان میدونی حکم کسی که قبل ساعت دوازده توی قصر نباشه چیه؟
؛: نه
🦊: اعدام
؛: چیییییییییییییی😱
؛: یذره وایسا
(فکریدن)
؛: آقا خب کلا فرار می کنیم😃✨
🦊: نمیشهه
؛: اون وقت چرا؟
🦊: خب ببین.....
ناروتو حرفش رو ادامه نداد. اون خودش هم نمی دونست چرا دلش می خواست توی قصر بمونه، یا شاید بهتر باشه بگم که نمی خواست قبول کنه که به خاطره چه کسی نمی تونه از قصر بیاد بیرون.
......... ساسکه.....
خود ناروتو هم ته دلش میدونست که یک احساسی به ساسکه داره... شاید کمی بالاتر از یه دوست......
ولی تصمیم به سرکوبش کرد و مدام له خودش می گفت من به اون مرتیکه ی ع. ضی مثل یه دوست فقط نگاه می کنم....
(شرمنده این بحو احساسی رو میرینم توش ولی خب باید بریم سراغ اصل مطلب)
ناروت. سرش رو انداخته بود زیر و تمام تصاویر ساسکه برای یک لخظه از جلوش چشم هاش رد شد...
؛: ناروتو؟
&: شما از خدمات قصرین؟
؛: آره
&: بهتره به قصر برین همین الان
؛: مگه مغز خر خوردیم
&: به دستور کسی اومدین؟
؛: نه
&: خیلی ببخشید ولی انکار واقعا مغز خر خوردین😑
؛: میزان ادبت زیر صفره😑
&: گفتم ببخشید
؛: حساب نیست
🦊: بابا بگو چه گوهی حالا بخوریم
&: هرکاری جز فرار چون امکان در حالت عادی ببخشنتون و یکم حالا زجرتون بدن پلی اگه فرار کنین بی برو برگرد به طرز فجیهی می کشنتون
🦊: که اینطور حالا چه خاکی بریزیم سرمون؟
؛: از ساختمون قصر بالا بریم✨
&: این رفیقت یچیش هستا
🦊: رفیقم نیست ولی میدونم کم داره تو روش نزن گناه داره
&: باشه
؛: 😑
؛: حالا چرا از دیوار قصر نریم میگه چیه؟ 😑
&: چون قصر یه سیستم داره که موقع بالا رفتن چندین تیغ رو از دیوار ها می فرسته بیرون و مستقیما وارد قلبتون میشه
🦊: کی همچین سیستمی ساخته؟
&: خاندا اوچیها
🦊: که اینطور پس بایید جدیش بگیریم
&: تنها راهتون اینه که برین دم دروازه و بگین جزویی از قصرسن و اگه دستگیرتون کردن خونسرد باشی خب؟
🦊: حله.... ولی تو اینا رو چجپری میدونی؟
&: هان؟ 😅
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
✰🂽𝇁𐙚𓆩𓆪१९𝅄 ୭ৎ🖤⃟𓉸ꨩ ᷒ ᮫۫ ⃝𐇲 🫐ꪳꪷꪲ͜͜˖۪𓂃݊: ⃝?𓍯 ⃘࣪𝇈
. ๋𓂃࣪ ִֶָ ๋𓂃 ࣪ ִֶָ✨👑 بی تقصیر ִֶָ ࣪𓂃๋ ִֶָ ࣪𓂃 ๋.
☆⋆。𖦹°‧پارت ۱۷⋆. ୨୧˚⋆
(ویوی ناروتو و اینا)
🦊: لازم بود الان شهربازی بیایم؟ 😒💔
؛: آرههههههه🤩🤩🤩
🦊: دیر وقته هاا
؛: نههههه
در هین این گفت و گوشون مسئول شهربازی اومد کنارشون
&: آقایون دیگه باید تعطیل کنیم
🦊: خره دیدی گفتم دیر وقته
؛: نوموخوامممم
🦊: ببخشید الان ساعت چنده؟
&: یه لحظه
دستش رو بالا اورد و آستین لباسش رو کمی بالا داد تا نگاهی به ساعت مچیش بندازه
&: خبببب....... الان ۱۲و۵ دقیقست
🦊: چییییییییییی(داد)
؛: اویییی چتهههه(گوش گرفتن) کر شدممم
🦊: ببند دهنتو مرتیکه دروازه ها الان بسته شدن😠
؛: حالاا انگار چی شدهه😒
🦊: احمق خان میدونی حکم کسی که قبل ساعت دوازده توی قصر نباشه چیه؟
؛: نه
🦊: اعدام
؛: چیییییییییییییی😱
؛: یذره وایسا
(فکریدن)
؛: آقا خب کلا فرار می کنیم😃✨
🦊: نمیشهه
؛: اون وقت چرا؟
🦊: خب ببین.....
ناروتو حرفش رو ادامه نداد. اون خودش هم نمی دونست چرا دلش می خواست توی قصر بمونه، یا شاید بهتر باشه بگم که نمی خواست قبول کنه که به خاطره چه کسی نمی تونه از قصر بیاد بیرون.
......... ساسکه.....
خود ناروتو هم ته دلش میدونست که یک احساسی به ساسکه داره... شاید کمی بالاتر از یه دوست......
ولی تصمیم به سرکوبش کرد و مدام له خودش می گفت من به اون مرتیکه ی ع. ضی مثل یه دوست فقط نگاه می کنم....
(شرمنده این بحو احساسی رو میرینم توش ولی خب باید بریم سراغ اصل مطلب)
ناروت. سرش رو انداخته بود زیر و تمام تصاویر ساسکه برای یک لخظه از جلوش چشم هاش رد شد...
؛: ناروتو؟
&: شما از خدمات قصرین؟
؛: آره
&: بهتره به قصر برین همین الان
؛: مگه مغز خر خوردیم
&: به دستور کسی اومدین؟
؛: نه
&: خیلی ببخشید ولی انکار واقعا مغز خر خوردین😑
؛: میزان ادبت زیر صفره😑
&: گفتم ببخشید
؛: حساب نیست
🦊: بابا بگو چه گوهی حالا بخوریم
&: هرکاری جز فرار چون امکان در حالت عادی ببخشنتون و یکم حالا زجرتون بدن پلی اگه فرار کنین بی برو برگرد به طرز فجیهی می کشنتون
🦊: که اینطور حالا چه خاکی بریزیم سرمون؟
؛: از ساختمون قصر بالا بریم✨
&: این رفیقت یچیش هستا
🦊: رفیقم نیست ولی میدونم کم داره تو روش نزن گناه داره
&: باشه
؛: 😑
؛: حالا چرا از دیوار قصر نریم میگه چیه؟ 😑
&: چون قصر یه سیستم داره که موقع بالا رفتن چندین تیغ رو از دیوار ها می فرسته بیرون و مستقیما وارد قلبتون میشه
🦊: کی همچین سیستمی ساخته؟
&: خاندا اوچیها
🦊: که اینطور پس بایید جدیش بگیریم
&: تنها راهتون اینه که برین دم دروازه و بگین جزویی از قصرسن و اگه دستگیرتون کردن خونسرد باشی خب؟
🦊: حله.... ولی تو اینا رو چجپری میدونی؟
&: هان؟ 😅
- ۱.۹k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط