{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خللصه قسمت سوم

خللصه قسمت سوم
اون سانگ فرار کردن و رفتن توی سینما, توی سینما تان به اون سانگ گفت: نکنه ازت خوشم اومده؟ اون سانگ هم گفت : احتمالا نه . تان هم گفت: چرا نه ؟ . اون سانگ گفت : تو نامزد کردی . تان گفت : با اینحال, اون سانگ گفت: دقیقا مثل فیلماس . تان گفت : این اتفاقا توی زندگی واقعی هم رخ میده . اون سانگ گفت: اینجا هالیووده ؟ . تان اون سانگ رو برد جایی که هالیوود از دور معلوم بود . اون سانگ که خوشحال شده بود گفت من اینجارو تو فیلما دیدم ! تان گفت برو خونه لباساتو بپوش تا بریم از نزدیک ببینیمش . اون سانگ گفت : نمیخوام ببینم چون تا الان کارای زیادی برام کردی, بریم خونه چمدونم اونجاس . وقتی رسیدن خونه تلفن تان زنگ خورد : منشی پدرش که صاحب شرکت گروه امپراطوریه بود. گفت : یه مهمونی خانوادگی با سهام دارای امریکا قراره برگزار بشه و پدرتون هم خواسته شما به مهمونی برید, احتمالا برادرتون هم تا الان رسیده . تان پرسید : برادرم میدونه من دارم میام؟ منشی هم گفت : پدرتون خواسته که شما برید ! تان گفت : اما برادرم نخواسته ؟ منشی هم گفت : اگه میخواید بدونید برید و خودتون ازش بپرسید .

اون سانگ دید تان داره میره بیرون پرسید : چه اتفاقی افتاده؟ تان : گفت باید برم جایی, همینجا بمون و تکون نخور اون سانگ هم گفت: من باید برم, به اندازه کافی بهت زحمت دادم. تان هم گفت : همیشه داری میگی من میخوام برم در حالیکه جایی برای رفتن نداری ! اگه بازم درباره رفتن صحبت کنی میفروشمت ! 

بعد جی(همونی که توی قسمت 1 به ارد لوبیا حساسیت داشت) وسط حرفشون پرید : سلام بچه ها! فرشته عزیزه من هنوز توی خونه هست !؟ بعد فهمید که تان داره میره بیرون , دستشو انداخت دور گردن اون سانگ و گفت فرشته عزیزم پیش من میمونه ؟؟ تان هم به اون سانگ گفت : توی ماشین حالت بهم نمیخوره؟  و بعد اون سانگ هم با خودش برد به مهمونی . 

اون سانگ رو نزدیک همونجا پیاده کرد تا بگرده و خودش رفت به مهمونی . وقتی به مهمونی رسید برادرش دیدش و سریع رفت به سمتش و گفت : با من بیا ! بعد رفتن به محوطه نزدیک همونجا که اون سانگ هم داشت نگاه به درختا میکرد.

تان گفت : مدت زیادی گذشته. ون( برادرش ) هم گفت : کی بهت زنگ زد؟ منشی یون؟

تان گفت : حالت چطوره ؟چیکار میکنی؟ ون گفت : اون بهت زنگ زد ؟ و تو هم فکر کردی میتونی بیای ؟

تان هم گفت : چرا نتونم بیام ؟ تو اینجایی , دلم برات تنگ شده بود .ون هم گفت :به همین خاطره که بچه ها دردسرن , چطور تونستی بیای فقط به خاطره اینکه دلت برام تنگ شده ؟ حتی نمیتونی بفهمی معنی این رفتارم چیه ! تان گفت : سه سال گذشته , قدم خیلی بلندتر شده  ون هم گفت : که اینطور؟ این همه چیزیه که توی امریکا بدست اوردی , باید همین الان بس کنی , بیشتر از چیزی که لیاقت داشتی بدست اوردی , برو !

ون رفت به مهمونی و تان از ناراحتی همونجا وایساد در حالیکه اون سانگ حرفاشونو شنیده بود . بعد سوار ماشین شدن و به سمت خونه حرکت کردن . وسط راه سنگ ها ریزش کرده بودن و تصادف کردن , هیچکدوم اسیبی ندیدن فقط ماشین دیگه حرکت نمیکرد بعد مجبور شدن پیاده برن و به یه متل رسیدن . وقتی خواستن بخوابن تان گفت : من از تخت خواب استفاده میکنم ! (اون سانگ میخواس روی کاناپه بخوابه ) اون سانگ هم گفت: باشه . خوشحالم که میتونم اینجا بخوابم . تان گفت : چرا اینقدر مثبت اندیشی ؟! تو به خاطر من اینجایی!

اون سانگ هم گفت: به خاطر تو نیست . به خاطر اون سنگ ها هست . وقتی اون سانگ خوابید تان رفت بالای سرش و گفت : بیدار شو ! از بس از فیلم های ترسناک برام تعریف کردی ترسیدم ! بیدار باش و نگهبانی بده . تان وقتی رفت بخوابه گفت : تا وقتی من خوابم فکر های کثیف به سرت نزنه ! اون سانگ گفت : هی ! تو اصلا بدرد من نمیخوری ! صبح وقتی رسیدن خونه , اون سانگ چان یونگ رو دید و خوشحال شد . چان یونگ گفت : اون کیه اینجا کجاس ؟ اون سانگ هم گفت: بزار اول برم داخل و ازش خداحافظی کنم. تان گفت: همه این اتفاقا به خاطر من افتاده , پس با اینجا موندت میتونم جبران کنم . اون سانگ هم گفت : بابت همه چیز ممنونم . چان یونگ گفت : تو کیم تانی ؟ تان گفت : تو منو میشناسی ؟ چان یونگ گفت : تو هم منو میشناسی تان گفت : کی هستی ؟ به طور تصادفی تو مدرسه... برات گردن کلفتی نکردم ؟  چان یونگ گفت : حدس زدن اینکه کی هستم اسون نیست . بعد رفتن , وقتی داشتن میرفتن چانگ یونگ گفت : نمیشناسیش ؟ اون سانگ گفت : نه , جایی نداشتم و پاسپورتم هم گرفته بودن مجبور شدم برم خونش , اون واقعا پسر بدیه؟ برات گردن کلفتی کرده؟ چان یونگ گفت : فقط اسمشو میدونستم , پسر خوبی نیست, بعد رفتن خوش گذرونی . 

تان به راحل زنگ زد و گفت : وقتشه وسایلتو جمع کنی و بری کره . راحل گفت: اشتباه کردی . من الان تو کره ام ( دروغ ) . تان پشت
دیدگاه ها (۱)

سریال وارثان ازش چندقسمت خلاصه نوشتم دیگه نمینویسم چون فکرکن...

خلاصه سریال پسرزیبا(beautiful boy )نوشته خودم کاملابرعکس سای...

خلاصه قسمت دوم وارثان....خیلی خلاصه کردمبعد از اینکه کیم تان...

خلاصه قسمت اول وارثان برای دوست گلمکیم تان(لی مین هو ) یک پس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط