{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۲۴ — چیزی که پشت یک دیدار بود

پارت ۲۴ — چیزی که پشت یک دیدار بود

سوهی بعد از آن روز، چند بار دیگر هم در روستا دیده شد.

اما رفتارش با چیزی که یورا انتظار داشت فرق داشت.

نه سعی می‌کرد به او نزدیک شود، نه رفتار بدی داشت. حتی یک بار وقتی سوآ درباره‌ی خاندان چو حرف می‌زد، سوهی از کنارشان رد شد و فقط گفت:

«همه‌چیزی که درباره‌ی خاندان‌ها می‌شنوی، لزوماً حقیقت نیست.»

و رفت.

یورا همان‌جا ماند و به پشت سرش نگاه کرد.

«این دختر عجیبه.»

سوآ گفت: «من از اول گفتم.»

اما عجیب‌تر از خود سوهی، چیزی بود که چند روز بعد اتفاق افتاد.

یونگی به روستا برگشته بود.

این بار برای بررسی وضعیت مسیرها.

وقتی یورا او را دید، برخلاف قبل با خوشحالی جلو رفت.

«بالاخره پیدات شد.»

یونگی که مشغول صحبت با یکی از سربازها بود، لحظه‌ای مکث کرد.

بعد گفت:

«کارها زیاد شده بود.»

یورا نگاهی به لباس نظامی‌اش انداخت.

«مشخصه.»

یونگی برای لحظه‌ای لبخند زد.

«تو هم ظاهراً هنوز همون‌قدر فضولی.»

«و تو هنوز همون‌قدر کم‌حرف.»

جین‌وو که چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود، زیر لب خندید.

یونگی فقط نگاه کوتاهی به او انداخت و جین‌وو فوراً ساکت شد.

بعد یونگی رو به یورا گفت:

«می‌تونیم چند دقیقه حرف بزنیم؟»

یورا سر تکان داد.

آن دو کمی از جمعیت فاصله گرفتند.

یونگی مستقیم گفت:

«سوهی رو دیدی؟»

یورا ابرو بالا انداخت.

«آره.»

«باهاش حرف زدی؟»

«چند بار.»

یونگی چند لحظه سکوت کرد.

«رفتارش با تو چطور بود؟»

یورا گفت:

«عادی. حتی فکر کنم خودش هم از این ماجراها خوشش نمیاد.»

یونگی نگاهش کرد.

«چه ماجراهایی؟»

یورا با تعجب گفت:

«مگه نمی‌دونی؟ همه می‌گن قرارِ بین تو و اون ازدواجی اتفاق بیفته.»

چهره‌ی یونگی جدی شد.

«این هنوز تصمیم من نیست.»

یورا آرام گفت:

«ولی ممکنه تصمیم بقیه باشه.»

یونگی چیزی نگفت.

چون دقیقاً همین چیزی بود که نگرانش کرده بود.

در همان لحظه، صدای چند نفر از آن طرف کوچه به گوش رسید.

دو مرد درباره‌ی یونگی و دختر خاندان چو حرف می‌زدند.

یکی‌شان گفت:

«اگر ازدواج کنن، اتحاد دو خاندان قطعی می‌شه.»

دیگری جواب داد:

«پس تکلیف اون دختر روستایی چی می‌شه؟»

یورا بی‌اختیار ایستاد.

یونگی هم شنیده بود.

چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.

این اولین بار بود که اسم یورا در کنار اسم یونگی، در حرف مردم شنیده می‌شد.

یونگی آرام گفت:

«به حرف مردم اهمیت نده.»

یورا نگاهش کرد.

«من نمی‌دم.»

اما هر دو می‌دانستند از این لحظه به بعد، دیگر فقط خودشان درباره‌ی رابطه‌شان تصمیم نمی‌گرفتند.

چون حالا دیگر دیگران هم متوجه شده بودند که بینشان چیزی وجود دارد.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۵ — چیزی که دیگر فقط بین خودشان نبودبعد از آن روز، حرف...

پارت ۲۶ — تصمیم دربارصبح روز بعد، فرمانی از قصر به عمارت مین...

پارت ۲۳ — فاصلهچند هفته‌ی بعد، واقعاً کمتر همدیگر را دیدند.ی...

پارت ۲۲ — دختر خاندان چوسه روز بعد، خبر ورود خاندان چو به پا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط