بلند گفتم من تنهایم

بلند گفتم: “ من تنهایم ”
و سکوت حاکم بر آپارتمان، مانند پنبه‌ای که خون را جذب می‌کند، کلمات را جذب کرد. او آن‌قدر تنهاست که گاهی حتی جسم خود را نیز حس نمی کند؛
دیدگاه ها (۰)

اینجا سرایِ سرد سکوت اَست !ما موجهای خامش‌ِ آرامشیم ،با صخره...

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویمچه بگویم که غم از دل برو...

احساس ناکافی بودن هیچوقت بیخیال من نشد،‌‌ فقط تو شکل‌های مخت...

جایی تهِ قلبِ من که‌ گورستان استتنها منم و سنگ مزارم گاهی ،

اشک هایم مانند یاقوت های بی رنگی از روی صورتم پایین می لغزید...

یک “رادیو” بود که مثل پدربزرگ پیرِ پیر شده بود گاهی آنقدر “خ...

الهی برقصاند خدا،به ساز تو،جهانت را...آرام باش،درست می شود.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط