بی حس
بی حس
پارت ششم
ویو نویسنده
اخمی کرد و ادامه داد.
جنا: اما چجوری به اونا بگیم.؟
سوالی نگاهش کرد.
تهیونگ کمی فکر کرد و آروم گفت.
ته: بهشون زنگ میزنیم و ماجرا رو تعریف میکنیم.
زل زد بهش.
نگاهی که میگفت:< نه واقعا جدی؟>
تهیونگ معذب شد و گفت.
ته: چرا اونجور نگام میکنی؟
همینطور که بهش زل زده بود با لحن عجیبی که از تعجب زیاد به دست اومده بود لب گشود.
جنا: حالا خوبه؟ اینجوری بهشون بگیم؟ به جیمین و جونگهی؟
کمی فکر کرد.
از نظر عقلانی مشکل پیدا کرده بود.
جونگهی هم چیزی نمیگفت..جیمین به صورت جذابش رحم نمیکرد و تا جا داشت بهش مشت میزد.
ته: نمیدونم واقعا.
جنا: همین کارو میکنیم که گفتی..ولی تو میگی بهشون.
از جاش با تندی بلند شد.
ته: چیییی؟ من؟ چرا من؟ چرا خودت نه؟ من نمیتونم..
زن هم بلند شد.
جنا: تو باید بگی..خودت گند زدی..خودت هم جمعش کن.
هوفی کرد و به سمت دیوار شیشه ای دفتر گام برداشت.
سرش درد میکرد..پس بیخیال سیگار شد و تصمیم گرفت همون اول رنگ بزنه.
شماره جونگهی رو گرفت.
دوتا بوق خورد و صدای خش دار و خسته ی جیمین از پشت گوشی به گوش رسید.
جیمین: چیشده تیونگ؟
تعجب کرد.
انتظار نداشت جیمین باشه.
این مدت جیمین بشدت عصبانی بود و هیچکس علاقه ای نداشت جلوش خطا کنه.
آب دهنش رو قورت داد و با اینکه صورتش از پشت تلفن معلوم نمیشد لبخند زد.
ته: چطوری پارک جیمین؟
مرد بعد چند ثانیه مکث گفت.
جیمین: میگذره...تو چطوری خوبی؟
خنده ای مصنوعی سر داد تا مرد از حالش با خبر نشه.
فقط خودشون میدونستن چقدر این محموله مهمه.
ته: خوبم...گوشی جونگهی..دست تو چیکار میکنه.؟
جیمین: رفته تو طبقه کارآموز ها..کار داره اونجا
ته: آها..جیمین
جیمین: هوم؟
ته: یه چیزایی میگم ولی اول گوش کن بعد حرف بزن...خب؟
جیمین کلافه گفت.
جیمین: خب..
ته:....من..
جیمین: خب..تو
ته: من....من
نمیدونست چرا یکدفعه ای از جیمین ترسیده بود.
جیمین: تهیونگ؟..من..من یعنی چی؟
نفسی گرفت و گفت..
ته:...
ادامه دارد...
حمایت؟
پارت ششم
ویو نویسنده
اخمی کرد و ادامه داد.
جنا: اما چجوری به اونا بگیم.؟
سوالی نگاهش کرد.
تهیونگ کمی فکر کرد و آروم گفت.
ته: بهشون زنگ میزنیم و ماجرا رو تعریف میکنیم.
زل زد بهش.
نگاهی که میگفت:< نه واقعا جدی؟>
تهیونگ معذب شد و گفت.
ته: چرا اونجور نگام میکنی؟
همینطور که بهش زل زده بود با لحن عجیبی که از تعجب زیاد به دست اومده بود لب گشود.
جنا: حالا خوبه؟ اینجوری بهشون بگیم؟ به جیمین و جونگهی؟
کمی فکر کرد.
از نظر عقلانی مشکل پیدا کرده بود.
جونگهی هم چیزی نمیگفت..جیمین به صورت جذابش رحم نمیکرد و تا جا داشت بهش مشت میزد.
ته: نمیدونم واقعا.
جنا: همین کارو میکنیم که گفتی..ولی تو میگی بهشون.
از جاش با تندی بلند شد.
ته: چیییی؟ من؟ چرا من؟ چرا خودت نه؟ من نمیتونم..
زن هم بلند شد.
جنا: تو باید بگی..خودت گند زدی..خودت هم جمعش کن.
هوفی کرد و به سمت دیوار شیشه ای دفتر گام برداشت.
سرش درد میکرد..پس بیخیال سیگار شد و تصمیم گرفت همون اول رنگ بزنه.
شماره جونگهی رو گرفت.
دوتا بوق خورد و صدای خش دار و خسته ی جیمین از پشت گوشی به گوش رسید.
جیمین: چیشده تیونگ؟
تعجب کرد.
انتظار نداشت جیمین باشه.
این مدت جیمین بشدت عصبانی بود و هیچکس علاقه ای نداشت جلوش خطا کنه.
آب دهنش رو قورت داد و با اینکه صورتش از پشت تلفن معلوم نمیشد لبخند زد.
ته: چطوری پارک جیمین؟
مرد بعد چند ثانیه مکث گفت.
جیمین: میگذره...تو چطوری خوبی؟
خنده ای مصنوعی سر داد تا مرد از حالش با خبر نشه.
فقط خودشون میدونستن چقدر این محموله مهمه.
ته: خوبم...گوشی جونگهی..دست تو چیکار میکنه.؟
جیمین: رفته تو طبقه کارآموز ها..کار داره اونجا
ته: آها..جیمین
جیمین: هوم؟
ته: یه چیزایی میگم ولی اول گوش کن بعد حرف بزن...خب؟
جیمین کلافه گفت.
جیمین: خب..
ته:....من..
جیمین: خب..تو
ته: من....من
نمیدونست چرا یکدفعه ای از جیمین ترسیده بود.
جیمین: تهیونگ؟..من..من یعنی چی؟
نفسی گرفت و گفت..
ته:...
ادامه دارد...
حمایت؟
- ۳۴۶
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط