{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مان

#ࢪمان
       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸
#به_قلم_بانو ❄️
#قسمت3
#یاس

داشتم به فرار فکر می کردم!
به یه راه ی که منو از دست این نجات بده!
از حرص زیاد ناخون هامو کف دستم فرو می کردم که یاد چیزی افتادم.
بشکنی توی دلم زدم و با همون اخمم گفتم:
- نزاشتید نماز مو بخونم که یه جایی نگه دارید نماز بخونم.
یکم با حیرت و تعجب گفت:
- عه نماز خون هم که هستی باشه!
نماز مو که تو مدرسه خونده بودم چون من امروز تا ۲ مدرسه بودم درواقعه می خواستم فرار کنم فرار!
می دونستم اگر امشب پام به اون ویلا باز بشه حتما منو هر طور شده زن  ش می کنن!
نقشه اشون هم همین بود همه اشون برن این قایمکی بیاد من و ببره چون می دونستن مرغ من یه پا داره و پاشا هم مثل من یه دنده است خودشو فرستادن که حریف ام بشه!
با ایستادن ماشین گفتم:
- چرا وایسادین؟
باز زل زده بود بهم و گفت:
- مگه نمی خوای نماز بخونی؟
از شیشه به بیرون نگاه کردم انقدر تو فکر بودم یادم رفت کلا.
اره ای زمزمه کردم و پیاده شدم.
اونم پیاده شد و درو قفل کرد.
خودشو بهم رسوند .
بین راه ی شلوغی بود!
هوا هم که سرد بود و حسابی سر اش و حلیم ی ها گرم بود.
هر جا می رفتم پاشا می یومد حتما می خواست تو مسجد هم بیاد وایسه تا نماز بخونم و بریم!
اینجوری که نمی شد!
وایسادم و گفتم:
- ناهارمو که کامل نزاشتید بخورم حداقل تا من وضو بگیرم اینجا به حوز روبروم اشاره کردم که وسط این بین راه ی بود و ادامه دادم:
- شما یه چیز خوردنی بگیرید حلیم بگیرید.
یکم نگاهم کرد و باشه ای گفت.
واقعا دیوونه بودا اخه من جلوی این همه جمعیت اینجا وضو بگیرم؟
ولی باز خداروشکر رفت.
سریع به اطراف نگاه کردم تا ماشینی اتوبوسی چیزی پیدا کنم که برگردم تهران.
دیدگاه ها (۰)

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت4#یاسب...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت5#یاسخ...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت2#یاسد...

#ࢪمان√🌸دختر_عموی_چادری_من🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت1#یاستازه از م...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت6#یاسص...

#ࢪمان√       🌸دختࢪ‌عموۍ‌چآدࢪۍمن‌!🌸#به_قلم_بانو ❄️#قسمت11#یاس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط