{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

## فصل چهارم: سقوطِ ارزش‌ها

## فصل چهارم: سقوطِ ارزش‌ها

صدای سیلیِ پارسا در فضای اتاق پیچید و مثل یک ضربه‌ی الکتریکی، سکوت را شکست. سرِ سینا به یک سمت خم شد و جای انگشتان پارسا روی صورتش سرخ شد، اما او حتی واکنشی نشان نداد؛ انگار مستحقِ آن درد بود.

سجاد بلافاصله پارسا را از پشت گرفت و عقب کشید. «پارسا! بس کن! کارِ اون با کتک حل نمیشه!»

نازنین که انگار دیوانه شده بود، با دیدنِ سیلیِ پارسا، مثل یک ماده‌شیرِ زخمی به سمت او حمله کرد. او پارسا را هل داد و با صدایی که از شدت خشم می‌لرزید، فریاد زد: «چیکار می‌کنی؟ دستت رو به اون می‌زنی؟ اون بی‌پناهه، اون حالش خرابه، نمی‌فهمی؟»

پارسا، که همیشه خونسرد بود، حالا با چشمانی سرد و ناباور به نازنین نگاه می‌کرد. «بی‌پناه؟ اون یه جنایت کرده نازنین! تو داری چی میگی؟»

نازنین، در حالی که سینا را پشتِ خودش پناه داده بود و انگار تمام دنیا برایش بی‌معنی شده بود، جمله‌ای را گفت که حتی خودش هم نمی‌دانست چه زلزله‌ای در گروه به پا می‌کند: «فدا سرش! اصلاً خوب کرده! به جهنم که چی شده! مهم سیناست که الان داره ذره‌ذره می‌میره!»

اتاق برای چند لحظه در سکوتِ مرگبار فرو رفت. سجاد، پارسا و آنیسا چنان با تعجب به نازنین نگاه می‌کردند که انگار یک غریبه را می‌دیدند.

سجاد با لحنی که در آن انزجار موج می‌زد، گفت: «نازنین... تو چی گفتی؟ تو اصلاً می‌فهمی داری چی میگی؟ یعنی چون خدمتکار بوده، ارزشِ انسانی نداره؟ این حرفِ یه آدمِ عادی نیست!»

آنیسا که دیگر نمی‌توانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد، با صدایی لرزان گفت: «خدای من... من فکر می‌کردم فقط سینا مشکل داره، اما تو... تو از اون هم بدتری. اون یه آدم رو نابود کرده و تو هنوز داری ازش دفاع می‌کنی؟ انگار هیچ‌کدوم آدم نیستید!»

پارسا، در حالی که سعی می‌کرد نفس‌هایش را منظم کند، با صدایی سرد و برنده گفت: «ما یه عمر فکر می‌کردیم دوستیم. فکر می‌کردیم می‌شناسیمتون. ولی الان می‌بینم ما با دو تا غریبه زندگی می‌کردیم که بویی از اخلاق نبردن.»

سینا، که تا آن لحظه ساکت بود، با شنیدنِ حرفِ نازنین (فدا سرش)، ناگهان سرش را بالا آورد. در چشمانش، وحشتِ عمیقی از این نگاهِ نازنین موج می‌زد. او شاید از خودش متنفر بود، اما حالا از اینکه می‌دید نازنین به خاطر او انسانیتش را هم از دست داده، بیشتر ترسیده بود.

نازنین که متوجه شد چه چیزی گفته، دهانش را باز کرد تا حرفش را جمع کند، اما دیگر دیر شده بود. سجاد دیگر نگاهش نمی‌کرد؛ او با انزجار به سمت در خروجی رفت. «من دیگه نمی‌تونم اینجا بمونم. توی این خونه، دیگه هیچ‌چیزِ سالمی وجود نداره.»

پارسا هم در حالی که نگاهی سرزنش‌گر به هر دوی آن‌ها انداخت، گفت: «بهتره فکر کنین که فردا صبح می‌خواین با این وضع چی کار کنین. چون پلیس یا جامعه، مثلِ شما به این موضوع نگاه نمی‌کنن.»

آن‌ها یکی‌یکی از اتاق بیرون رفتند و نازنین و سینا را در همان سالنِ بزرگ و سردِ خانه تنها گذاشتند.

نازنین، بعد از رفتنِ آن‌ها، کمی آرام‌تر شد. او به سینا نگاه کرد که هنوز روی مبل لرزان بود. نازنین دستش را روی دستِ سینا گذاشت و گفت: «ببین... اونا نمی‌فهمن. فقط من و تو می‌فهمیم که چی به سرت اومده.»

اما سینا، برای اولین بار، دستش را از دستِ نازنین کشید. او با صدایی گرفته گفت: «نازنین... اونا حق دارن. تو نباید می‌گفتی فدا سرش. اون دختر... اون هم یه آدم بود.»
دیدگاه ها (۰)

بعد از حرف نازنین، اتاق برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت.هیچ‌ک...

هوا در سالن سنگین شده بود. نازنین با صورتی که از ترس و اضطرا...

فضا در یک ثانیه از سکوتِ سنگین به یک انفجارِ مطلق تغییر کرد....

## فصل سوم: سکوتِ پیش از انفجارمسیر رسیدن به خانه، مثل یک کا...

سینا : آدم خیلیییی باحالیه دلقکه مسخرس آدم بی خیالیه زود عصب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط