پارت ۱۰
کد روی مچ پا رو گذاشتم که کنجکاو شید، ولی هیچکس نپرسید "چیه؟"
دیگه نمیگم. خودتون حدس بزنید. شاید همون کد، شمارهی تلفن خونهی کازوئه📞
_______
سکوت سنگین و سربی صبحگاه، با صدای خشک و مکانیکی قفل در اتاق شماره نه شکست.
ساعت از پنج صبح گذشته بود و تاریکی بیرون، هنوز از لای میلههای پنجرهٔ کوچک، با چنگالهای سیاهش به داخل اتاق سرک میکشید. چراغها با آن نور سفید و بیروحشان روشن شدند و بچهها یکییکی از تختهایشان پایین آمدند.
در باز شد و دو نفر از نینجاهای سیاهپوش سازمان، مثل دو سایهٔ بیصدا و بیصورت، وارد شدند.
صورتهایشان پشت ماسکهای پارچهای تیره پنهان بود و تنها چشمان بیاحساسشان پیدا بود. یکی از آنها یک سینی بزرگ فلزی در دست داشت که رویش شش کاسهٔ سفالی بخارکنان و شش تکه نان تیره چیده شده بود.
دیگری، پارچی آب و لیوانهای فلزی را روی میز کوچک کنار در گذاشت.
نوا که هنوز خواب از سرش نپریده بود، مثل بچه گربهای گیج از تختش پایین پرید و پاهای برهنهاش را روی سنگهای سرد اتاق گذاشت. لرزی از کف پایش تا ستون فقراتش بالا رفت.
مثل بقیه در صف ایستاد و وقتی نوبتش شد، دستهای کوچکش را جلو برد و کاسهٔ گرم را گرفت. بوی سوپ جو و سبزیجات تلخ، اما گرم و دلچسب ، فضای اتاق را پر کرد.
وقتی دو نینجا مثل روح از اتاق خارج شدند و صدای قفل دوباره در جای خود نشست، آکیرا که تا آن لحظه فقط با ولع نانش را گاز میزد، دهانش را با پشت دست پاک کرد و با همان پوزخند همیشگیاش گفت:
«شاید همه چی اینجا به اندازهٔ یه گور نمکشیده مزخرف باشه، ولی حداقل غذاهای خوبی بهمون میدن. وگرنه با اون تمرینات و کلاسهای لعنتی، تا الان جنازمون دم در بود.»
یومی با شنیدن کلمهٔ "تمرین" و "کلاس"، چنان مكث کرد که لقمهٔ نان در گلویش خشک ماند. حتی لوی هم که معمولاً آرام و بیصدا غذایش را میخورد، چهرهاش درهم رفت و خستگی عمیقی در چشمان یشمیاش نشست.
نوا که تازه یک قاشق از سوپ را خورده بود، سرش را بالا آورد و با آن چشمان خاکستری و نگرانش پرسید: «مثل دیروز؟ هر روز تمرین داریم؟»
این ارین بود که قاشقش را در کاسه گذاشت و با همان لحن آرام، شمرده و معلموارش سکوت را شکست: «نه. دیروز تمرین نبود. ارزیابی ماهانه بود، برای مشخص کردن نوع تمرینات هر نفر در ماه جدید.
و البته ... ما هر روز تمرین میکنیم. هر چند این هفته تمرینی نداشتیم، چون همهٔ افراد سازمان مشغول یک مأموریت خاص بودن.
اما از امروز، دوباره شروع میشه.» مکث کوتاهی کرد و نگاهش را به نوا دوخت.
«و دربارهٔ نوع تمرینات... فکر کنم دو سه روز دیگه خودت هم کامل متوجه میشی. معمولاً تازهواردها بعد از دو روز، با بقیه تمرین میکنن.»
هنوز سنگینی این حرفها روی سینهٔ نوا بود که دقیقاً یک ساعت بعد، باز همان قفل و همان در به صدا درامدند.
این بار دو نینجای دیگر، شش بستهٔ پارچهای خاکستری رنگ را آوردند و روی زمین گذاشتند. یکی از آنها، با صدایی که انگار از ته چاه میآمد، گفت: «اینا لباسهای جدید شماست. بهتره خوب ازشون نگهداری کنین. تا نیم ساعت دیگه باید بیرون باشین.» و بعد، مثل همیشه، بیهیچ کلمهٔ اضافهای رفتند.
شش بسته روی زمین ردیف شده بود. ارین، لیان و آکیرا نگاهی به هم انداختند. چیزی در نگاهشان بود؛ ترکیبی از تعجب و درکی تلخ.
دادن لباس تمرین به نوا، آن هم فقط بعد از یک روز، معنایی نداشت جز اینکه او هم قرار است از امروز با آنها تمرین کند. و این عجیب بود. بچههای تازهوارد معمولاً هفتهها فقط زیر نظر مراقبها بودند تا برای فشار تمرینات آماده شوند. پس چرا برای نوا اینقدر زود بود؟
نوا بیخبر از این نگاهها، بستهٔ خودش را باز کرد. لباس ساده بود: یک تونیک آستینبلند تیره، شلوارک نخی، و ساقهای پارچهای برای دست و پا. بوی پارچهٔ نو و کمی مواد شیمیایی میداد. آن را پوشید و همراه بقیه به راهرو قدم گذاشت.
وقتی در زمین تمرین صف کشیدند، هوای سالن از روز قبل هم سنگینتر بود. اما آنچه نفس را در سینهٔ همه حبس کرد، هوای سالن نبود. کازو بود.
دیگه نمیگم. خودتون حدس بزنید. شاید همون کد، شمارهی تلفن خونهی کازوئه📞
_______
سکوت سنگین و سربی صبحگاه، با صدای خشک و مکانیکی قفل در اتاق شماره نه شکست.
ساعت از پنج صبح گذشته بود و تاریکی بیرون، هنوز از لای میلههای پنجرهٔ کوچک، با چنگالهای سیاهش به داخل اتاق سرک میکشید. چراغها با آن نور سفید و بیروحشان روشن شدند و بچهها یکییکی از تختهایشان پایین آمدند.
در باز شد و دو نفر از نینجاهای سیاهپوش سازمان، مثل دو سایهٔ بیصدا و بیصورت، وارد شدند.
صورتهایشان پشت ماسکهای پارچهای تیره پنهان بود و تنها چشمان بیاحساسشان پیدا بود. یکی از آنها یک سینی بزرگ فلزی در دست داشت که رویش شش کاسهٔ سفالی بخارکنان و شش تکه نان تیره چیده شده بود.
دیگری، پارچی آب و لیوانهای فلزی را روی میز کوچک کنار در گذاشت.
نوا که هنوز خواب از سرش نپریده بود، مثل بچه گربهای گیج از تختش پایین پرید و پاهای برهنهاش را روی سنگهای سرد اتاق گذاشت. لرزی از کف پایش تا ستون فقراتش بالا رفت.
مثل بقیه در صف ایستاد و وقتی نوبتش شد، دستهای کوچکش را جلو برد و کاسهٔ گرم را گرفت. بوی سوپ جو و سبزیجات تلخ، اما گرم و دلچسب ، فضای اتاق را پر کرد.
وقتی دو نینجا مثل روح از اتاق خارج شدند و صدای قفل دوباره در جای خود نشست، آکیرا که تا آن لحظه فقط با ولع نانش را گاز میزد، دهانش را با پشت دست پاک کرد و با همان پوزخند همیشگیاش گفت:
«شاید همه چی اینجا به اندازهٔ یه گور نمکشیده مزخرف باشه، ولی حداقل غذاهای خوبی بهمون میدن. وگرنه با اون تمرینات و کلاسهای لعنتی، تا الان جنازمون دم در بود.»
یومی با شنیدن کلمهٔ "تمرین" و "کلاس"، چنان مكث کرد که لقمهٔ نان در گلویش خشک ماند. حتی لوی هم که معمولاً آرام و بیصدا غذایش را میخورد، چهرهاش درهم رفت و خستگی عمیقی در چشمان یشمیاش نشست.
نوا که تازه یک قاشق از سوپ را خورده بود، سرش را بالا آورد و با آن چشمان خاکستری و نگرانش پرسید: «مثل دیروز؟ هر روز تمرین داریم؟»
این ارین بود که قاشقش را در کاسه گذاشت و با همان لحن آرام، شمرده و معلموارش سکوت را شکست: «نه. دیروز تمرین نبود. ارزیابی ماهانه بود، برای مشخص کردن نوع تمرینات هر نفر در ماه جدید.
و البته ... ما هر روز تمرین میکنیم. هر چند این هفته تمرینی نداشتیم، چون همهٔ افراد سازمان مشغول یک مأموریت خاص بودن.
اما از امروز، دوباره شروع میشه.» مکث کوتاهی کرد و نگاهش را به نوا دوخت.
«و دربارهٔ نوع تمرینات... فکر کنم دو سه روز دیگه خودت هم کامل متوجه میشی. معمولاً تازهواردها بعد از دو روز، با بقیه تمرین میکنن.»
هنوز سنگینی این حرفها روی سینهٔ نوا بود که دقیقاً یک ساعت بعد، باز همان قفل و همان در به صدا درامدند.
این بار دو نینجای دیگر، شش بستهٔ پارچهای خاکستری رنگ را آوردند و روی زمین گذاشتند. یکی از آنها، با صدایی که انگار از ته چاه میآمد، گفت: «اینا لباسهای جدید شماست. بهتره خوب ازشون نگهداری کنین. تا نیم ساعت دیگه باید بیرون باشین.» و بعد، مثل همیشه، بیهیچ کلمهٔ اضافهای رفتند.
شش بسته روی زمین ردیف شده بود. ارین، لیان و آکیرا نگاهی به هم انداختند. چیزی در نگاهشان بود؛ ترکیبی از تعجب و درکی تلخ.
دادن لباس تمرین به نوا، آن هم فقط بعد از یک روز، معنایی نداشت جز اینکه او هم قرار است از امروز با آنها تمرین کند. و این عجیب بود. بچههای تازهوارد معمولاً هفتهها فقط زیر نظر مراقبها بودند تا برای فشار تمرینات آماده شوند. پس چرا برای نوا اینقدر زود بود؟
نوا بیخبر از این نگاهها، بستهٔ خودش را باز کرد. لباس ساده بود: یک تونیک آستینبلند تیره، شلوارک نخی، و ساقهای پارچهای برای دست و پا. بوی پارچهٔ نو و کمی مواد شیمیایی میداد. آن را پوشید و همراه بقیه به راهرو قدم گذاشت.
وقتی در زمین تمرین صف کشیدند، هوای سالن از روز قبل هم سنگینتر بود. اما آنچه نفس را در سینهٔ همه حبس کرد، هوای سالن نبود. کازو بود.
- ۷۷
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط