{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در عالم کودکی به مادرم قول دادم ،

در عالم کودکی به مادرم قول دادم ،
که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوست نداشته باشم.
مادرم مرا بوسید.
و گفت : نمی توانی عزیزم !
گفتم : می توانم ، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم .
مادر گفت : یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی .
نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم .
ولی خوب که فکر می کردم مادرم را دوست داشتم .
معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه مادرم !
بزرگتر که شدم عاشق شدم ، خیال کردم نمی توانم به قول کودکی ام عمل کنم .
ولی وقتی پیش خودم گفتم ؛
کدامیک را بیشتر دوست داری باز در ته دلم این مادر بود ، که انتخاب شد.
سالها گذشت و یکی آمد ، یکی که تمام جان من بود .
همانروز مادرم با شادمانی خندید و گفت دیدی نتوانستی !
من هرچه فکر کردم او را از مادرم و از تمام دنیا بیشتر می خواستم ،
او با آمدنش سلطان قلب من شده بود .
من نمی خواستم و نمی توانستم به قول دوران کودکیم عمل کنم .
آخر من خودم مادر شده بودم .
« سیمین بهبهانی »

تقدیم به همه مادران و بانوان
دیدگاه ها (۴)

ﮐﻤﺘﺮﯾﻦ ﺁﺭﺯﻭﯾﻢ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ :ﻫﺮﮔﺰ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﺖ ، ﻧﺎﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻰ ﺭﻭﺯ...

چه جای زیبایی

:-)

😂چی پیشه خودم فکر کردم ؟فکر کردم که هیت نمی گیرم فکر می کردم...

من می خواستم یچیزی بگممن شمارو درک نمی کنم نه واقعا درک نمی ...

پارت ۱ شاید فکر کنید من چون تو ی خانواده پولدار به دنیا ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط