پارت_۷
ویو نویسنده
سنا با ترس از ماشین پیاده شد وقتی سرش رو بالا آورد با عمارتی بزرگی روبه رو شد از جونگ کوک پرسید
سنا:اینجا مال توعه؟؟؟
جونگ کوک:آره
سنا با تعجب به اطرافش نگاه میکرد که جونگ کوک گفت بسه دیگه سریع برو تو عمارت سنا هم به حرفش گوش داد و رفت رسیدن داخل که جونگ کوک به همه بادیگارد ها گفت برن بیرون وقتی همه رفتن بیرون روبه سنا گفت
جونگ کوک: ببین اینجا قانون داره یک تو نمی تونی بدون اجازه من از اینجا خارج شی
دو باید منو ددی صدا ......
سنا پرسد وسط حرفش و گفت چی؟؟؟
جونگ کوک هم با حالت عصبانی بهش گفت ساکت و حرفش رو ادامه داد
منو ددی صدا میکنی اگه بهم بگی جونگ کوک تنبیه میشی سه هرشب برات برنامه دارم حق نه گفتن نداری
سنا:الان واقعا فکر میکنی من این قانون های مسخره رو قبول میکنم
جونگ کوک: مجبوری
سنا: اونوقت چرا؟؟
جونگ کوک: (تفنگ رو بهش نشون داد و گفت چون تفنگ دست منه
سنا:اوففففف باشه چون مجبورم قبول میکنم
حرف سنا که تموم شد جونگ کوک گفت:
دیگه تحمل ندارم سنا رو چسبوند به دیوارو لباش رو به لب های سنا کوبیدبیرحمانه مک میزدسنا تقلا میکردتا از دست جونگ کوک فرار کنه ولی زورش خیلی کم بود کم کم سنا مزه خون رو توی دهانش حس کرد و جونگ کوک که این رو فهمید ازش جدا سنا داد زد چیکار داری میکنی؟ جونگ کوک گفت:دیگه تحمل نداشتم تازه این اولشه خودتو برای امشب آماده کن سنا که گیج شده بود اومد که حرفی بزنه ولی جونگ کوک از در رفت بیرون بادیگارد ها وارد شدند و نزاشتن سنا از در خارج شه
ویو جونگ کوک
دیگه تحملم رو از دست داده بودم نمیخواستم اذیت بشه ولی دیگه نمیتونستم باید خودش رو برای امشب آماده کنه
سوار ماشین شدم و رفتم یکم کار داشتم رفتم که به اونا برسم
ویو سنا
باورم نمیشد این چه کاری بود یعنی قرار بود تا آخر عمرم اینجا بمونم افکارم رو از سرم بیرون کردم و سعی کردم از اینجا بودن لذت ببرم به این فکر کردم که با گوشیم به یوری زنگ بزنم داشتم دنبال گوشیم میگشتم که پیداش نکردم به یکی از بادیگارد ها گفتم تا کمکم کنه پیداش کنم ولی گفت که گوشی شما دست آقای جئون هست و شما اجازه استفاده از اون رو ندارید دیگه باورم نمیشد این بشر دیوانه
سنا با ترس از ماشین پیاده شد وقتی سرش رو بالا آورد با عمارتی بزرگی روبه رو شد از جونگ کوک پرسید
سنا:اینجا مال توعه؟؟؟
جونگ کوک:آره
سنا با تعجب به اطرافش نگاه میکرد که جونگ کوک گفت بسه دیگه سریع برو تو عمارت سنا هم به حرفش گوش داد و رفت رسیدن داخل که جونگ کوک به همه بادیگارد ها گفت برن بیرون وقتی همه رفتن بیرون روبه سنا گفت
جونگ کوک: ببین اینجا قانون داره یک تو نمی تونی بدون اجازه من از اینجا خارج شی
دو باید منو ددی صدا ......
سنا پرسد وسط حرفش و گفت چی؟؟؟
جونگ کوک هم با حالت عصبانی بهش گفت ساکت و حرفش رو ادامه داد
منو ددی صدا میکنی اگه بهم بگی جونگ کوک تنبیه میشی سه هرشب برات برنامه دارم حق نه گفتن نداری
سنا:الان واقعا فکر میکنی من این قانون های مسخره رو قبول میکنم
جونگ کوک: مجبوری
سنا: اونوقت چرا؟؟
جونگ کوک: (تفنگ رو بهش نشون داد و گفت چون تفنگ دست منه
سنا:اوففففف باشه چون مجبورم قبول میکنم
حرف سنا که تموم شد جونگ کوک گفت:
دیگه تحمل ندارم سنا رو چسبوند به دیوارو لباش رو به لب های سنا کوبیدبیرحمانه مک میزدسنا تقلا میکردتا از دست جونگ کوک فرار کنه ولی زورش خیلی کم بود کم کم سنا مزه خون رو توی دهانش حس کرد و جونگ کوک که این رو فهمید ازش جدا سنا داد زد چیکار داری میکنی؟ جونگ کوک گفت:دیگه تحمل نداشتم تازه این اولشه خودتو برای امشب آماده کن سنا که گیج شده بود اومد که حرفی بزنه ولی جونگ کوک از در رفت بیرون بادیگارد ها وارد شدند و نزاشتن سنا از در خارج شه
ویو جونگ کوک
دیگه تحملم رو از دست داده بودم نمیخواستم اذیت بشه ولی دیگه نمیتونستم باید خودش رو برای امشب آماده کنه
سوار ماشین شدم و رفتم یکم کار داشتم رفتم که به اونا برسم
ویو سنا
باورم نمیشد این چه کاری بود یعنی قرار بود تا آخر عمرم اینجا بمونم افکارم رو از سرم بیرون کردم و سعی کردم از اینجا بودن لذت ببرم به این فکر کردم که با گوشیم به یوری زنگ بزنم داشتم دنبال گوشیم میگشتم که پیداش نکردم به یکی از بادیگارد ها گفتم تا کمکم کنه پیداش کنم ولی گفت که گوشی شما دست آقای جئون هست و شما اجازه استفاده از اون رو ندارید دیگه باورم نمیشد این بشر دیوانه
- ۴.۲k
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط