P¹⁴
P¹⁴
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
گفت:
متاسفانه، نشناختمت که چقدر گستاخی!
اگه تو روم همچین حرفی رو میزدی که الان تو این دنیا نبودی...
گفتم:
منو تحدید نکن!
وقتم رو نگیر آقای هوانگ!
کار دارم...
گفت:
باشه، ولی اصلا فکر نکن حرف هام تمام شده...
خنده ای کردم و سریع گوشی رو خاموش کردم...
گوشی رو پرتم کردم روی دورترین قسمت تخت و بعد روم رو برگردوندم و پتو رو تا سر رو خودم کشیدم...
بهخواب رفتم!
.
دو روز بعد:
دو روز و نیم من تو فرانسه بودم...
تصمیم گرفتم که هرچه سریعتر برم ایتالیا...
.
وقتی رسیدم خونه، کله خونه تاریک بود...
کور کورانه داشتم دنباله کلید برق میگشتم...
وقتی دستم روی دیوار برآمدگی ای رو حس کرد، شناختم که کلید برقه و اون رو فشار دادم...
چون چشمم کمی به تاریکی عادت کرد وقتی چراغ ها روشن شد با دست جلوی چشمام رو گرفتم...
بعد که به نور عادت کردم دستم رو بر داشتم و یه دفعه ای جیغ زدم...
گفتم:
لعنت بهت، هیونجین!
ترسوندیم...
رو مبل نشسته بود و پیراهن سفیدش کاملا باز بود...
لباسش خونی بود!
عجیبه...
بی توجهی کردم و رفتم تو اتاقم...
پشت بندم اومد تو اتاقم...
بهش گفتم:
برو بیرون!
بی توجهی کرد و درو بست و قفل کرد...
کلید رو گذاشت تو جیبه شلوارش...
گفت:
بیرون هم میرم، حرفه آخرم رو میزنم و میرم...
فردا دادگاه منتظرتم، خانمه آرتمیس!
حرفم رو بزنم میرم...
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
گفت:
متاسفانه، نشناختمت که چقدر گستاخی!
اگه تو روم همچین حرفی رو میزدی که الان تو این دنیا نبودی...
گفتم:
منو تحدید نکن!
وقتم رو نگیر آقای هوانگ!
کار دارم...
گفت:
باشه، ولی اصلا فکر نکن حرف هام تمام شده...
خنده ای کردم و سریع گوشی رو خاموش کردم...
گوشی رو پرتم کردم روی دورترین قسمت تخت و بعد روم رو برگردوندم و پتو رو تا سر رو خودم کشیدم...
بهخواب رفتم!
.
دو روز بعد:
دو روز و نیم من تو فرانسه بودم...
تصمیم گرفتم که هرچه سریعتر برم ایتالیا...
.
وقتی رسیدم خونه، کله خونه تاریک بود...
کور کورانه داشتم دنباله کلید برق میگشتم...
وقتی دستم روی دیوار برآمدگی ای رو حس کرد، شناختم که کلید برقه و اون رو فشار دادم...
چون چشمم کمی به تاریکی عادت کرد وقتی چراغ ها روشن شد با دست جلوی چشمام رو گرفتم...
بعد که به نور عادت کردم دستم رو بر داشتم و یه دفعه ای جیغ زدم...
گفتم:
لعنت بهت، هیونجین!
ترسوندیم...
رو مبل نشسته بود و پیراهن سفیدش کاملا باز بود...
لباسش خونی بود!
عجیبه...
بی توجهی کردم و رفتم تو اتاقم...
پشت بندم اومد تو اتاقم...
بهش گفتم:
برو بیرون!
بی توجهی کرد و درو بست و قفل کرد...
کلید رو گذاشت تو جیبه شلوارش...
گفت:
بیرون هم میرم، حرفه آخرم رو میزنم و میرم...
فردا دادگاه منتظرتم، خانمه آرتمیس!
حرفم رو بزنم میرم...
- ۲۶۵
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط