{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 119
✦.................................

جونگکوک برای اولین بار نگاهش را مستقیم در چشم‌هایش دوخت.

چند ثانیه، اما همان چند ثانیه کافی بود تا چیزی در سینه‌ی هر دو به هم بریزد

جونگکوک در دلش فکر کرد شاید نیکی هیچ‌وقت او را آن‌طور که خودش میخواست، نخواهد... شاید تمام این نزدیکی‌ها برای او فقط عادت باشد، فقط بخشی از زندگی‌ای که به اجبار واردش شده بود.

و بدتر از همه اینکه جونگکوک نمی‌دانست اگر یک روز نیکی از کنارش برود، با این احساسی که مدت‌ها بی‌صدا در وجودش ریشه دوانده، چه باید بکند.

نیکی آهسته گفت:

+ چرا اینجوری نگام میکنی؟

جونگکوک نگاهش را پایین انداخت

_ چون...

مکث کرد

_ خیلی خوشگلی.

نیکی مات ماند. انگار انتظار داشت هر جوابی جز این بشنود؛ حتی یک «هیچی» سرد از طرف جونگکوک برایش قابل‌باورتر بود, لب‌هایش کمی از هم فاصله گرفت اما هیچ کلمه‌ای بیرون نیامد.

جونگکوک چند ثانیه به چهره‌اش نگاه کرد؛ به چشم‌هایی که حالا دیگر آن شیطنت همیشگی را نداشتند و فقط با ناباوری به او خیره شده بودند.

+ چی؟

صدای نیکی آن‌قدر آرام درآمد که خودش هم به سختی شنیدش. جونگکوک نگاهش را از چشم‌هایش نگرفت

_ گفتم خیلی خوشگلی.

نیکی پلک زد؛ یک بار، دوبار... انگار مغزش هنوز داشت جمله را هضم می‌کرد

+ تو... الان واقعاً بهم گفتی خوشگلم؟

گوشه‌ی لب جونگکوک کمی تکان خورد

_ نه، داشتم با دریا حرف میزدم.

نیکی با چشم‌های گرد نگاهش کرد

+ جونگکوک!

خنده‌ی کوتاهی از لب‌هایش گذشت، اما خیلی زود محو شد. این بار وقتی نگاهش کرد، هیچ شوخی‌ای در چشم‌هایش نبود

_ آره، با خودت بودم.

نیکی دوباره ساکت شد، انگشت‌هایش دور ساقه‌ی لیلیوم محکم‌تر شد و نگاهش برای چند لحظه روی گل افتاد، نمی‌دانست با این حجم از احساس که ناگهان میان چند کلمه‌ی ساده ریخته بود، چه کار کند.

جونگکوک آرام یک قدم نزدیک‌تر شد

_ میدونی مشکل چیه؟

نیکی آهسته سر بلند کرد

+ چی؟

جونگکوک مکث کرد. انگار اعتراف کردن برای مردی مثل او سخت‌تر از هر معامله، تهدید یا جنگی بود که در زندگی‌اش پشت سر گذاشته بود.

_ اینکه تو خودت نمیدونی چقدر زیبایی.

نیکی نفسش را حبس کرد

جونگکوک دستش را بالا آورد، اما قبل از لمس صورتش لحظه‌ای مکث کرد؛ بعد خیلی آرام چند تار مو را از کنار صورت نیکی کنار زد. نگاهش روی صورت او ماند

_ نه فقط وقتی آرایش میکنی... نه فقط وقتی این لباس رو پوشیدی... حتی وقتی صبح با موهای به‌هم‌ریخته از خواب بیدار میشی و عصبانی‌ای، وقتی غر میزنی، وقتی چشم‌غره میری...

نیکی با صدای خیلی آرام گفت:

+ تو چرا امشب اینجوری شدی؟

جونگکوک برای چند ثانیه چیزی نگفت

_ امشب دیگه حوصله ندارم وانمود کنم.

نیکی لبخندش محو شد

+ وانمود به چی؟

این بار جونگکوک نگاهش را پایین انداخت. فکش برای لحظه‌ای منقبض شد.

_ به اینکه برام مهم نیست.

نیکی کاملاً بی‌حرکت ماند

+ چی؟

جونگکوک نگاهش را دوباره بالا آورد

_ برام مهم نیست کجایی... با کی حرف میزنی... کی بهت نگاه میکنه... وقتی ناراحتی چرا ساکتی... وقتی میخندی چرا من اولین آدمی نیستم که میفهمه...

نفس نیکی لرزید.

جونگکوک آرام‌تر ادامه داد:

_ حتی برام مهم نیست وقتی دستتو میگیرم، چرا قلبم این‌طوری میزنه.

چشم‌های نیکی کم‌کم خیس شد

+ جونگکوک...

_ بذار حرف بزنم.
دیدگاه ها (۰)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 120✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 121✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 118✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 117✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 56✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط