شروع ✨
شروع ✨
و بعد از اتاق رفت بیرون و نانسی هم لباس رو پوشید خیلی بهش میومد و ناز بود اما یه جیزی اذیتش میکرد اونجا همه حتما با همراه های زیباشون به مهمونی میرفتن اما سانزو نانسی رو با خودش میبرد
مشکل اینجا بود که نانسی اصن زیبا نبود حداقل خودش اینجوری فک میکرد
رفت جلوی آینه و دستش رو روی صورتش کشید و چشمش خورد به لوازم آرایش روی میز
سانزو ساعتی بیرون ایستاده بود و منتظر نانسی بود که یهو صدای کفشای نانسی رو شنید سرشو برگردوند و با یه دلقک مواجه شد ( ها؟ چیه؟ منتظر بودی بگم یه دختر زیبا و مهره مار دار؟)
درسته نانسی بلد نبود آرایش کنه و خیلی بدتر شده بود
سانزو نتونست جلوی خندش رو بگیره و زد زیر خنده
نانسی هم با چهره ای گیج به اطراف نگاه میکرد
سانزو سرش آورد بالا و دستمال گرفت و نانسی رو برد به دستشویی و صورتشو پاک کرد
+ نه آقا لطفا آرایشم پاک نکنید... اینجوری کک و مک هام دیده میشن... میشه منو با خودتون نبرید؟
_ نه نمیشه... همینجوری خوشگلتری
نانسی یکم خوشحال شد و حرفی نزد
رفتن و سوار ماشین شدن و توی ماشین سانزو گفت که اونجا زن های زیادی هستن پس بهتره خانومانه رفتار کنه
رسیدن
اونجا خیلی بزرگتر از انتظار نانسی بود
اونقدر بزرگ بود که اونهمه زن به راحتی توش میگفتن و میخندیدن
همه لباس های شیک و تروتمیز با اونحا اومده بودن
با اطرافت نگاه کردی
چندتا ماشین دیگه هم تازه رسیده بودن
آقایون اون ماشین ها در رو برای همراهشون باز میکردن و دستشو میگرفتن و میاوردن پایین
اما سانزو بدون هیچ توجهی به تو سریع در رو باز کرد و به سمت داخل باغ حرکت کرد و تو توی ماشین نشسته بودی و نمیدونستی چیکار کنی
چنددقیقه ای منتظر سانزو نشستی تا شاید برگرده اما نیومد برای همین آروم پیاده شدی و وارد باغ شدی نمیدونستی چیکار کنی و ترسیده بودی
کم کم نگاه ها به سمت تو برگشت برای همین سریع از اونجا رفتی و دوییدی به سمت پشت باغ داشتی آروم آروم حرکت میکردی که یهو سانزو رو دیدی که به دیوار تکیه کرده بود به یه خانواده که داشتن با بچشون راه میرفتن نگاه میکرد و اشک میریخت به سمتش رفتی و دوباره با دستات اشکش پاک کردی که یهو جا خورد و به سمتت نگاه کرد
_ ها؟ تویی اینجا چیکار میکنی؟ چرا توی ماشین نبودی من باید برات در ماشین رو باز میکردم و. تورو به جمع معرفی میکردم
+ اما تو که اینجا داشتی اشک میریختی
تو قصدت این بود که بدونی چرا داشت گریه میکرد اما سانزو از خودش خجالت کشید که همراهش ول کرده اومده اینجا به یاد معشوقه ش گریه میکنه و سرشو انداخت پایین
بعد از چنددقیقه سکوت سانزو دست تورو گرفت و وارد باغ شد و کنارت ایستاد و یه لیوان مشروب تو دستش گرفت. و سر کشید توهم چون یکم اضطراب داشتی هیچ کاری نکردی
سانزو گوشیش زنگ خورد
_ بله؟...... باشه.......... الان میام
_ اینجا بمون من میرم سریع برمیگردم
+ میشه نری؟ من خیلی میترسم
_ نه نمیشه من کار دارم
و بعد سریع از اونجا رفت
توهم بی قرار و مضطرب اونجا ایستاده بودی که یدفعه یه خانم زیبایی سمتت اومد
درسته خودش بود همون زن توی قاب عکس
حالا که از نزدیک بهش نگاه میکردی تعجب نمیکردی اگه سانزو همین الانشم تورو مثل یه تیکه آشغال بندازه بیرون و با اون زن زندگی کنه
اما بازم حتی فکرش قلبتو به درد میاورد
اون زن نزدیکت شد و با صدای مهربونی گفت :
( سلام )
با اضطراب جواب دادی
+ س.. سلام
دختر قهقه ای ریز سر داد
( علامت دختر : & )
& باورم نمیشه تایپ سانزو از دخترای مثل من به دخترایی احمق و بدردنخور مثل تو تغییر کرده
قهقه *
وااای شرمنده افکارمو بلند گفتم
ببینم ناراحت که نشدی.... شدی؟ باور کن منظور خاصی نداشتم اتفاقا خیلیم دختر باحالی هستی
+ اش... اشکالی نداره... مم.. مم.. ممنونم
& خب بگو ببینم زندگی با سانزوی من چطوره؟
+ سا... سانزو ی من؟
& آره دیگه پس لابد تو؟ من مطمئنم که هنوزم عاشق منه اینو از تو چشاش میفهمم تازه چنددقیقه پیش هم تو باغ پشتی داشت به من و شوهرم و بچمون نگاه میکرد و اشک میریخت
اینم از این دوستان🎀
مرسی متطر پارت ها میمونی الهه ها ✨
و بعد از اتاق رفت بیرون و نانسی هم لباس رو پوشید خیلی بهش میومد و ناز بود اما یه جیزی اذیتش میکرد اونجا همه حتما با همراه های زیباشون به مهمونی میرفتن اما سانزو نانسی رو با خودش میبرد
مشکل اینجا بود که نانسی اصن زیبا نبود حداقل خودش اینجوری فک میکرد
رفت جلوی آینه و دستش رو روی صورتش کشید و چشمش خورد به لوازم آرایش روی میز
سانزو ساعتی بیرون ایستاده بود و منتظر نانسی بود که یهو صدای کفشای نانسی رو شنید سرشو برگردوند و با یه دلقک مواجه شد ( ها؟ چیه؟ منتظر بودی بگم یه دختر زیبا و مهره مار دار؟)
درسته نانسی بلد نبود آرایش کنه و خیلی بدتر شده بود
سانزو نتونست جلوی خندش رو بگیره و زد زیر خنده
نانسی هم با چهره ای گیج به اطراف نگاه میکرد
سانزو سرش آورد بالا و دستمال گرفت و نانسی رو برد به دستشویی و صورتشو پاک کرد
+ نه آقا لطفا آرایشم پاک نکنید... اینجوری کک و مک هام دیده میشن... میشه منو با خودتون نبرید؟
_ نه نمیشه... همینجوری خوشگلتری
نانسی یکم خوشحال شد و حرفی نزد
رفتن و سوار ماشین شدن و توی ماشین سانزو گفت که اونجا زن های زیادی هستن پس بهتره خانومانه رفتار کنه
رسیدن
اونجا خیلی بزرگتر از انتظار نانسی بود
اونقدر بزرگ بود که اونهمه زن به راحتی توش میگفتن و میخندیدن
همه لباس های شیک و تروتمیز با اونحا اومده بودن
با اطرافت نگاه کردی
چندتا ماشین دیگه هم تازه رسیده بودن
آقایون اون ماشین ها در رو برای همراهشون باز میکردن و دستشو میگرفتن و میاوردن پایین
اما سانزو بدون هیچ توجهی به تو سریع در رو باز کرد و به سمت داخل باغ حرکت کرد و تو توی ماشین نشسته بودی و نمیدونستی چیکار کنی
چنددقیقه ای منتظر سانزو نشستی تا شاید برگرده اما نیومد برای همین آروم پیاده شدی و وارد باغ شدی نمیدونستی چیکار کنی و ترسیده بودی
کم کم نگاه ها به سمت تو برگشت برای همین سریع از اونجا رفتی و دوییدی به سمت پشت باغ داشتی آروم آروم حرکت میکردی که یهو سانزو رو دیدی که به دیوار تکیه کرده بود به یه خانواده که داشتن با بچشون راه میرفتن نگاه میکرد و اشک میریخت به سمتش رفتی و دوباره با دستات اشکش پاک کردی که یهو جا خورد و به سمتت نگاه کرد
_ ها؟ تویی اینجا چیکار میکنی؟ چرا توی ماشین نبودی من باید برات در ماشین رو باز میکردم و. تورو به جمع معرفی میکردم
+ اما تو که اینجا داشتی اشک میریختی
تو قصدت این بود که بدونی چرا داشت گریه میکرد اما سانزو از خودش خجالت کشید که همراهش ول کرده اومده اینجا به یاد معشوقه ش گریه میکنه و سرشو انداخت پایین
بعد از چنددقیقه سکوت سانزو دست تورو گرفت و وارد باغ شد و کنارت ایستاد و یه لیوان مشروب تو دستش گرفت. و سر کشید توهم چون یکم اضطراب داشتی هیچ کاری نکردی
سانزو گوشیش زنگ خورد
_ بله؟...... باشه.......... الان میام
_ اینجا بمون من میرم سریع برمیگردم
+ میشه نری؟ من خیلی میترسم
_ نه نمیشه من کار دارم
و بعد سریع از اونجا رفت
توهم بی قرار و مضطرب اونجا ایستاده بودی که یدفعه یه خانم زیبایی سمتت اومد
درسته خودش بود همون زن توی قاب عکس
حالا که از نزدیک بهش نگاه میکردی تعجب نمیکردی اگه سانزو همین الانشم تورو مثل یه تیکه آشغال بندازه بیرون و با اون زن زندگی کنه
اما بازم حتی فکرش قلبتو به درد میاورد
اون زن نزدیکت شد و با صدای مهربونی گفت :
( سلام )
با اضطراب جواب دادی
+ س.. سلام
دختر قهقه ای ریز سر داد
( علامت دختر : & )
& باورم نمیشه تایپ سانزو از دخترای مثل من به دخترایی احمق و بدردنخور مثل تو تغییر کرده
قهقه *
وااای شرمنده افکارمو بلند گفتم
ببینم ناراحت که نشدی.... شدی؟ باور کن منظور خاصی نداشتم اتفاقا خیلیم دختر باحالی هستی
+ اش... اشکالی نداره... مم.. مم.. ممنونم
& خب بگو ببینم زندگی با سانزوی من چطوره؟
+ سا... سانزو ی من؟
& آره دیگه پس لابد تو؟ من مطمئنم که هنوزم عاشق منه اینو از تو چشاش میفهمم تازه چنددقیقه پیش هم تو باغ پشتی داشت به من و شوهرم و بچمون نگاه میکرد و اشک میریخت
اینم از این دوستان🎀
مرسی متطر پارت ها میمونی الهه ها ✨
- ۱۳۴
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط