عارف و شيخي با هم در سفر بودند .
عارف و شيخي با هم در سفر بودند .
درراه به رودي رسيدند و دختري جوان و زيبا روي را ديدند که در ميان امواج خروشان رود گرفتار آمده بود ...
دخترک با ديدن ايشان طلب کمک نمود !!
عارف بي درنگ به آب زد و او را بر روي دستان خود گرفت و به آنسوي رودخانه برد ....
دخترک سپاس گفت و به راه خود رفت و عارف و شيخ هم به راه خود ادامه دادند .
ساعاتي گذشت و شيخ لب به سخن گشود و به عارف چنين گفت :
اي همسفر بر ما روا نباشد که دست بر بدن نامحرم زنيم ، تو را توبه واجب است ...
عارف متعجب گشت و در انديشه فرو رفت
و بعد از لحظه اي شيخ را چنين گفت :
اي شيخ !!
من دخترک را همان هنگام که از رود گذشتيم به زمين نهاده و رها نمودم !!!
" در عجبم او هنوز در دستان ذهن بيمار تو اسير است ،
او را بنه و خود را رها ساز " .....!
درراه به رودي رسيدند و دختري جوان و زيبا روي را ديدند که در ميان امواج خروشان رود گرفتار آمده بود ...
دخترک با ديدن ايشان طلب کمک نمود !!
عارف بي درنگ به آب زد و او را بر روي دستان خود گرفت و به آنسوي رودخانه برد ....
دخترک سپاس گفت و به راه خود رفت و عارف و شيخ هم به راه خود ادامه دادند .
ساعاتي گذشت و شيخ لب به سخن گشود و به عارف چنين گفت :
اي همسفر بر ما روا نباشد که دست بر بدن نامحرم زنيم ، تو را توبه واجب است ...
عارف متعجب گشت و در انديشه فرو رفت
و بعد از لحظه اي شيخ را چنين گفت :
اي شيخ !!
من دخترک را همان هنگام که از رود گذشتيم به زمين نهاده و رها نمودم !!!
" در عجبم او هنوز در دستان ذهن بيمار تو اسير است ،
او را بنه و خود را رها ساز " .....!
- ۲۶۸
- ۲۱ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط