من به اتاقم برگشتم. درِ اتاق را از تو چفت کردم و دراز کشی
من به اتاقم برگشتم. درِ اتاق را از تو چفت کردم و دراز کشیدم امّا نمیتوانستم بخوابم. فکر او آسودهام نمیگذاشت. گفتم اگر پنجره را باز کنم، اگر آدمها مثل مه میتوانستند به هر جا سر بکشند، اگر، اگر. مدام میآمد و میرفت. و آن شب فهمیدم که به همین سادگی آدم اسیر میشود و هیچ کاری هم نمیشود کرد. دیگر نباید به زنان و مردانِ عاشق خندید. همینجوری دو تا نگاه در هم گره میخورد و آدم دیگر نمیتواند در بدن خودش زندگی کند، میخواهد پر بکشد ...
- ۹۱۶
- ۲۹ تیر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط