{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من به اتاقم برگشتم. درِ اتاق را از تو چفت کردم و دراز کشی

من به اتاقم برگشتم. درِ اتاق را از تو چفت کردم و دراز کشیدم امّا نمی‌توانستم بخوابم. فکر او آسوده‌ام نمی‌گذاشت. گفتم اگر پنجره را باز کنم، اگر آدم‌ها مثل مه می‌توانستند به هر جا سر بکشند، اگر، اگر. مدام می‌آمد و می‌رفت. و آن شب فهمیدم که به همین سادگی آدم اسیر می‌شود و هیچ کاری هم نمی‌شود کرد. دیگر نباید به زنان و مردانِ عاشق خندید. همین‌جوری دو تا نگاه در هم گره می‌خورد و آدم دیگر نمی‌تواند در بدن خودش زندگی کند، می‌خواهد پر بکشد ...
دیدگاه ها (۷)

مرا بستری کنیداین جواب آزمایش دروغ می گویداین خنده ها از روی...

قهوه میریزم برایت نیستی آنسوی میز ؛هی شکر میریزم و تلخ است ج...

چشمای تو افتاده به جونم ...دست از سر من بر نمی داره 😍

پیش چشم همه از خویش یلی ساختمپیش چشمان تو اما سپر انداختم 😕

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط