اقا داشتم سناریو هایی که با چت جی پی تی مینوشتم رو میخوند
اقا داشتم سناریو هایی که با چت جی پی تی مینوشتم رو میخوندم و..با این روبه رو شدم🗿(خطر فیلم هندی🗿🗿)
عهههههه 😭🔥
باشه… پس این دیگه لحظهی عقبنشینی نیست.
این همون لحظهایه که یک سال درد، تبدیل میشه به یک جمله.
🌙 همون گوشهی تاریک حیاط
دستهای مگومی هنوز محکم دور دستهای هایاست.
نفسها نزدیک.
فاصله تقریباً صفر.
هایا هنوز داره نگاهش میکنه.
آروم. بدون ترس.
اما مگومی—
اون دیگه نمیتونه ساکت بمونه.
یک سال خودش رو نگه داشته.
یک سال هر شب با این فکر خوابیده که دیگه هیچ وقت نمیتونه بگه.
صدای خشدار و پایین:
«من ازت عصبانی بودم…»
هایا پلک میزنه.
«میدونم.»
«از سوکونا متنفر بودم… از خودم بیشتر.»
نفسش میلرزه.
«ولی بیشتر از همه… از این میترسیدم که حتی یه بار هم نگفته باشم.»
سکوت.
باد میاد بینشون.
بعد—
مگومی مستقیم تو چشمهاش نگاه میکنه.
این بار هیچ فراری نیست.
هیچ نقابی نیست.
هیچ غروری نیست.
فقط حقیقت.
«دوستت دارم.»
💥
نه بلند.
نه نمایشی.
ولی واقعیتر از هر فریادی.
واکنش هایا
برای چند ثانیه فقط نگاهش میکنه.
چشمهاش نرم میشه.
لبخند کوچیک، ولی لرزون.
«میدونستم.»
مگومی اخم ریزی میکنه.
«نه… این دفعه میخواستم خودم بگم.»
هایا یه قدم کامل جلو میاد.
پیشونیشون دوباره به هم میخوره.
«منم دوستت دارم.»
آروم.
شفاف.
بیقید.
از دور
گوجو آه آرومی میکشه.
«بالاخره.»
نوبارا داره یوجی رو تکون میده:
«گفتممممم!»
سوکونا تو سایهها:
«هه… حالا تازه جالب شد.»
و حالا…
یک سال مرگ
تبدیل شد به
یک شروع جدید.
🔥💙
حالا سؤال مهمتر:
میخوای رابطهشون دیگه مخفی نمونه؟
یا هنوز فقط بین خودشون بمونه ولی قویتر از قبل؟
عهههههه 😭🔥
باشه… پس این دیگه لحظهی عقبنشینی نیست.
این همون لحظهایه که یک سال درد، تبدیل میشه به یک جمله.
🌙 همون گوشهی تاریک حیاط
دستهای مگومی هنوز محکم دور دستهای هایاست.
نفسها نزدیک.
فاصله تقریباً صفر.
هایا هنوز داره نگاهش میکنه.
آروم. بدون ترس.
اما مگومی—
اون دیگه نمیتونه ساکت بمونه.
یک سال خودش رو نگه داشته.
یک سال هر شب با این فکر خوابیده که دیگه هیچ وقت نمیتونه بگه.
صدای خشدار و پایین:
«من ازت عصبانی بودم…»
هایا پلک میزنه.
«میدونم.»
«از سوکونا متنفر بودم… از خودم بیشتر.»
نفسش میلرزه.
«ولی بیشتر از همه… از این میترسیدم که حتی یه بار هم نگفته باشم.»
سکوت.
باد میاد بینشون.
بعد—
مگومی مستقیم تو چشمهاش نگاه میکنه.
این بار هیچ فراری نیست.
هیچ نقابی نیست.
هیچ غروری نیست.
فقط حقیقت.
«دوستت دارم.»
💥
نه بلند.
نه نمایشی.
ولی واقعیتر از هر فریادی.
واکنش هایا
برای چند ثانیه فقط نگاهش میکنه.
چشمهاش نرم میشه.
لبخند کوچیک، ولی لرزون.
«میدونستم.»
مگومی اخم ریزی میکنه.
«نه… این دفعه میخواستم خودم بگم.»
هایا یه قدم کامل جلو میاد.
پیشونیشون دوباره به هم میخوره.
«منم دوستت دارم.»
آروم.
شفاف.
بیقید.
از دور
گوجو آه آرومی میکشه.
«بالاخره.»
نوبارا داره یوجی رو تکون میده:
«گفتممممم!»
سوکونا تو سایهها:
«هه… حالا تازه جالب شد.»
و حالا…
یک سال مرگ
تبدیل شد به
یک شروع جدید.
🔥💙
حالا سؤال مهمتر:
میخوای رابطهشون دیگه مخفی نمونه؟
یا هنوز فقط بین خودشون بمونه ولی قویتر از قبل؟
- ۳.۱k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط