{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮
┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃
┃         ✦ Part 20✦         ┃
╰━━━━━━━༺༻━━━━━━━╯

⟡─────⚫⚪─────⟡
❝ In the silence, power awakens ❞
⟡─────⚫⚪─────⟡

یکم اطرافو نگاه کردم و به سمت دستگاه پرس بازو رفتم،همیشه آهنگ گوش میدادم ولی امروز فکر درگیره ،درگیره نورا...همش بهش فکر میکنم،به حماقت خودم به زجر هایی که کشیده،حتی یه دقیقه هم نمیتونم بخندم،خنده به لبم نمیاد...

همینجور که وزنه میزدم تو فکر بودم که صدای یه نفر رشته افکارمو پاره کردم،برگشتم نگاش کردم،شوتو بود،اه این پسرع خیلی رومخمه دلم میخواد سرشو بکوبم به دیوار،با حرص گفتم

من:چی میخوای

شوتو:با تو کار ندارم

من:توهم ورزش میکنی مگه

شوتو:اره

حرصم گرفت،پسره ی قرم دنگ عین خر جواب میده

من:جواب منو انقد خشک نده،عین این عصا قورت داده ها حرف میزنه

شوتو:باشه

دندونامو روی هم سابیدم و سعی کردم خودمو آروم کنم...

شوتو:رابطت با نورا چطوریه

داشت پرس پشت بازو میزد و بامن صحبت میکرد

من:اول اینکه به تو ربطی نداره،ولی چون اصرار میکنی،آهههه افتضاحه...اون نورا نیست ،مطمعنم،نورایی که من میشناختن این شکلی نبود...من...من این بلا رو سرش آوردم،من احمق

شوتو:پس پشیمونی

من:خفه شو

شوتو:هنوزم آدم نشدی

اعصابم دیگه واقعا داشت خورد میشد

من:تورو سننه اخع چوب خشک

خندید و گفت

شوتو:میخوای اینشکلی ازش معذرت خواهی کنی؟

دیگه زیادی داشت حرف میزد ،عصبی شدم و داد زدم

من:اینش دیه به تو مربوط نیس نفله دو قطبی...آچار فرانسه اومده به من درس زندگی میده...

شوتو:باشه،به خودت مربوطه

بلند شد و رفت

حتی نیومده بود تمرین،اه بدم میاد...

بعد از یه نیم ساعت تمرین از باشگاه اومدم بیرون،عرق‌ کرده بودم و نفس نفس میزدم...امروز تعطیل بود پس به سمت سالن خوابگاه رفتم تا یچیزی واسه خودم درست کنم
یاد اون شبی افتادم که نورا واسمون پیتزا درست کرد،وقتی سرمو گذاشتم رو شونش...انتظار داشتم سرمو پرت کنه اونور ولی نکرد... اونموقع فقط برای اینکه ببینم هنوز امیدی به بخشیده شدنم هست یا نه اون کارو کردم

آهههه این روزا خیلی با خودم حرف میزنم دیگع واقعا دارم روانی میشم

یه قهوه واسه خودم درست کردم و رو مبل نشستم،قهوه رو معمولا شیرین میخورم،ولی الان،یعنی از هفته پیش دارم تلخ میخورمش
یجورایی....اه دارم چرت و پرت میگم،بجای اینکارا باید واسه بعدا نقشه بکشم

شاید،باید حواسم بهش باشع،اون بی نیازه،ولی،شاید...امیدی باشه...امیدوارم،امیدی باشه


..................

امروز ساعت ۶ از خواب بیدار شدم و سریع حاظر شدم تا برم مدرسه،ولی قبلش یه بطری آبمیوه خریدم رو رفتم سر کلاس،پشت در وایستاده بودم،رد شدن از این در به معنی شروع جنگ بود،جنگ برای نجات،نجات کسی که خودم گیرش انداختم

نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم،نورا سر جاش نشسته بود،اروم رفتم طرفش و بطری رو گذاشتم رو میزش...رفتم نشستم رو صندلیم و بهش چشم دوختم،یکی از چشاشو باز کرد،به پوزخند زد و روی صندلی به عقب خم شد،بعد...ای بابا،بطری رو پرت کرد تو سطل آشغال...نگاهم با جیرو برخورد کرد،نگاهش نگران بود،خودمم نگران بودم...نورا برگشت سمتمو پوزخندی زد و بعد دوباره چشماشو بست

این تازه شروع کاره... مطمعنم میتونم،باید بتونم...


┃   ✍︎ Written by melika┃
پیج نویسنده گلمون:
https://wisgoon.com/melika.omega
دیدگاه ها (۱۲)

عاشق اهنگشماسم آهنگشو کی میدونه؟؟؟

مغزم ساعت ۳ صبح

╭━━━━━━━༺༻━━━━━━━╮┃   🕯️ 𝑴𝒚 𝑯𝒆𝒓𝒐 𝑨𝒄𝒂𝒅𝒆𝒎𝒊𝒂 ┃┃         ✦ Part ...

جر خوردم فقط قیافه دبیر🤣🤣🤣🤣

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط