دیار کهن
دیــــار کهن𓅃
«زآل»
روزی روزگاری، در سرزمین سیستان، پهلوانی نامدار به دنیا آمد به نام سام؛ مردی قدرتمند و مورد احترام . سالها آرزو داشت صاحب فرزندی شود، تا اینکه سرانجام پسرش به دنیا آمد. اما… سرنوشت برایش یک غافلگیری عجیب کنار گذاشته بود!
وقتی سام برای دیدن بچه آمد، اول خشکش زد؛ چون نوزاد موهایی به رنگ برف داشت. سفیدِ سفید! مردم آن زمان چنین چیزی ندیده بودند و خیال کردند این بچه «نشان شومی» دارد و نحس است. سام هم، با تمام قدرت و شجاعتش، اسیر حرف مردم شد و تصمیم گرفت کاری کند که بعدها همیشه بابتش پشیمان بود.
سام دستور داد بچه را در دامنهٔ کوه البرز رها کنند. نوزاد بیگناه زیر آسمان سرد، تنها ماند و فقط گریههایش در دل کوه پیچید. اما همان جا بود که معجزهٔ سرنوشت سر رسید.
از دل آسمان پرندهای غولپیکر و نجیب فرود آمد: سیمرغ!پرنده افسانه ای ایران زمین
پرندهای افسانهای با بالهایی که وقتی تکان میخورد، انگار باد و نور را باهم جابهجا میکرد. سیمرغ نگاهی به کودک انداخت و دلش آتش گرفت. با منقارش آرام نوزاد را برداشت و به آشیانهاش برد. برایش مثل یک مادر شد؛ او را بزرگ کرد، به او یاد داد شجاع باشد، مهربان باشد و نترسد از اینکه با بقیه فرق دارد.
سالها گذشت و زال تبدیل شد به جوانی قوی، زیبا و خردمند. موهای سفیدش دیگر ترسناک نبود؛ شده بود نماد خاصبودنش.
یک روز سام که همیشه ته دلش از کارش پشیمان بود، خواب عجیبی دید. خواب دید که پسرش زنده است و در جایی دور زندگی میکند. با دل آشوب راهی البرز شد؛ و تازه آنجا بود که حقیقت را دید: جوانی با موهای سپید، روی صخرهها ایستاده، با سیمرغ کنار او.
لحظهٔ روبهروییشان پر بود از بغض و حیرت. سام زانو زد، از پسرش عذر خواست، و زال… با قلبی بزرگ و مهربان او را بخشید. سیمرغ هم که میدانست وقت جدایی رسیده، سه پر طلایی به زال داد و گفت:
«وقتی در سختی گرفتار شدی، اینها را بسوزان؛ من برمیگردم.»
از آن پس، زال دیگر پسری نبود که مردم از او بترسند؛ قهرمانی بود که با خرد، شجاعت و قلب بزرگش راه خودش را پیدا کرد. بعدها با رودابه آشنا شد، عشقشان به افسانهها تبدیل شد… و از دل این عشق، یکی از بزرگترین پهلوانان ایران به دنیا آمد: رستم،پهوان نامدار ایران زمین
«زآل»
روزی روزگاری، در سرزمین سیستان، پهلوانی نامدار به دنیا آمد به نام سام؛ مردی قدرتمند و مورد احترام . سالها آرزو داشت صاحب فرزندی شود، تا اینکه سرانجام پسرش به دنیا آمد. اما… سرنوشت برایش یک غافلگیری عجیب کنار گذاشته بود!
وقتی سام برای دیدن بچه آمد، اول خشکش زد؛ چون نوزاد موهایی به رنگ برف داشت. سفیدِ سفید! مردم آن زمان چنین چیزی ندیده بودند و خیال کردند این بچه «نشان شومی» دارد و نحس است. سام هم، با تمام قدرت و شجاعتش، اسیر حرف مردم شد و تصمیم گرفت کاری کند که بعدها همیشه بابتش پشیمان بود.
سام دستور داد بچه را در دامنهٔ کوه البرز رها کنند. نوزاد بیگناه زیر آسمان سرد، تنها ماند و فقط گریههایش در دل کوه پیچید. اما همان جا بود که معجزهٔ سرنوشت سر رسید.
از دل آسمان پرندهای غولپیکر و نجیب فرود آمد: سیمرغ!پرنده افسانه ای ایران زمین
پرندهای افسانهای با بالهایی که وقتی تکان میخورد، انگار باد و نور را باهم جابهجا میکرد. سیمرغ نگاهی به کودک انداخت و دلش آتش گرفت. با منقارش آرام نوزاد را برداشت و به آشیانهاش برد. برایش مثل یک مادر شد؛ او را بزرگ کرد، به او یاد داد شجاع باشد، مهربان باشد و نترسد از اینکه با بقیه فرق دارد.
سالها گذشت و زال تبدیل شد به جوانی قوی، زیبا و خردمند. موهای سفیدش دیگر ترسناک نبود؛ شده بود نماد خاصبودنش.
یک روز سام که همیشه ته دلش از کارش پشیمان بود، خواب عجیبی دید. خواب دید که پسرش زنده است و در جایی دور زندگی میکند. با دل آشوب راهی البرز شد؛ و تازه آنجا بود که حقیقت را دید: جوانی با موهای سپید، روی صخرهها ایستاده، با سیمرغ کنار او.
لحظهٔ روبهروییشان پر بود از بغض و حیرت. سام زانو زد، از پسرش عذر خواست، و زال… با قلبی بزرگ و مهربان او را بخشید. سیمرغ هم که میدانست وقت جدایی رسیده، سه پر طلایی به زال داد و گفت:
«وقتی در سختی گرفتار شدی، اینها را بسوزان؛ من برمیگردم.»
از آن پس، زال دیگر پسری نبود که مردم از او بترسند؛ قهرمانی بود که با خرد، شجاعت و قلب بزرگش راه خودش را پیدا کرد. بعدها با رودابه آشنا شد، عشقشان به افسانهها تبدیل شد… و از دل این عشق، یکی از بزرگترین پهلوانان ایران به دنیا آمد: رستم،پهوان نامدار ایران زمین
- ۳.۴k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط