{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناپلئون گمشده (فصل سوم)

ناپلئون گمشده (فصل سوم)

پارت ۲۱

تهیونگ پله‌ها را یکی یکی پایین می‌رفت

هر قدم سنگین‌تر از قدم قبلی بود انگار پاهایش نمی‌خواستند به انتها برسند

راهرو تاریک بود و بوی نم و خاک و رطوبت و چیزی شبیه مریضی

چهارده سال چهارده سال اینجا جونگ کوک بود

تهیونگ به دیوار تکیه داد و نفس عمیقی کشید و کلید را توی دستش چرخاند

رسید به ته راهرو

یک در آهنی بزرگ شبیه همان دری که توی عمارت پدرش دیده بود اما این بار کلید توی دستش بود

دستش می‌لرزید

کلید را توی قفل کرد و چرخاند

صدای سنگینی آمد و در باز شد

تاریک بود

تنها یک لامپ کوچک روی سقف نور نارنجی می‌پاشید

تهیونگ وارد شد

چشمهایش به تاریکی عادت نکرده بود اما قلبش در سینه‌اش داشت می‌ترکید

گوشه اتاق کسی نشسته بود

پشت به دیوار و دستها را بغل کرده بود

موهایش سفید بود و لاغر و پوستش به استخوان چسبیده بود

چشمهایش بسته بود

نفس می‌کشید آرام و منظم

تهیونگ جلو رفت و زانو زد کنارش

دستش را گذاشت روی دستهای لاغر و سرد

جونگ کوک چشم باز کرد

نگاه کرد

اول مات و متحیر

بعد انگار چیزی توی چشمهایش روشن شد

تهیونگ صدایش را نمی‌شناخت

شکسته بود و گرفته و پر از اشک

«جونگ کوک می‌دونی چقدر دنبالت بودم»

جونگ کوک نگاه کرد

لبخند زد

ضعیف اما لبخند

«تهیونگ»

فقط یک کلمه

اما تهیونگ گریه کرد

بغلش کرد

استخوانهایش را حس می‌کرد زیر دستهایش

«ببخش که دیر اومدم ببخش که باور کردم رفتی ببخش که به سئول گفتم هرزه»

جونگ کوک دستش را گذاشت روی موهای تهیونگ

«سئول بزرگ شده»

«آره بزرگ شده نوزده سالشه»

جونگ کوک اشک ریخت و گفت

«چهارده سال»

تهیونگ رهایش کرد و به چشمهایش نگاه کرد

«چهارده سال اما دیگه تموم شد بلند شو می‌برمت بیرون»

جونگ کوک نتوانست بلند شود

پاهایش نمی‌توانست وزنش را تحمل کند

تهیونگ بغلش کرد و بلند شد

سبک بود خیلی سبک

انگار که چهارده سال فقط از امید نفس کشیده بود

تهیونگ به سمت در رفت

جونگ کوک دستش را روی سینه تهیونگ گذاشت و گفت

«تهیونگ اون بالا کیه»

«پدرم»

جونگ کوک نگاه کرد

«پدرت می‌خواد بکشت»

«می‌دونم ولی دیگه مهم نیست تو پیدات شدم»

جونگ کوک سرش را گذاشت روی شانه تهیونگ

«عشق زندگیم دووم بیار»

تهیونگ بغلش کرد و محکمتر و گفت

«سئول رو تنها نمی‌ذارم قول می‌دم»

از سرداب بیرون آمد

پله‌ها را بالا رفت

هر قدم نفسش را می‌گرفت اما ول نمی‌کرد

جونگ کوک توی بغلش بود و نفس می‌کشید

چهارده سال توی تاریکی

حالا داشت به سمت نور می‌رفت

تهیونگ به بالای پله‌ها رسید و در را با شانه باز کرد

وارد راهرو شد و به سمت اتاقی که سئول و کیم جون-هو در آن بودند رفت

در نیمه‌باز بود

صدای سکوت

تهیونگ نفس عمیقی کشید و وارد شد

کیم جون-هو پشت میز نشسته بود و سئول کنار پنجره

سئول برگشت و جونگ کوک را دید

یک لحظه ایستاد

اشک روی گونه‌هایش جاری شد

«اوما»

جونگ کوک با صدای ضعیف گفت

«سئول»

سئول دوید سمتشان

جونگ کوک دستش را دراز کرد و سئول گرفت

هر سه در آغوش هم

چهارده سال انتظار

چهارده سال سکوت

چهارده سال تاریکی

حالا داشتند توی یک بغل تمام می‌شدند

کیم جون-هو از پشت میز بلند شد و اسلحه را برداشت

«آفرین به این دیدار قشنگ»

سئول برگشت و جلوی جونگ کوک ایستاد

تهیونگ جونگ کوک را روی صندلی گذاشت و خودش رفت جلو

«بسه کیم جون-هو»

کیم جون-هو خندید

«تموم نمی‌شه تا وقتی یکی از شما نمیره»

اسلحه را بالا آورد و به سمت جونگ کوک نشانه گرفت

سئول فریاد زد

«باباااا پشت سرت»

تهیونگ برگشت و خودش را انداخت جلوی گلوله

صدا پیچید توی اتاق.
دیدگاه ها (۱)

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۲۲صدای شلیک اول توی اتاق پیچیدته...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۲۳تهیونگ با جونگ کوک توی بغلش از...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۲۰پله‌ها را رفتند بالاهر قدم سنگ...

ناپلئون گمشده (فصل سوم)پارت ۱۹سه ساعت بعد قایق به ساحل جزیره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط