پارت

پارت ۱:
قدرت‌های مساوی

نکته : این قسمت از داستان مال قبل از تأسیس تومانه و پسرها ( پاچین باجی دراکن مایکی‌ میتسوریا کازوتورا) فقط دوست عادی بودن ! و ۱۱ سالشون بود

شروع=
مایکی ، باجی ، پاچین ، میتسوریا و دراکن داشت ۳ تا پسر رو به خاطر اینکه کازوتورا رو کتک زده بودن میزدن کازوتورا هم زخمی. و تعجب زده روی زمین نشسته بود و داشت اونها رو نگاه میکرد که یه صدای اومد ، صدای دختر

صدا : هی هی هی دارین چه غلطی میکنید ؟

باجی در حالی که داشت به یکی از اون پسر ها مشت میزد گفت: کوری ؟ داریم دعوا میکنیم !

دختری که صدا متعلق به اون بود جلو تر اومد و گفت: دعوا ؟ این بیشتر وقت تلف کردنه !

دخترک تقریباً ۱۰ ساله بود و موهایش به پایین شانه هایش می‌رسد ( چون اینجا مال گذشته است موهاش کوتاهه) موهای مشکی با رگه های از قرمز . لباس مدرسه به تن داشت اما برعکس بقیه دختر ها با لباس مدرسه دامن نپوشیده بود بلکه شلوار جین آبی پوشیده بود

پاچین یک قدم به جلو برداشت و گفت: هی درست صحبت کن تو از دعوا چی میفهمی ؟؟؟

مایکی دست از مبارزه برداشت و گفت: وقت تلف کردن ؟ چرا ؟

دختر کیف مدرسه اش رو روی زمین گذاشت و گفت: اول اینکه شما دارین مبارزه ای رو میکنید که بردن یا باختن توش مشخصه در واقع از اول مشخص بود شما میبرید و دوم اینکه این پسر ها به اندازه کافی کتک خوردن این دعوا دیگه جوانمردانه نیست

میتسوریا چیزی زیر لب گفت و بعد رو به دختر داد زد : اونها اول این مبارزه رو ناجوانمردانه شروع کردن ! با میله دوستمون رو زدن !

مایکی قدمی به سمت دخترک برداشت و گفت: حالا میگی چه جوری مبارزه کنیم تا وقت تلف کردن نباشه

دخترک پوزخند زد و گفت: با مسی مبارزه کنید که بردن یا باختن ازش مشخص نباشه

دراکن سر کج کرد و پرسید : مثلاً کی ؟

پوزخند دخترک عریض تر شد و حالت دفاعی گرفت : مثلاً....من !
∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆∆
چند دقیقه بعد:
دراکن ، باجی ، پاچین ، میتسوریا و کازوتورا کتک خورده و داغون روی زمین نشسته بودن و با تعجب مبارزه بین مایکی و دختر رو نگاه میکردم هر دو بی اندازه قدرت مند و لجباز بودن و کم نمیوردن! در واقع قدرت هاشون برابر. و مساوی بود برای همین هیچ کسی نمی‌برد

مایکی ( خسته و نفس نفس زنان): خسته شدی ؟

دختر ( خسته ولی با پوزخند ) : نه به اندازه تو ( دروغ)

هر دو خسته بودن و میخواستم زود تر این مبارزه رو تمام کنند پس ضربه آخر را زدند

« لگد معروف مایکی »
ولی یه مشکلی وجود داشت هر دو همین حرکت رو زده بودن ! هم زمان و کاملاً شبیه هم حرکات اینه شد درست چند ثانیه مونده بود پای دختر به سر مایکی و پای مایکی به سر دختر برخورده که هر دو پاهاشون رو ثابت نگه داشتند به نظر می‌رسید. گیج شده باشن

دختر : داری چی کار میکنی 💢؟

مایکی : من باید این رو از تو بپرسم !!!

دختر : هاااان ؟ تو حرکات منو کپی کردی !

مایکی : چی نه تو حرکت منو کپی کردی !

بقیه بچه ها از گیج شدن اون دوتا خودشون گرفت تا همین چند ثانیه پیش داشتن وحشیانه مبارزه میکردن ولی الان گیج شده بودن و شبیه بچه های ۲ ساله رفتار میکردن

هر دو از حالت حرکت بیرون میان و شروع میکنم به فکر کردن که به هو دختر میگه : وایستا ببینم تو ‌‌..‌تو سانو مانجیرو برادر سانو شینچیرو هستی ؟

مایکی سر تکون میده : ام...اره اره من داداش کوچیکه شین هستم ....وایستا ببینم تو داداش منو از کجا می‌شناسی ؟

دختر جوری که انگار حرف های مایکی اصلا براش مهم نیست چیز های ما معلومی زیر لب زمزمه کرد بعد به تکه سنگ روی آسفالت لگد زد و گفت : لعنتی !

و بعد آرام به سمت کوله پشتی اش رفت و آن را برداشت و بعد رو به بچه های تعجب زده کرد و گفت: فکر کنم بهتر باشه برگردیم خونه هامون .....خورشید داره غروب می‌کنه
و بعد به خورشید پشت سرش که داشت غرور میکرد اشاره کرد
پسر ها هم بلند شدن و لباس هاتون رو تکوندن تا خاکی نباشه و بعد پشت سر دختر که داشت به انتهای کوچه می‌رفت حرکت کردن
=•=•=•=•=•=•=•=•=•==•=•=•=•=•=
چند دقیقه بعد:
هوا خنک بود و آسمون هم به خاطر غروب رنگ خیلی قشنگی گرفته بود ولی در این هوای خوب چیزی اعصاب دختر را به هم می‌ریخت و و اون هم این بود که ...

خوب بقیه پارت بعد
ببینم تا اینجا خوب بود ؟
راستی بگم قرار خیلی خفن بشه این هنوز اولشه
دیدگاه ها (۳)

مطمنم تنها نقشه ای که بلدم 😂

خوداااااااااا( تشنج )

نه بابا کی گفته عکس خوب ندارم...( جان جدتون اگه عکس خوب دارن...

قرار شد سناریو توکیو رینجرز بنویسم ( نمی‌دونم چرا وقتی از او...

پارت ۲غریبه ای که برادرم را می‌شناختاما چیزی اعصاب دختر را ب...

پارت ۸ زندگی شیرین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط