حس ناشناس
حس ناشناس
پارت۱۲💕
بکی همش داشت عکسی که از دامیان و انیا گرفته بود و نگاه میکرد که دید انیا داره کم کم بیدار میشه
بکی:عوا انیا جونم بیدار شدی
انیا:اره،ولی هنوز خوابم میاد
بکی:باشه پس بخواب
انیا دوباره خوابید
بکی تو ذهنش:یعنی متوجه نشد تو بغل دامیانه،در این حد تو بغل دامیان جاش راحته وای خدا اون دوتا چقدر رمانتیکن
انیا هنوز کامل خوابش نبرده بود و ذهن بکی خوند
انیا تو ذهنش:چییییی!!من تو بغل دامیانم
انیا یه نگاه به دستی که دورشه انداخت و سرخ شد
انیا تو ذهنش:وای نه وای نه حالا چیکار کنم
انیا بیدار شد و رفت سمت سرویس
بکی:عوا انیا جونممممممم(با داد)
بعد دید که انیا رفت بخاطر همین رفت دنبالش
بکی:انیا جونم صبر کن
انیا وایساد و گفت:حالا من چیکار کنم دیگه حتی نمیتونم تو روش نگاه کنم
بکی:نه انیا،فقط اتفاقی بود
بکی تو ذهنش:نباید دست دامیان و دور کمر انیا حلقه میکردم
انیا ذهنش خیلی درگیر بود بخاطر همین متوجه نشد
ویو دامیان
از بیرون سر و صدا میومد منم بلند شدم برم ببینم چی شده اما وقتی دیدم انیا و بکی دارن سر صدا میکنن تصمیم گرفتم غایمکی گوش کنم و این کار و کردم اما دیدم حرف های خواستی نمی زنن بخاطر همین رفتم نشستم
ویو بکی و انیا
بکی:انیا انیا انیااااااا(با داد)
انیا:ها چیه چی شده؟!!
بکی:هیچی،میخواستم بگم انقدر ذهنت و درگیر نکن عادیه
انیا:چیو عادیه
بکی:ام خب برای زوج ا عادیه
انیا:من و اون زوج نیستیم این بفهم،حالا بیا بریم تو چادر مسواکا مون و برداریم
بکی:باشه بریم
بعدش رفتن تو چادر
انیا:عععععععععععععع(جیغ)
بکی:انیا جونم چی شد
انیا:هیچی
بعد سریع مسواک شو برداشت دویید سمت دستشویی
دامیان:انیا چش شده؟
بکی:از کی تاحالا به اسم صداش میکنی
دامیان:اخه به تو چه جواب سوالم و بده
بکی:باشه،نمیدونم چش شده
دامیان:آها باشه
بعد مسواک شو برداشت و رفت سمت دستشویی پسرونه
دامیان:اون دختر چش شده اخه چرا وقتی من و دید اون طوری کرد؟!
ویو انیا
معلون نیست چم شده دیگه نمیتونم برم سمت دامیان حالا ولش کن بزار مسواک و بزنم بعدا بهش فکر میکنم چطوری بدم سمتش
ویو بکی
معلوم نیست اون یه تا کله پوک کجا رفتن هر چقدر گشتم پیداشون نکردم بهتره برم پیش انیا
از زبان نویسنده
بکی میره پیش انیا تو دستشویی دخترا
بکی:انیا جونم چرا اومدی اینجا
انیا:میخواستم دست و صورتم و بشورم و مسواک بزنم همین
بکی:آها باشه منم اومدم برای همین کار
اونا دست و صورت شون و شستن و مسواک زدن بعدش رفتن تو چادر نشستن تا وقت صبحونه بشه
ویو دامیان
باید عجله کنم و برم این دستو درمان کنم تا دوباره خون ریزیش شروع نشده
ویو بکی و انیا
بکی:انیا بیا سنگ کاغذ قیچی بازی کنیم اگه تو بردم هر کاری تو بگی میکنم اگرم من بردم هرکاری من میگم باید بکنی
اونا بازی کردن و کردن بعد بکی برد
بکی:ایول،خیلی خب تا بیست و چهار ساعت هرکاری من بگم میکنی،هر دوتا مون میدونیم دامیان بیشتر قسمتای بدنش زخمه و اولین کاری که باید بکنی اینه که به اونا کرم مخصوصی که میدونی و بزنی
انیا:ولی
بکی:ولی بی ولی تو باختی
انیا:باشه
ویو دامیان
خیلی خب مسواکم تموم شد دست و صورتمم شستم حالا برم تو چادر کرمم و بزنم
از زبان نویسنده
دامیان رفت و رسید به چادر و رفت داخل تا رسید بکی بهش گفت
بکی:میخوای دستت و کرم بزنی
دامیان:.......
پارت۱۲💕
بکی همش داشت عکسی که از دامیان و انیا گرفته بود و نگاه میکرد که دید انیا داره کم کم بیدار میشه
بکی:عوا انیا جونم بیدار شدی
انیا:اره،ولی هنوز خوابم میاد
بکی:باشه پس بخواب
انیا دوباره خوابید
بکی تو ذهنش:یعنی متوجه نشد تو بغل دامیانه،در این حد تو بغل دامیان جاش راحته وای خدا اون دوتا چقدر رمانتیکن
انیا هنوز کامل خوابش نبرده بود و ذهن بکی خوند
انیا تو ذهنش:چییییی!!من تو بغل دامیانم
انیا یه نگاه به دستی که دورشه انداخت و سرخ شد
انیا تو ذهنش:وای نه وای نه حالا چیکار کنم
انیا بیدار شد و رفت سمت سرویس
بکی:عوا انیا جونممممممم(با داد)
بعد دید که انیا رفت بخاطر همین رفت دنبالش
بکی:انیا جونم صبر کن
انیا وایساد و گفت:حالا من چیکار کنم دیگه حتی نمیتونم تو روش نگاه کنم
بکی:نه انیا،فقط اتفاقی بود
بکی تو ذهنش:نباید دست دامیان و دور کمر انیا حلقه میکردم
انیا ذهنش خیلی درگیر بود بخاطر همین متوجه نشد
ویو دامیان
از بیرون سر و صدا میومد منم بلند شدم برم ببینم چی شده اما وقتی دیدم انیا و بکی دارن سر صدا میکنن تصمیم گرفتم غایمکی گوش کنم و این کار و کردم اما دیدم حرف های خواستی نمی زنن بخاطر همین رفتم نشستم
ویو بکی و انیا
بکی:انیا انیا انیااااااا(با داد)
انیا:ها چیه چی شده؟!!
بکی:هیچی،میخواستم بگم انقدر ذهنت و درگیر نکن عادیه
انیا:چیو عادیه
بکی:ام خب برای زوج ا عادیه
انیا:من و اون زوج نیستیم این بفهم،حالا بیا بریم تو چادر مسواکا مون و برداریم
بکی:باشه بریم
بعدش رفتن تو چادر
انیا:عععععععععععععع(جیغ)
بکی:انیا جونم چی شد
انیا:هیچی
بعد سریع مسواک شو برداشت دویید سمت دستشویی
دامیان:انیا چش شده؟
بکی:از کی تاحالا به اسم صداش میکنی
دامیان:اخه به تو چه جواب سوالم و بده
بکی:باشه،نمیدونم چش شده
دامیان:آها باشه
بعد مسواک شو برداشت و رفت سمت دستشویی پسرونه
دامیان:اون دختر چش شده اخه چرا وقتی من و دید اون طوری کرد؟!
ویو انیا
معلون نیست چم شده دیگه نمیتونم برم سمت دامیان حالا ولش کن بزار مسواک و بزنم بعدا بهش فکر میکنم چطوری بدم سمتش
ویو بکی
معلوم نیست اون یه تا کله پوک کجا رفتن هر چقدر گشتم پیداشون نکردم بهتره برم پیش انیا
از زبان نویسنده
بکی میره پیش انیا تو دستشویی دخترا
بکی:انیا جونم چرا اومدی اینجا
انیا:میخواستم دست و صورتم و بشورم و مسواک بزنم همین
بکی:آها باشه منم اومدم برای همین کار
اونا دست و صورت شون و شستن و مسواک زدن بعدش رفتن تو چادر نشستن تا وقت صبحونه بشه
ویو دامیان
باید عجله کنم و برم این دستو درمان کنم تا دوباره خون ریزیش شروع نشده
ویو بکی و انیا
بکی:انیا بیا سنگ کاغذ قیچی بازی کنیم اگه تو بردم هر کاری تو بگی میکنم اگرم من بردم هرکاری من میگم باید بکنی
اونا بازی کردن و کردن بعد بکی برد
بکی:ایول،خیلی خب تا بیست و چهار ساعت هرکاری من بگم میکنی،هر دوتا مون میدونیم دامیان بیشتر قسمتای بدنش زخمه و اولین کاری که باید بکنی اینه که به اونا کرم مخصوصی که میدونی و بزنی
انیا:ولی
بکی:ولی بی ولی تو باختی
انیا:باشه
ویو دامیان
خیلی خب مسواکم تموم شد دست و صورتمم شستم حالا برم تو چادر کرمم و بزنم
از زبان نویسنده
دامیان رفت و رسید به چادر و رفت داخل تا رسید بکی بهش گفت
بکی:میخوای دستت و کرم بزنی
دامیان:.......
- ۸.۷k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط