〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
قـفـس طـلایـی
part_12
ویو میرا
چشمم به کسی افتاد که چند تا میز اونطرفتر نشسته بود...
کیم تهیونگ؟؟؟
دست به سینه نشسته بود و مستقیم نگام میکرد
چند ثانیه نگاش کردم
این اینجا چیکار میکنه؟
اصلاً چرا داره به من زل میزنه؟
ابروهام کمی بالا رفت
ولش کن میرا... به تو چه آخه ها؟
نگاهمو برگردوندم سمت پسره که هنوز داشت حرف میزد
گفت:
«...البته من اصولا آدمی نیستم که وقتمو برای هر کسی بذارم»
سرمو تکون دادم:
«آره... معلومه»
دوباره یه نگاه کوتاه به تهیونگ انداختم
هنوز همونطور دست به سینه نشسته بود
خب به من چه؟
مهم نیست
اصلاً چرا باید برام مهم باشه؟
بهتره به حرفای مسخره این آقا گوش کنم... شاید بالاخره یه چهار تا کلمه مفید ازش دراومد
چند دقیقهای گذشت
یهو دیدم تهیونگ از جاش بلند شد
عه... احتمالاً داره میره
خوبه، بره دیگه
نگاهمو ازش برگردوندم
ولی چند ثانیه بعد یه حس عجیبی باعث دوباره نگاش کنم
داشت میومد اینطرف
نه...
چرا اینوری میای؟
برو دیگه آقای کیم.. برووو...
ولش کن میرا... به تو چه.
پسره هنوز داشت ور ور میکرد
اماحرفش نصفه موند..
چون تهیونگ درست کنار میز ما ایستاده بود
چند لحظه به من نگاه کرد و خیلی خونسرد گفت:
«دیگه حوصلم سر رفت. وقتشه بریم»
با تعجب نگاش کردم:
«چی؟!»
پسره هم با قیافهای پر از علامت سؤال به تهیونگ نگاه کرد:
«شما...؟»
اونم انگار اصلاً نشنیده بود
نگاهش هنوز روی من بود
گفت:
«بریم جانگ میرا»
هنوز از تعجب نمیدونستم باید چی بگم
پسره با ناباوری گفت:
«ببخشید.. شما با ایشون چه نسبتی دارین؟»
تهیونگ بالاخره نگاه کوتاهی بهش انداخت
خیلی خونسرد گفت:
«من کیم؟»
مکث کوتاهی کرد:
«دوست پسرشم.»
چشمام گرد شد
این دیگه چه وضعشههه؟!
بدون اینکه منتظر حرف من بمونه کیفمو از روی میز برداشت
دستم و گرفت و منو پشت خودش کشوند
منم بدون اینکه حتی فکر کنم، دنبالش راه افتادم.
هنوز مغزم داشت سعی میکرد بفهمه دقیقاً چه اتفاقی افتاد
از رستوران که بیرون اومدیم بدون اینکه چیزی بگه به سمت ماشینش رفت
منم هنوز پشت سرش راه میرفتم و مغزم رسما روی حالت لودینگ بود
به ماشین رسیدیم و در رو برام باز کرد
چند لحظه فقط نگاهش کردم
این دیگه دقیقاً چه اتفاقی بود؟
سوار شدم و کیفم رو گذاشت کنارم.. در رو بست و خودش هم نشست
ماشین رو روشن کرد و راه افتاد
چند ثانیه سکوت کردم
ولی دیگه نتونستم تحمل کنم:
«میشه بگی چه خبره؟»
نگاهش رو از جاده نگرفت:
«چی؟»
ای خدا... این نفهمه یا خودشو میزنه به نفهمی؟
گفتم:
«تو چرا اینجایی؟ چرا منو از اونجا آوردی بیرون؟»
خیلی خونسرد گفت:
«معلوم نبود؟»
چشمامو ریز کردم
همین جواب کوتاهش داشت بیشتر میرفت رو اعصابم:
«نه! معلوم نبود!»
کمی مکث کرد و گفت:
«دوستت، لیا، گفت به کمک نیاز داری. خواست از قرارت نجاتت بدم»
چند لحظه ساکت موندم
لیا؟
یعنی این دوتا با هم حرف زدن؟
یه نفس عمیق کشیدم:
«لیا...؟»
اون فقط سر تکون داد
اوکی... بعدا با لیا حرف دارم..
چند ثانیه گذشت یهو چیزی یادم اومد:
«وایسااا»
برگشتم سمتش:
«این به کنار...»
اخم کردم و گفتم:
«چرا گفتی دوست پسرمی؟!»
یک دستش روی فرمون بود
خونسرد گفت:
«دوست نداری دوست پسرت باشم؟»
سریع گفتم:
«معلومه که نه! اصلاً»
نگاهمو به بیرون چرخوندم.
دیگه چیزی نگفت
اما صدای خنده کوتاهش اومد
دیگه حرفی نزدیم
هوفف همه ی کارای این مرد رو مخ منه..
یکم بعد...
جلوی خونهمون توقف کرد
بدون اینکه چیزی بگم کیفم رو برداشتم و پیاده شدم
قبل از اینکه در رو ببندم برگشتم سمتش:
«دفعه بعد قبل از اینکه تصمیم بگیرین یکم فکر کنین...»
مکث کردم:
«جناب کیم تهیونگ.»
اسمشو با حرص تلفظ کردم
یه پوزخند خیلی ریز زد
مردهشور پوزخندتو ببرن...
گفت:
«باشه»
در رو بستم و با قدمهای تند رفتم سمت خونه
مستقیم رفتم بالا و وارد اتاقم شدم
کیفمو روی تخت انداختم و خودمم روش ولو شدم
به سقف خیره شدم
چه روزی شد...
چند ثانیه ساکت موندم
آره... کیم تهیونگ واقعا عجیبغریبه
یه نفس کشیدم
دوست پسرشم..
چه جوک بامزه ای...
بعداً باید از لیا حساب پس بگیرم
ولی خب... حداقل از اون قرار مسخره منو آورد بیرون
چشمامو بستم
نه!
هنوزم رو اعصابه...
۲. استایل میرا
۳. استایل تهیونگ
اینم یه پارت دیگه
چطور بود؟
کلی کامنت بزاریننن منتظرمم
از استایلا خوشتون میاد؟ خودم که دوسشون دارم حیحی🎀
شرط
۱۲۰ لایک
۴۰ بازنشر
کلی کامنت بزارین دخترام
و شرط هردو پارت رو برسونید
#فیک#رمان#قفس_طلایی#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
قـفـس طـلایـی
part_12
ویو میرا
چشمم به کسی افتاد که چند تا میز اونطرفتر نشسته بود...
کیم تهیونگ؟؟؟
دست به سینه نشسته بود و مستقیم نگام میکرد
چند ثانیه نگاش کردم
این اینجا چیکار میکنه؟
اصلاً چرا داره به من زل میزنه؟
ابروهام کمی بالا رفت
ولش کن میرا... به تو چه آخه ها؟
نگاهمو برگردوندم سمت پسره که هنوز داشت حرف میزد
گفت:
«...البته من اصولا آدمی نیستم که وقتمو برای هر کسی بذارم»
سرمو تکون دادم:
«آره... معلومه»
دوباره یه نگاه کوتاه به تهیونگ انداختم
هنوز همونطور دست به سینه نشسته بود
خب به من چه؟
مهم نیست
اصلاً چرا باید برام مهم باشه؟
بهتره به حرفای مسخره این آقا گوش کنم... شاید بالاخره یه چهار تا کلمه مفید ازش دراومد
چند دقیقهای گذشت
یهو دیدم تهیونگ از جاش بلند شد
عه... احتمالاً داره میره
خوبه، بره دیگه
نگاهمو ازش برگردوندم
ولی چند ثانیه بعد یه حس عجیبی باعث دوباره نگاش کنم
داشت میومد اینطرف
نه...
چرا اینوری میای؟
برو دیگه آقای کیم.. برووو...
ولش کن میرا... به تو چه.
پسره هنوز داشت ور ور میکرد
اماحرفش نصفه موند..
چون تهیونگ درست کنار میز ما ایستاده بود
چند لحظه به من نگاه کرد و خیلی خونسرد گفت:
«دیگه حوصلم سر رفت. وقتشه بریم»
با تعجب نگاش کردم:
«چی؟!»
پسره هم با قیافهای پر از علامت سؤال به تهیونگ نگاه کرد:
«شما...؟»
اونم انگار اصلاً نشنیده بود
نگاهش هنوز روی من بود
گفت:
«بریم جانگ میرا»
هنوز از تعجب نمیدونستم باید چی بگم
پسره با ناباوری گفت:
«ببخشید.. شما با ایشون چه نسبتی دارین؟»
تهیونگ بالاخره نگاه کوتاهی بهش انداخت
خیلی خونسرد گفت:
«من کیم؟»
مکث کوتاهی کرد:
«دوست پسرشم.»
چشمام گرد شد
این دیگه چه وضعشههه؟!
بدون اینکه منتظر حرف من بمونه کیفمو از روی میز برداشت
دستم و گرفت و منو پشت خودش کشوند
منم بدون اینکه حتی فکر کنم، دنبالش راه افتادم.
هنوز مغزم داشت سعی میکرد بفهمه دقیقاً چه اتفاقی افتاد
از رستوران که بیرون اومدیم بدون اینکه چیزی بگه به سمت ماشینش رفت
منم هنوز پشت سرش راه میرفتم و مغزم رسما روی حالت لودینگ بود
به ماشین رسیدیم و در رو برام باز کرد
چند لحظه فقط نگاهش کردم
این دیگه دقیقاً چه اتفاقی بود؟
سوار شدم و کیفم رو گذاشت کنارم.. در رو بست و خودش هم نشست
ماشین رو روشن کرد و راه افتاد
چند ثانیه سکوت کردم
ولی دیگه نتونستم تحمل کنم:
«میشه بگی چه خبره؟»
نگاهش رو از جاده نگرفت:
«چی؟»
ای خدا... این نفهمه یا خودشو میزنه به نفهمی؟
گفتم:
«تو چرا اینجایی؟ چرا منو از اونجا آوردی بیرون؟»
خیلی خونسرد گفت:
«معلوم نبود؟»
چشمامو ریز کردم
همین جواب کوتاهش داشت بیشتر میرفت رو اعصابم:
«نه! معلوم نبود!»
کمی مکث کرد و گفت:
«دوستت، لیا، گفت به کمک نیاز داری. خواست از قرارت نجاتت بدم»
چند لحظه ساکت موندم
لیا؟
یعنی این دوتا با هم حرف زدن؟
یه نفس عمیق کشیدم:
«لیا...؟»
اون فقط سر تکون داد
اوکی... بعدا با لیا حرف دارم..
چند ثانیه گذشت یهو چیزی یادم اومد:
«وایسااا»
برگشتم سمتش:
«این به کنار...»
اخم کردم و گفتم:
«چرا گفتی دوست پسرمی؟!»
یک دستش روی فرمون بود
خونسرد گفت:
«دوست نداری دوست پسرت باشم؟»
سریع گفتم:
«معلومه که نه! اصلاً»
نگاهمو به بیرون چرخوندم.
دیگه چیزی نگفت
اما صدای خنده کوتاهش اومد
دیگه حرفی نزدیم
هوفف همه ی کارای این مرد رو مخ منه..
یکم بعد...
جلوی خونهمون توقف کرد
بدون اینکه چیزی بگم کیفم رو برداشتم و پیاده شدم
قبل از اینکه در رو ببندم برگشتم سمتش:
«دفعه بعد قبل از اینکه تصمیم بگیرین یکم فکر کنین...»
مکث کردم:
«جناب کیم تهیونگ.»
اسمشو با حرص تلفظ کردم
یه پوزخند خیلی ریز زد
مردهشور پوزخندتو ببرن...
گفت:
«باشه»
در رو بستم و با قدمهای تند رفتم سمت خونه
مستقیم رفتم بالا و وارد اتاقم شدم
کیفمو روی تخت انداختم و خودمم روش ولو شدم
به سقف خیره شدم
چه روزی شد...
چند ثانیه ساکت موندم
آره... کیم تهیونگ واقعا عجیبغریبه
یه نفس کشیدم
دوست پسرشم..
چه جوک بامزه ای...
بعداً باید از لیا حساب پس بگیرم
ولی خب... حداقل از اون قرار مسخره منو آورد بیرون
چشمامو بستم
نه!
هنوزم رو اعصابه...
۲. استایل میرا
۳. استایل تهیونگ
اینم یه پارت دیگه
چطور بود؟
کلی کامنت بزاریننن منتظرمم
از استایلا خوشتون میاد؟ خودم که دوسشون دارم حیحی🎀
شرط
۱۲۰ لایک
۴۰ بازنشر
کلی کامنت بزارین دخترام
و شرط هردو پارت رو برسونید
#فیک#رمان#قفس_طلایی#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۲.۹k
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط