{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

انگشت حیرت بر دهان بغض هایم مانده است

انگشت حیرت بر دهان بغض هایم مانده است
نه چاهی برای فریاد دارم
نه روی ناله به آسمان
نمیدانم
درکدامین فاجعه
دست های دیگری را
با دست های خدا اشنباه گرفتم
که امروز
اینهمه تنهایی من بی انتهاست...
دیدگاه ها (۳)

ﺁﺧﺮ ﻗﺼﻪ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭ ﻭ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺒﺮﻫﻤﺎﻥ ﯾﮑﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﯾﮑﯽ ﻧﺒﻮﺩﻫﻤﺎﻥ ﮔﻨ...

ﺗﺎ حالا‌ ﺷﺪﻩ...ﺳﺎﻋﺖ ﻫﺎ ﺯﯾﺮ ﺩﻭﺵ ﺑﻪ ﮐﺎﺷﯽ ﻫﺎﯼ ﺣﻤﻮﻡ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﯿﺸﯽ غذ...

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖﺷﺐ ﻫﺎ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺭﺍﻩ ﻣﯽ ﺭﻭﻡﺷﻌﺮ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻢﺭﻭﺯﻫﺎ ...

بعد از مرگــــــ تونه حوصلـــه ی دوســـت داشتــن دارمنه می خ...

شب دردسرساز

«وقتی فرشته ای آرزو میکند » دست غبار گرفته ام را با انگشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط