پرویز پرستویی .
پرویز پرستویی .
امروز سر چهار راه کتک بدی از یه دختربچه هفت ساله خوردم . کمی حوصله کنید تا براتون تعریف کنم . پشت چراغ قرمز داشتم با تلفن حرف میزدم،
و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ، به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی ..
زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی ، خلاصه فریاد میزدم...
یه دختربچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ، اقااین گل رو بگیرید ،
منم در کمال قدرت و صلابت و عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه مزاحم. اما دخترک سمج اینقدر بالا پایین پرید که کاسه صبرم لبریز شد، سرمو اوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم بچه برو پی کارت، من گل نمیخرم چرا اینقدر پر رویی.
دخترک ترسید کمی عقب رفت ، رنگش پریده بود ،
وقتی چشماشو دیدم ناخوداگاه ساکت شدم ، نفهمیدم چرا یه دفعه زبونم بند اومد ؟ البته جواب این سوال رو چند ثانیه بعد فهمیدم ،
ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ،
دخترک اومد جلو و گفت آقا من گل نمیفروشم ، آدامس میفروشم ، دوستم اونور خیابون گل میفروشه،
این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقدر ناراحت نباشین ، اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره ، و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان،
دخترتون گناه داره ...
دیگه نمیشنیدم ، خدایا چه کردی با من ، این فرشته چی میگه ؟
حالا علت سکوت چند ثانیه قبلم رو فهمیده بودم.
کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ، توان بیان رو ازم گرفته بود،
و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشم رو زیر پاش له میکرد .
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت : رحم کن کوچولو ، آدم که از همه قدرتش برای زدن یه نفر استفاده نمیکنه.
اما دریغ از توان و نای سخن گفتن...
تا اومدم چیزی بگم دخترک بی ادعا ازم دور شد ، حتی بهم آدامس هم نفروخت ...
هنوووز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبم مونده...
مواظب باشید با کی درگیر میشید .
ممکنه خییییلی قوی باشه و کتک بخورید ..
صلوات
امروز سر چهار راه کتک بدی از یه دختربچه هفت ساله خوردم . کمی حوصله کنید تا براتون تعریف کنم . پشت چراغ قرمز داشتم با تلفن حرف میزدم،
و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ، به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی ..
زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی ، خلاصه فریاد میزدم...
یه دختربچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ، اقااین گل رو بگیرید ،
منم در کمال قدرت و صلابت و عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه مزاحم. اما دخترک سمج اینقدر بالا پایین پرید که کاسه صبرم لبریز شد، سرمو اوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم بچه برو پی کارت، من گل نمیخرم چرا اینقدر پر رویی.
دخترک ترسید کمی عقب رفت ، رنگش پریده بود ،
وقتی چشماشو دیدم ناخوداگاه ساکت شدم ، نفهمیدم چرا یه دفعه زبونم بند اومد ؟ البته جواب این سوال رو چند ثانیه بعد فهمیدم ،
ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ،
دخترک اومد جلو و گفت آقا من گل نمیفروشم ، آدامس میفروشم ، دوستم اونور خیابون گل میفروشه،
این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقدر ناراحت نباشین ، اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره ، و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان،
دخترتون گناه داره ...
دیگه نمیشنیدم ، خدایا چه کردی با من ، این فرشته چی میگه ؟
حالا علت سکوت چند ثانیه قبلم رو فهمیده بودم.
کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ، توان بیان رو ازم گرفته بود،
و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشم رو زیر پاش له میکرد .
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت : رحم کن کوچولو ، آدم که از همه قدرتش برای زدن یه نفر استفاده نمیکنه.
اما دریغ از توان و نای سخن گفتن...
تا اومدم چیزی بگم دخترک بی ادعا ازم دور شد ، حتی بهم آدامس هم نفروخت ...
هنوووز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبم مونده...
مواظب باشید با کی درگیر میشید .
ممکنه خییییلی قوی باشه و کتک بخورید ..
صلوات
- ۲.۷k
- ۱۷ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط