سر و همسر نگرفتم که گرو بود سرم

سر و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری،پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
من که با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود را به زر وسیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه ی معشوقه ی خود میگذرم...
دیدگاه ها (۱۰)

استاد شهریار وقتی معشوقه اش رو روز سیزده به در با همسر وبچه ...

استاد شهریار وقتی معشوقه اش رو روز سیزده به در با همسر وبچه ...

استاد شهریار وقتی معشوقه اش رو روز سیزده به در با همسر وبچه ...

استاد شهریار وقتی معشوقه اش رو روز سیزده به در با همسر وبچه ...

حکایت :استاد شهریار وقتی معشوقه اش رو روز سیزده به در با همس...

استاد شهریار تا 47 سالگی مجرد بود و به یاد عشق جوانی اش ایست...

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروختپدر عشق بسوزد که در آمد پد...

من که با عشق نراندم به جوانی هوسیهوس عشق و جوانیست به پیرانه...

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرمتو شدی مادر و من با همه پیری...

شهریار » گزیدهٔ غزلیات یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرمتو شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط