Part¹
Part¹
ویو نویسنده
تقریبا یک هفته ای میشه که چانگبین به خونه ی جدیدش اسبابکشی کرده و هنوز اون منطقه رو کامل نمیشناسه چه برسه به اینکه باشگاه پیدا کنه ولی از اونجایی که بدنسازی و ورزش برای چانگبین عین ناموسشه و انگار بدنسازی چانگبین رو زائیده چانگبین با وسایلی که داره هر روز توی خونه تمرین
الان یکشنبه شب ساعت دوازده و چهل دقیقه اس
ویو ات
فردا دوشنبه اس و من احتیاج دارم بخوابم تا برای فردا انرژی داشته باشم ولی هم باید این چپتر رو طراحی های اولیه اش رو انجام بدم هم اینکه این مرتیکه که تازه اومده تو این محله سرو صدا میکنه و نمیذاره رو کارم تمرکز کنم
شروع به چرخوندن خودکار توی دستم میکنم و بلند میگم
"فکر کنم اسمش چانگبین بود انگار آیدل بود ولی اگه آیدله چرا اینقدر سر صدا از خونه اش میاد و اینقدر بدن ورزیده ای داره
فکر کنم خیلی خیلی بدنسازی انجام داده و بازو های خیلی بزرگی داره"
وای ات تمرکز کن چرا داری به بدن اون یارو فکر میکنی...ولی انصافا بدنش خیلی...نه نه اتتتتتت اینقدر به اون مرتیکه فکر نکننننننننن
*سر و صدا*
عیباباااااااا چقد بی ادبه که ساعت دوازده و چهل دقیقه داره اینقدر سر و صدا میکنه من کار دارم باید تمرکز کافی رو برای کارم داشته باشممممم
دوباره حواسم رو جمع میکنم و خودکار طراحی رو توی دستم میگریم و آیپد رو یکی کج میکنم تا چشم کاراکتر رو طراحی کنم
کشیدن چشم یکی از سخت ترین قسمت هاست و تمرکز میخواد
*صدای بوممممممم که باعث میشه ات روی چشم کاراکتر یه خط بکشه*
اهههههههه ریدم تو خودممممممم
به دیوار مشترکی که با اون یارو داشتم چشمغره میرم
مرتیکه یکم ادب داشته باش من دارم کار میکنم هر شب هم که بهت تذکر دادم چرا اینقدر سر و صدا میکنیییییی
دوباره چشم هامو به سمت طرحم برمیگردونم و سکته میزنم
"نههههههههه"
بسه دیگه خسته شدم باید بیام یه درس درست و حسابی بهت بدم مرتیکه ی بینزاکت
آیپد و خودکار طراحی رو روی میز گذاشتم و سوشرتم رو پوشیدم و از خونه ام بیرون زدم و کل حیاط خونه ی خودم و خونه ی اون یارو چانگبین رو دور زدم و وقتی رسیدم دم خونه اش در رو محکم کوبیدم
ویو چانگبین
داشتم آب میخوردم که یکی در خونهام رو محکم کوبید
زمزمهوار گفتم
یعنی کی این وقت شب اینقدر بیادبه که میاد و در اتاق رو اینقدر محکم میکوبه؟
بلند شدم و رفتم سمت در و در رو باز کردم و...
.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.
خب خب این پارت یک
عذرخواهی که یه روز با تأخیر پست شد ولی
امیدوار نیستم که دوسش داشته باشید باید دوسش داشته باشید بایددددد
ویو نویسنده
تقریبا یک هفته ای میشه که چانگبین به خونه ی جدیدش اسبابکشی کرده و هنوز اون منطقه رو کامل نمیشناسه چه برسه به اینکه باشگاه پیدا کنه ولی از اونجایی که بدنسازی و ورزش برای چانگبین عین ناموسشه و انگار بدنسازی چانگبین رو زائیده چانگبین با وسایلی که داره هر روز توی خونه تمرین
الان یکشنبه شب ساعت دوازده و چهل دقیقه اس
ویو ات
فردا دوشنبه اس و من احتیاج دارم بخوابم تا برای فردا انرژی داشته باشم ولی هم باید این چپتر رو طراحی های اولیه اش رو انجام بدم هم اینکه این مرتیکه که تازه اومده تو این محله سرو صدا میکنه و نمیذاره رو کارم تمرکز کنم
شروع به چرخوندن خودکار توی دستم میکنم و بلند میگم
"فکر کنم اسمش چانگبین بود انگار آیدل بود ولی اگه آیدله چرا اینقدر سر صدا از خونه اش میاد و اینقدر بدن ورزیده ای داره
فکر کنم خیلی خیلی بدنسازی انجام داده و بازو های خیلی بزرگی داره"
وای ات تمرکز کن چرا داری به بدن اون یارو فکر میکنی...ولی انصافا بدنش خیلی...نه نه اتتتتتت اینقدر به اون مرتیکه فکر نکننننننننن
*سر و صدا*
عیباباااااااا چقد بی ادبه که ساعت دوازده و چهل دقیقه داره اینقدر سر و صدا میکنه من کار دارم باید تمرکز کافی رو برای کارم داشته باشممممم
دوباره حواسم رو جمع میکنم و خودکار طراحی رو توی دستم میگریم و آیپد رو یکی کج میکنم تا چشم کاراکتر رو طراحی کنم
کشیدن چشم یکی از سخت ترین قسمت هاست و تمرکز میخواد
*صدای بوممممممم که باعث میشه ات روی چشم کاراکتر یه خط بکشه*
اهههههههه ریدم تو خودممممممم
به دیوار مشترکی که با اون یارو داشتم چشمغره میرم
مرتیکه یکم ادب داشته باش من دارم کار میکنم هر شب هم که بهت تذکر دادم چرا اینقدر سر و صدا میکنیییییی
دوباره چشم هامو به سمت طرحم برمیگردونم و سکته میزنم
"نههههههههه"
بسه دیگه خسته شدم باید بیام یه درس درست و حسابی بهت بدم مرتیکه ی بینزاکت
آیپد و خودکار طراحی رو روی میز گذاشتم و سوشرتم رو پوشیدم و از خونه ام بیرون زدم و کل حیاط خونه ی خودم و خونه ی اون یارو چانگبین رو دور زدم و وقتی رسیدم دم خونه اش در رو محکم کوبیدم
ویو چانگبین
داشتم آب میخوردم که یکی در خونهام رو محکم کوبید
زمزمهوار گفتم
یعنی کی این وقت شب اینقدر بیادبه که میاد و در اتاق رو اینقدر محکم میکوبه؟
بلند شدم و رفتم سمت در و در رو باز کردم و...
.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.،.
خب خب این پارت یک
عذرخواهی که یه روز با تأخیر پست شد ولی
امیدوار نیستم که دوسش داشته باشید باید دوسش داشته باشید بایددددد
- ۱۴۶
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط