{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تمام روز

تمام روز
رها شده چون لاشه ای بر آب
به سوی سهمناک ترین صخره پیش می رفتم
به سوی ژرف ترین غارهای دریایی
و گوشتخوارترین ماهیان.
و مهره های نازک پشتم
از حس مرگ تیر کشیدند...

نمی توانستم
دیگر نمی توانستم
صدای پایم از انکار راه بر می خاست
و یاسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود
و آن بهار ، و آن وهم سبز رنگ
که بر دریچه گذر داشت
با دلم می گفت:
"نگاه کن!
تو هیچگاه پیش نرفتی؛
تو فرو رفتی."



فروغ فرخزاد
دیدگاه ها (۳)

نغمه میهن:‌بیشعورها قابلیت شگفت انگیزی برایدیدن تنها یک وجه ...

ﺁﻳﺎ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺣﺎﻝ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻪ ﺍﻱ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻓﻜﺮ ﻛﻨﻲ ﻛﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻛﻪ ﺑﺨﻮﺍ...

تو را چه غمکه شب ما دراز می گذرد؟که روزگار تودر خوابِ ناز می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط