پارت از رمان مزخرفم
پارت ۳ از رمان مزخرفم😞🎀
هلن:حتما از خدامه
لیام اومد به خانم معلم متلک بپرونه که اتوبوس نگه داشت و بچه ها پیاده شدن
رفتیم یه جا چادر زدیم
وسایلامونو گذاشتیم یه گوشه و با اجبار لیا و سارا اومدیم بیرون
هوا گرگ و میش شده بود
یکم از سرمای هوا گر گرفتم
:هی هلن بیا اینجا
صدای سارا بود
رفتم پیشش :چته سارا
سارا:ام هلن میگم منو لیا به روستا
رفتیم ...بعدش خیلی متروکه هس...لیا و لیام رفتن..منو تنها گذاشتن ترسیدم اگه برم معلم دعوامون کنه
اینقد نفس نفس میزد نفهمیدم کامل چی میگه
دستمو گذاشتم رو شونش
هلن:سارا چیزی برای ترسیدن نیست من پیشم با هم میریم اونجا دنبالشون بعدم هیچی اونجا نیس
راستش خودمم ترسیدم دعوامون کنن ولی باید به سارا روحیه میدادم چون اگه معلم بفهمه بی اجازه رفتیم اونجا جرمون میده
دستشو گرفتم و دویدم سمت روستا
روستا متروکه داخل خونه ای که بچه ها هستن🏚⛺
هلن:هی لیام خطر ناکه برگرد به اردو گاه نگاه کن لیا و سارا به حرفم گوش کردن تو هم بیا
لیام: چرا بیام ها مگه تو مسئول منی
هلن:آره هستم همون معلم چیتان پیتان منو مسئول تو که نه همه گروه کرده
که صدایی توجهمو جلب کرد
:هی پس هنوز از راز این خونه باخبر نشدین که اینجوری دادو بیداد میکنین
ممکنه شیاطین بیدار شن
سارا:ش..شیاطین؟
صدای اما بود قیافش جدی بود مثل یه کوه سفت
لیام:چه رازی ها
اما:خوب اگه به اون تابلو دیواری بزگ نگاه کنی میفهمی
راستش کنجکاو شدم رومو برگردوندم سمتش اندازه یه در بود
ولی خیلی قدیمی و طرحش
انگار داشته یه حادثه رو نشون میداده
دستمو کشیدم روش مخملی بود
ولی یهو
ادامه؟؟حمایت شه میزارم(امیدوارم ازین پارت 💩عن💩جدید خوشتون بیاد)😞🎀
هلن:حتما از خدامه
لیام اومد به خانم معلم متلک بپرونه که اتوبوس نگه داشت و بچه ها پیاده شدن
رفتیم یه جا چادر زدیم
وسایلامونو گذاشتیم یه گوشه و با اجبار لیا و سارا اومدیم بیرون
هوا گرگ و میش شده بود
یکم از سرمای هوا گر گرفتم
:هی هلن بیا اینجا
صدای سارا بود
رفتم پیشش :چته سارا
سارا:ام هلن میگم منو لیا به روستا
رفتیم ...بعدش خیلی متروکه هس...لیا و لیام رفتن..منو تنها گذاشتن ترسیدم اگه برم معلم دعوامون کنه
اینقد نفس نفس میزد نفهمیدم کامل چی میگه
دستمو گذاشتم رو شونش
هلن:سارا چیزی برای ترسیدن نیست من پیشم با هم میریم اونجا دنبالشون بعدم هیچی اونجا نیس
راستش خودمم ترسیدم دعوامون کنن ولی باید به سارا روحیه میدادم چون اگه معلم بفهمه بی اجازه رفتیم اونجا جرمون میده
دستشو گرفتم و دویدم سمت روستا
روستا متروکه داخل خونه ای که بچه ها هستن🏚⛺
هلن:هی لیام خطر ناکه برگرد به اردو گاه نگاه کن لیا و سارا به حرفم گوش کردن تو هم بیا
لیام: چرا بیام ها مگه تو مسئول منی
هلن:آره هستم همون معلم چیتان پیتان منو مسئول تو که نه همه گروه کرده
که صدایی توجهمو جلب کرد
:هی پس هنوز از راز این خونه باخبر نشدین که اینجوری دادو بیداد میکنین
ممکنه شیاطین بیدار شن
سارا:ش..شیاطین؟
صدای اما بود قیافش جدی بود مثل یه کوه سفت
لیام:چه رازی ها
اما:خوب اگه به اون تابلو دیواری بزگ نگاه کنی میفهمی
راستش کنجکاو شدم رومو برگردوندم سمتش اندازه یه در بود
ولی خیلی قدیمی و طرحش
انگار داشته یه حادثه رو نشون میداده
دستمو کشیدم روش مخملی بود
ولی یهو
ادامه؟؟حمایت شه میزارم(امیدوارم ازین پارت 💩عن💩جدید خوشتون بیاد)😞🎀
- ۱۰۰
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط