{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می توانی بروی قصه و رویا بشوی

می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی

 

ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی

من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی

 

آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛

چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی

 

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی

 

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

 

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد

تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

 

در جهانی که پر از  وامق و  مجنون شده است

می توانی عذرا باشی،  لیلا بشوی

 

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند

در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی

 

بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد

فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی

 
# عاشقانه ...
دیدگاه ها (۴)

هرچه با تنهایی من آشنا تر می شویدیرتر سر میزنی و بی وفا تر م...

گیــرم تمـــام شهر پر از سرمه ریزهاخالی شده ست مصر دلم از عز...

همیشه در دل همدیگریم و دور از همچقدر خاطره داریم با مرور از ...

خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمانانتخابی است که کردیم برای...

گاهی از #طو می‌نویسم و گاهی از #وطن گویی مسائل مهم دنیا فقط ...

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط