{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ساعت ها بہ دیواࢪ زل زده بود و فڪࢪ میڪࢪد،

ساعت ها بہ دیواࢪ زل زده بود و فڪࢪ میڪࢪد،
تا شاید بتواند ، وصفِ حالش را ࢪوے ڪآغذ شࢪح دهد . .
امّا نشد ، نمےتوانست .
اندوه اتفاق ࢪخ داده فࢪا تر از قلـم و کاغذ و سخن بود ..!
-خودم را مےگویم؛
نا امیدے و اندوه از سلول به سلول بدنم ؏بور کرد ،
از پوست ، گوشت و اُستُخوانم بالا ڪشید و به قلبم ࢪسید"
دوࢪ قلبم حلقہ زد و آنقدࢪ قلبم را فشرد ڪہ از دࢪد نا امیدے و ناچاࢪے چشمـہ اشڪم جوشید و گریستم .
ولے حتے گࢪیستن نیز بࢪ من دوا نشد '.
و آنجا بود ڪـہ دࢪیافتم دردم تسڪینے ندارد . .؛))

-هستی:)
دیدگاه ها (۰)

هعی

باید ادامه بدم

چان هیونگم...نمیدونم از کجا شروع کنم...و از کدومشون اول بخاط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط