{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(سرگذشت _ قسمت دوم )

(سرگذشت _ قسمت دوم )
برگشتنه پیرزن گفت شرط که یادتون نرفته
من صبحا ندیدم برای نماز بیدار بشید.
🌺 🌿 به دوستام گفتم از فردا ساعتمونو کوک کردیم صبح زود بیدار شدیم چراغو روشن کردیم و خوابیدیم.
شب بعد از مسجد پیر زن یک قابلمه غذای خوشمزه که درست کرده بود برامون آورد.
واقعا عالی بود بعد چند روز غذای عالی.

🌿 🌺 کم کم هر سه شب یکیمون میرفتیم نماز جماعت
برامون جالب بود.
بعد یک ماه که صبح پامیشدیمو چراغو روشن می کردیم کم کم وسوسه شدم نماز صبح بخونم من که بیدار می شدم شروع کردم به نماز صبح خوندن. بعد چند روز دوتا دوست دیگه هم نماز صبح خودشونو می خوندند.
واقعا لذت بخش بود .لذتی که تا حالا تجربه نکرده بودم.
تا آخر ترم هر سه تا با پیر زن به مسجد میرفتیم نماز جماعت .خودمم باورم نمی شد.
نماز خون شده بودم😅
🌺 🌿 اصلا اون خونه حال و هوای خاصی داشت.هرسه تامون تغییر کرده بودیم.بعضی وقتا هم پیرزن از یکیمون خواهش می کرد یه سوره کوچک قرآن را بامعنی براش بخونیم.
تازه با قرآن و معانی اون آشنا می شدم.
چقدر عالی بود.
🌺 🌿 بعد از چهار سال تازه فهمیدیم پیرزن تموم اون سوره ها را حفظ بوده پیرزن ساده ای در یک شهر کوچک فقط با عملش و رفتارش هممونو تغییر داده بود.
خدای بزرگ چقدر سپاسگزارم که چنین فردی را سر راهم گذاشته

🍃 🌺 🌺 🌺
🌹 خداجو با خداگو فرق دارد
🌹 حقیقت با هیاهو فرق دارد
🌹 خداگو حاجی مردم فریب است
🌹 خداجو مومن حسرت نصیب است
🌹 خداجو را هوای سیم و زر نیست
🌹 بجز فکر خدا،فکر دگر نیست
دیدگاه ها (۷)

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.5(روایت از زبان جونگ کو...

«جاده»...«راه رفتن»...شاید یکی از بهترین تسکین‌های آدم همین ...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم ^_^

کاور عوض شد خوب نگاه کنید من مریض شدم دماغم میسوزه دارم میمی...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p7کوک: خفه تو الا...

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

پارت ۱ ( آسانسور عشق ) ات ویو ی روز خیلی خسته کننده رو تمام ...

پارت 7خندیدم و گفتم نارا: ممنونقلبم شروع کرده بود به تند تند...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.57(روایت از زبان ا.ت)صب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط