رمان «دنیای اظافی» چپتر ( ۱ )
رمان «دنیای اظافی» چپتر ( ۱ )
دخترک جوری میدوید که انگار جانش به آن بسته است.
و هوای خفناک ابری باعث میشد با ترس بیشتری و افکار ناجورتری بدود و سرعتش را بیشتر کند. که البته باعث بیشتر خسته شدنش و کند شدنش می شد.
با فکر اینکه اگه آن کرد پیدایش کند چه بلایی سرش میارد، سرعتش را بیشتر کرد.
که باعث شد یک دفعه به جسم سختی برخورد کند.
•۲ساعت قبل دفتر موری•
موری:دازای_کون این قدر سخته
که یه ماموریت رو با چویا_کون بری؟
دازای:...
موری:...(؛ _؛)
باشه دازای_کون این دفعه ماموریت رو تنهایی برو..
دازای: باشه،ممنون موری_سان
۳ساعت بعد
•محل مورد نظر•
•ویو دازای•
اخرای ماموریت بود
بدجور خسته بودم
همینجوری که تو فکر بودم چیزی افتاد روم و با سر رفتم تو درخت..
_پایان_
اینم از پارت یک
شرط پارت بعدی ۳۰ لایک
دخترک جوری میدوید که انگار جانش به آن بسته است.
و هوای خفناک ابری باعث میشد با ترس بیشتری و افکار ناجورتری بدود و سرعتش را بیشتر کند. که البته باعث بیشتر خسته شدنش و کند شدنش می شد.
با فکر اینکه اگه آن کرد پیدایش کند چه بلایی سرش میارد، سرعتش را بیشتر کرد.
که باعث شد یک دفعه به جسم سختی برخورد کند.
•۲ساعت قبل دفتر موری•
موری:دازای_کون این قدر سخته
که یه ماموریت رو با چویا_کون بری؟
دازای:...
موری:...(؛ _؛)
باشه دازای_کون این دفعه ماموریت رو تنهایی برو..
دازای: باشه،ممنون موری_سان
۳ساعت بعد
•محل مورد نظر•
•ویو دازای•
اخرای ماموریت بود
بدجور خسته بودم
همینجوری که تو فکر بودم چیزی افتاد روم و با سر رفتم تو درخت..
_پایان_
اینم از پارت یک
شرط پارت بعدی ۳۰ لایک
- ۲۴۶
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط