سورین گفت
سورین گفت
«لازم نیست بشنوید»
شوگا دست سورین را گرفت
«چرا لازمه»
«به من دست نزن»
«خیلی خب .ببخشید»
این وضعیت در تنش بود...
همان شب...
دختر ها آرام و بدون سر و صدا ،وقتی که پسر ها خواب بودند،عمارت را ترک کردند...
و هرگز باز نگشتند...
(۱سال بعد)
«وندی ؟کت پشمی منو تو پوشیدی؟»
«نه این مال خودمه»
«من یه دست برات خریده بودم»
«خب که چی؟هر چی بیشتر بهتر!»
بحث سارا و وندی درباره ی کت ها شنیدنی بود
آها...
حتما گیج شده اید
مشکلی نیست
راوی داستان به شما خواهد گفت
آنشب دختر ها فرار کردند
چون نمیخواستند کنار مرد ها زندگی کنند
چون میخواستند پول در بیاورند
چون میخواستند مستقل باشند
و شدند
همه ی آنها در شرکت کوچکی مشغول به کار شدند...
و کار کردند
و طی یک سال از کار آموز،به رییس تبدیل شده بودند
هر یک مسئول یک بخش
و...
بدون هیچ کمک خرجی در زندگی
حالا خودشان زندگیشان را ساخته بودند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پسر ها...
پسر ها ولی...
آنها پول هایشان را خرج کردند
و خرج کردند
و حالا
پدر مرده بود
و چهار پسر وارث شرکت شدند
شرکتی که
دقیقا رو به روی شرکت دختر ها بود
(حمایتتون خیلی کمه.من برم بمیرم)
«لازم نیست بشنوید»
شوگا دست سورین را گرفت
«چرا لازمه»
«به من دست نزن»
«خیلی خب .ببخشید»
این وضعیت در تنش بود...
همان شب...
دختر ها آرام و بدون سر و صدا ،وقتی که پسر ها خواب بودند،عمارت را ترک کردند...
و هرگز باز نگشتند...
(۱سال بعد)
«وندی ؟کت پشمی منو تو پوشیدی؟»
«نه این مال خودمه»
«من یه دست برات خریده بودم»
«خب که چی؟هر چی بیشتر بهتر!»
بحث سارا و وندی درباره ی کت ها شنیدنی بود
آها...
حتما گیج شده اید
مشکلی نیست
راوی داستان به شما خواهد گفت
آنشب دختر ها فرار کردند
چون نمیخواستند کنار مرد ها زندگی کنند
چون میخواستند پول در بیاورند
چون میخواستند مستقل باشند
و شدند
همه ی آنها در شرکت کوچکی مشغول به کار شدند...
و کار کردند
و طی یک سال از کار آموز،به رییس تبدیل شده بودند
هر یک مسئول یک بخش
و...
بدون هیچ کمک خرجی در زندگی
حالا خودشان زندگیشان را ساخته بودند
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پسر ها...
پسر ها ولی...
آنها پول هایشان را خرج کردند
و خرج کردند
و حالا
پدر مرده بود
و چهار پسر وارث شرکت شدند
شرکتی که
دقیقا رو به روی شرکت دختر ها بود
(حمایتتون خیلی کمه.من برم بمیرم)
- ۴۴۰
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط