به پیر مردی گفتند :«

به پیر مردی گفتند :«
تو که پولداری چرا زن اختیار نمی کنی
؟»
گفتش :از پیران هراسان و بیزارم.
گفتند :چرا زن جوان نمی گیری؟
می دانی چه گفت ؟
+من پیرم و خودم نمی توانم خود را تحمل کنم
،
او که جوان است چرا و چگونه باید مرا طاقت کند؟
دیدگاه ها (۰)

وارث خاموش قصر پارت چهارم

عشق :

🔴 داستان کوتاهجوانی با شیخ پیری به سفر رفت. جوان در کنار برک...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❹_بخش اول_ گر عشق تو مارا به جهنم بکشدمشتاق عذاب...

‌ حکایت | انگشتر گمشدهروزی مردی در بازار انگشتری ارزشمند پید...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①_بخش دوم_متاسفانه شمشیرباز خوبی...

🍂 ناطق نوری بعد از نماز جماعت، برای جوراب ریش ریش آقا گریه ک...

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 18صدایش برای لحظه‌ای لرزید، اما اد...

عاشقانه های شبنم

آی زن!در سرانگشتانت چه می‌گذشتآن هنگام که قالیِ جان مرا می‌ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط