{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می رفت یک مسافــر و یک آشنا نداشت

می رفت یک مسافــر و یک آشنا نداشت

گویا که این غریبه کسی جز خدا نداشت


می‌گفت:مـــی روم کـــه نگویند همرهان

درنیمه‌ی راه ماند وبه‌عهدش وفا نداشت
دیدگاه ها (۱)

از سوز محبت چه خبر اهڸ هوس را؟ایڹ آتش عشق است نسوزد همہ‌ڪس ر...

هیچوقت تو دایره ی راحتی  خودت نمون!هر روز به دنبال یک چالش ج...

دیدگانت را مهمان چشمانم کنسالهاست که به شوق حضورتآبپاشی کرده...

اڪَرمجبور باشم انتخاب ڪنم ♡ بین دوست داشتنت♡ ♡یانفس ڪشیدن♡از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط