می رفت یک مسافر و یک آشنا نداشت
می رفت یک مسافــر و یک آشنا نداشت
گویا که این غریبه کسی جز خدا نداشت
میگفت:مـــی روم کـــه نگویند همرهان
درنیمهی راه ماند وبهعهدش وفا نداشت
گویا که این غریبه کسی جز خدا نداشت
میگفت:مـــی روم کـــه نگویند همرهان
درنیمهی راه ماند وبهعهدش وفا نداشت
- ۲۱۶
- ۱۱ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط