من معشوق مرد بودم

مـن معشوقـہ‌ے مـردے بودم
ڪہ با دسـت‌هاے خیالـش
مـوهایـم را می‌بافت
و مثـل جـواهرے ڪَرانبهــا
مـرا زیر پوستـش پنهـان می‌ڪرد
مـن در خیـالش می‌نشستـم
و بـوسہ‌هایش را آن‌قـدر ورق می‌زدم
ڪہ بہ فصـل آغـوشش برسـم...


# روشنڪ آرامش
دیدگاه ها (۰)

🫣

تقدیم به پدر مهربانم ❤️❤️

یه گل جورایی تقدیم شما

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط