از مرگ عاطفه با زمستان هم آغوشم

از مرگ عاطفه با زمستان هم آغوشم
شبها به تن لباس تنهایی می پوشم

حرفها را به قالب شعر می بلعم
هر روز از زهر کلام عشق می نوشم...

از درد حرف، کشیده می شوم تا اوج
صدها کنایه است خاک خورده بر دوشم

یک جرعه غم برای خلوتم کافیست
تا صدهزار فکر برخيزند از هوشم...

اینجا به وسعت عالم دلم خالیست
این روزها با زخمهای درد، می جوشم

از بس مرا به درون غمش کشاند
فکر میکنم بگویم در خود فرو رفته و خاموشم

راستی چه شد اعتبار آدمیزاده؟!
از فکر این نوع جنس بشر، من فراموشم...

می آید و می بیند غم و اندوه بسیار را
اینجاست که او گوید: با دیگری مدهوشم...

آهسته صبا، سخن ها به غم نشست
او گفت و رفت و منم که به غم هم آغوشم.. 🌼🌸
دیدگاه ها (۰)

ای نشسته درخیال من، فراموشم مکنبا فراموشی و تنهایی، هم آغوشم...

ای نشسته در خیال من فراموشم نکنبا فراموشی و تنهایی هم آغوشم ...

سخن دیگر نگفتی ای سخن پرداز خاموشمفراموشت نمی کردم چرا کردی ...

سخن ديگر نگفتي , اي سخن پرداز خاموشمفراموشت نمي کردم , چرا ک...

صدایت از تلفن می رسد؛ فقط گوشمتو حرف می زنی و جرعه جرعه می ن...

دلم تنگ است و من خاموشم امشبلباس غم شده تن پوشم امشببه جاى ش...

چگونه می شود آنشب شود فراموشم؟شبی که برف تنت در حیاط آغوشم ن...

چگونه می شود آنشب شود فراموشم؟شبی که برف تنت در حیاط آغوشم.....

خدا لبخند غمگینی کشیده تا بناگوشمچراغ خانه ے عشقم که مدتهاست...

#تو_عادت کرده ای دیگر به عطر سبز آغوشم رهایم کرده ای #در_خود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط