{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p28
نگاهش دوباره به سینی افتاد.
و با بی‌حوصلگی زیر لب غر زد
«...ولی واقعاً گرسنمه.»
پس سینی نقره‌ای ای رو روی پاهاش گذاشت و شروع به خوردن غذایی که مخلوطی از سبزیجات بود کرد....یه تعم تازه.....تعمی که تاحالا نچشیده بود.......ولی قطعا غذای اصلی اون‌ها فقط سبزیجات نبود......

چندساعتی گذشت و بعدازظهر فرا رسید....

نینا دیگه از موندن توی اتاق خسته شده بود به سمت در اتاق رفت و همین که در رو باز کرد، دو نگهبان جلوی اتاق ایستاده بودن.

نینا با تعجب گفت:
«یعنی حتی نمی‌تونم راه برم؟»

یکی از نگهبان‌ها مؤدبانه اما باچهره حرفه ای و بی احساسش جواب داد:
«می‌تونید داخل قلعه هرجا که بخواید برید.»
«پس برید کنار که رد بشم لطفا»

هر دو همون لحظه راه رو باز کردن.
نینا با تعجب از بینشون رد شد.
«چجوری انقدر بزرگن...»
...
راهروهای قلعه یکی از یکی بزرگ‌تر بودن.
روی دیوارها تابلوهای قدیمی و شمعدون‌های بزرگی نصب شده بود.
هرکس از کنارش رد می‌شد، اول به نینا نگاه می‌کرد...
بعد سریع سرش رو پایین می‌انداخت و به راهش ادامه می‌داد و فه خاطر همین نینا متعجب بود و زیر لب زمزمه کرد
«انگار من موجود فضایی‌ام...»

چند دقیقه بعد، به یه بالکن بزرگ رسید.
همین که قدم گذاشت بیرون...
نفسش بند اومد.
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p29تا چشم کار می‌کرد، جنگل‌های تیره دیده ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p30چند دقیقه بعد نتونست جلوی کنجکاویش رو ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p27اما لیا آروم سرش رو تکون داد.«هیچ‌کدوم...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p26نینا با حرص نزدیک‌ترین بالش رو برداشت ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p33درست جلوی همون دیواری که نینا پشتش پنه...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p34فقط از کنار نینا گذشت و وارد راهروی بع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط