P : 3
BEYOND TIME
پارت سوم | دفتر آبی
شب، آرام روی شهر نشسته بود.
چراغهای عمارت یکییکی خاموش شده بودند و فقط چند پنجره در طبقهی پایین روشن بود. باد سردی از میان باغ میگذشت و شاخههای سرو را تکان میداد.
سرین خوابش نمیبرد.
روی تخت نشسته بود و نامهای را که صبح از خاندان مارچلو گرفته بود دوباره میخواند. این بار چشمش به نامی افتاد که قبلاً ندیده بود:
لورنزو مارچلو.
پدرش هیچوقت دربارهی این مرد حرف نزده بود.
همان لحظه صدای قدمهایی از راهرو آمد.
سرین شمع کوچکی برداشت و از اتاق بیرون رفت.
صدای قدمها از طبقهی پایین میآمد.
آهسته از پلهها پایین رفت و پشت یکی از ستونها پنهان شد.
مردی از اتاق حسابداری بیرون آمد.
سرین خیلی زود او را شناخت.
مارکو.
یکی از خدمتکارهای قدیمی پدرش.
مارکو چیزی در دست داشت و بعد از کمی نگاه کردن به اطراف، از در پشتی خارج شد.
سرین شمع را خاموش کرد و دنبالش رفت.
---
مارکو وارد ساختمان سنگی کوچکی در انتهای باغ شد.
چند دقیقه بعد بیرون آمد و به سمت اصطبل رفت.
سرین صبر کرد تا دور شود، بعد وارد ساختمان شد.
بوی چوب و کاغذهای قدیمی فضا را پر کرده بود.
چند قفسه کنار دیوار قرار داشتند. سرین شروع به گشتن کرد تا اینکه یک دفتر آبیرنگ پیدا کرد.
دفتر حساب زمینهای خاندان روسّی بود.
صفحهها را ورق زد.
عددها درست نبودند.
درآمد بعضی زمینها بیشتر از چیزی بود که در گزارشهای رسمی ثبت شده بود.
سرین دوباره صفحات را بررسی کرد.
این فقط یک اشتباه نبود.
کسی اعداد را تغییر داده بود.
ـ این امکان نداره...
صدای قدمی از پشت سرش آمد.
سرین برگشت.
مردی در تاریکی ایستاده بود.
وقتی نور شمع روی صورتش افتاد، شناختش.
جئون جونگکوک.
ـ شما اینجا چه کار میکنید؟
ـ شما اول بگید.
سرین دفتر را بست.
ـ من سؤال کردم.
جونگکوک نگاهش را به دفتر انداخت.
ـ اون رو از کجا پیدا کردید؟
ـ همینجا.
ـ میدونید داخلش چیه؟
ـ الان میدونم.
جونگکوک دستش را جلو آورد.
ـ دفتر رو بدید به من.
سرین فوراً آن را به خودش نزدیک کرد.
ـ نه.
ـ این دفتر مربوط به تحقیقات منه.
ـ و مربوط به خانوادهی منه.
ـ برای همین باید ببینمش.
سرین سرش را تکان داد.
ـ هنوز به شما اعتماد ندارم.
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
ـ لازم نیست اعتماد کنید.
ـ پس دلیلی هم ندارم دفتر رو بهتون بدم.
سرین یکی از صفحات را باز کرد.
ـ این زمین طبق حسابهای خانوادهی ما باید این مقدار محصول داده باشه، ولی توی گزارش رسمی نصفش ثبت شده.
جونگکوک به صفحه نگاه کرد.
ـ من هم به همین اختلاف رسیدم.
سرین با تعجب نگاهش کرد.
ـ پس شما هم میدونستید؟
ـ چند هفته است که دارم دربارهش تحقیق میکنم.
سرین دفتر را بست.
ـ و هنوز نفهمیدید چه کسی این کار رو میکنه؟
ـ نه.
قبل از اینکه سرین جواب بدهد، صدای قدمهایی از بیرون آمد.
جونگکوک شمع را خاموش کرد.
در باز شد.
مارکو وارد شد؛ این بار همراه مرد دیگری.
مرد آرام پرسید:
ـ دفتر رو پیدا کردی؟
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
ـ همهجا رو گشتم.
مرد گفت:
ـ باید قبل از اینکه فرمانده بفهمه پیداش کنیم.
سرین به جونگکوک نگاه کرد.
چند دقیقه بعد، آن دو مرد از ساختمان خارج شدند.
جونگکوک شمع را دوباره روشن کرد.
ـ حالا میفهمید چرا گفتم دفتر رو به من بدید؟
سرین دفتر را زیر شنلش پنهان کرد.
ـ نه.
ـ ممکنه براتون خطرناک باشه.
ـ این خانوادهی منه.
جونگکوک لحظهای ساکت ماند.
ـ پس حداقل بذارید من ازش محافظت کنم.
سرین نگاهش کرد.
ـ خودم میتونم مراقبش باشم.
ـ مطمئنید؟
ـ بیشتر از اینکه به شما مطمئن باشم.
جونگکوک چیزی نگفت.
سرین به سمت در رفت.
صدای جونگکوک را شنید:
ـ فردا صبح، باغ شرقی.
سرین برگشت.
ـ برای چی؟
ـ اگر میخواید در این ماجرا دخالت کنید، باید چیزهایی رو بدونید.
ـ من نگفتم میخوام دخالت کنم.
جونگکوک نگاه کوتاهی به دفتر انداخت.
ـ ولی دفتر رو هم پس ندادید.
سرین جوابی نداشت.
جونگکوک از ساختمان خارج شد.
---
سرین به اتاقش برگشت، در را قفل کرد و دفتر را داخل صندوقچهی کوچکی گذاشت.
چند لحظه به آن نگاه کرد.
هنوز نمیدانست مارکو برای چه کسی کار میکند.
نمیدانست چه چیزی پشت این ماجراست.
و از همه مهمتر، نمیدانست چقدر میتواند به جئون جونگکوک اعتماد کند.
اما یک چیز را میدانست:
اگر قرار بود حقیقتی دربارهی خاندان روسّی وجود داشته باشد، خودش هم باید آن را پیدا میکرد.
حتی اگر مجبور میشد برای این کار با مردی همکاری کند که هنوز به او اعتماد نداشت..
پارت سوم | دفتر آبی
شب، آرام روی شهر نشسته بود.
چراغهای عمارت یکییکی خاموش شده بودند و فقط چند پنجره در طبقهی پایین روشن بود. باد سردی از میان باغ میگذشت و شاخههای سرو را تکان میداد.
سرین خوابش نمیبرد.
روی تخت نشسته بود و نامهای را که صبح از خاندان مارچلو گرفته بود دوباره میخواند. این بار چشمش به نامی افتاد که قبلاً ندیده بود:
لورنزو مارچلو.
پدرش هیچوقت دربارهی این مرد حرف نزده بود.
همان لحظه صدای قدمهایی از راهرو آمد.
سرین شمع کوچکی برداشت و از اتاق بیرون رفت.
صدای قدمها از طبقهی پایین میآمد.
آهسته از پلهها پایین رفت و پشت یکی از ستونها پنهان شد.
مردی از اتاق حسابداری بیرون آمد.
سرین خیلی زود او را شناخت.
مارکو.
یکی از خدمتکارهای قدیمی پدرش.
مارکو چیزی در دست داشت و بعد از کمی نگاه کردن به اطراف، از در پشتی خارج شد.
سرین شمع را خاموش کرد و دنبالش رفت.
---
مارکو وارد ساختمان سنگی کوچکی در انتهای باغ شد.
چند دقیقه بعد بیرون آمد و به سمت اصطبل رفت.
سرین صبر کرد تا دور شود، بعد وارد ساختمان شد.
بوی چوب و کاغذهای قدیمی فضا را پر کرده بود.
چند قفسه کنار دیوار قرار داشتند. سرین شروع به گشتن کرد تا اینکه یک دفتر آبیرنگ پیدا کرد.
دفتر حساب زمینهای خاندان روسّی بود.
صفحهها را ورق زد.
عددها درست نبودند.
درآمد بعضی زمینها بیشتر از چیزی بود که در گزارشهای رسمی ثبت شده بود.
سرین دوباره صفحات را بررسی کرد.
این فقط یک اشتباه نبود.
کسی اعداد را تغییر داده بود.
ـ این امکان نداره...
صدای قدمی از پشت سرش آمد.
سرین برگشت.
مردی در تاریکی ایستاده بود.
وقتی نور شمع روی صورتش افتاد، شناختش.
جئون جونگکوک.
ـ شما اینجا چه کار میکنید؟
ـ شما اول بگید.
سرین دفتر را بست.
ـ من سؤال کردم.
جونگکوک نگاهش را به دفتر انداخت.
ـ اون رو از کجا پیدا کردید؟
ـ همینجا.
ـ میدونید داخلش چیه؟
ـ الان میدونم.
جونگکوک دستش را جلو آورد.
ـ دفتر رو بدید به من.
سرین فوراً آن را به خودش نزدیک کرد.
ـ نه.
ـ این دفتر مربوط به تحقیقات منه.
ـ و مربوط به خانوادهی منه.
ـ برای همین باید ببینمش.
سرین سرش را تکان داد.
ـ هنوز به شما اعتماد ندارم.
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
ـ لازم نیست اعتماد کنید.
ـ پس دلیلی هم ندارم دفتر رو بهتون بدم.
سرین یکی از صفحات را باز کرد.
ـ این زمین طبق حسابهای خانوادهی ما باید این مقدار محصول داده باشه، ولی توی گزارش رسمی نصفش ثبت شده.
جونگکوک به صفحه نگاه کرد.
ـ من هم به همین اختلاف رسیدم.
سرین با تعجب نگاهش کرد.
ـ پس شما هم میدونستید؟
ـ چند هفته است که دارم دربارهش تحقیق میکنم.
سرین دفتر را بست.
ـ و هنوز نفهمیدید چه کسی این کار رو میکنه؟
ـ نه.
قبل از اینکه سرین جواب بدهد، صدای قدمهایی از بیرون آمد.
جونگکوک شمع را خاموش کرد.
در باز شد.
مارکو وارد شد؛ این بار همراه مرد دیگری.
مرد آرام پرسید:
ـ دفتر رو پیدا کردی؟
ـ نه.
ـ مطمئنی؟
ـ همهجا رو گشتم.
مرد گفت:
ـ باید قبل از اینکه فرمانده بفهمه پیداش کنیم.
سرین به جونگکوک نگاه کرد.
چند دقیقه بعد، آن دو مرد از ساختمان خارج شدند.
جونگکوک شمع را دوباره روشن کرد.
ـ حالا میفهمید چرا گفتم دفتر رو به من بدید؟
سرین دفتر را زیر شنلش پنهان کرد.
ـ نه.
ـ ممکنه براتون خطرناک باشه.
ـ این خانوادهی منه.
جونگکوک لحظهای ساکت ماند.
ـ پس حداقل بذارید من ازش محافظت کنم.
سرین نگاهش کرد.
ـ خودم میتونم مراقبش باشم.
ـ مطمئنید؟
ـ بیشتر از اینکه به شما مطمئن باشم.
جونگکوک چیزی نگفت.
سرین به سمت در رفت.
صدای جونگکوک را شنید:
ـ فردا صبح، باغ شرقی.
سرین برگشت.
ـ برای چی؟
ـ اگر میخواید در این ماجرا دخالت کنید، باید چیزهایی رو بدونید.
ـ من نگفتم میخوام دخالت کنم.
جونگکوک نگاه کوتاهی به دفتر انداخت.
ـ ولی دفتر رو هم پس ندادید.
سرین جوابی نداشت.
جونگکوک از ساختمان خارج شد.
---
سرین به اتاقش برگشت، در را قفل کرد و دفتر را داخل صندوقچهی کوچکی گذاشت.
چند لحظه به آن نگاه کرد.
هنوز نمیدانست مارکو برای چه کسی کار میکند.
نمیدانست چه چیزی پشت این ماجراست.
و از همه مهمتر، نمیدانست چقدر میتواند به جئون جونگکوک اعتماد کند.
اما یک چیز را میدانست:
اگر قرار بود حقیقتی دربارهی خاندان روسّی وجود داشته باشد، خودش هم باید آن را پیدا میکرد.
حتی اگر مجبور میشد برای این کار با مردی همکاری کند که هنوز به او اعتماد نداشت..
- ۵۳
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط