{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شروع 🎀

شروع 🎀

کفش ها و دستکش هارو پوشید و احساس احمق بودن کرد
لباس بزور روی بدنش وایساده بود و این اصن براش خوب نبود
کفش هارو بالاتر کشید و دستکش هارو سفت کرد اما فایده ای نداشت
به خودش میگفت " سخت نگیر " اما خوب میدونست که نمیشه که بیخیال این لباس گله گشاد که تو بدن کامیل حتی زشت تر شده بود شد
یوشیرو اومد داخل
یه تی‌شرت و شلوار لی تنش بود درحالی که موهاشو با دست حالت میداد و بعد وایساد. سرتاپای کامیل رو در نطر گرفت حیف شد که کاکوچو بهش اولتیماتوم داده بود وگرنه.....
یوشیرو : ( اوففف بین چه خوردنی هستی! دلم میخواد بازی رو کنسل کنم و تا صبح روی تو باشم! )
حتی فکرش هم کامیل رو به ترس انداخت اما به روی خودش نیاورد سعی کرد نیمه ی پر لیوان رو ببینه
فکر کامیل :
حتما منظورش اینه که لباس ها خیلی خوشگلن و اونطوری که فکر میکنه لباس ها اونقدرا هم زشت نیستن
تمام *
اما کامیل خوب میدونست که حتی اگه گونیم بپوشه یوشیرو باز همینو میگه
لب خندی خجالت زده بر لبش نشست که البته از روی زور بود و لبای نازک و صورتی‌ش رو به هم بست
یوشیرو لبهای اون رو دوست نداشت
اون لبهای فاحشه های بانتن که همشون درست و بزرگ بودن و نیم کیلو روشون رژلب و ماتیک بود رو دوست داشت
دلش یه همچین زنی میخواست برای همین هیچوقت لبای کامیل رو نبوسید
نگاه کامیل به زمین دوخته شد و چنددقیقه بعد سرشو با کنجکاوی بالا آورد
+ اوه راستی... کارمون تا کی طول میکشه؟
یوشیرو عصبانی شد آخه این دیگه چه سوال احمقونه ای بود
برای یوشیرو شاید یه ساعت اما برای کامیل سالها میخواست بگه که تا هروقت کاکوچو دستور بده اما نمیتونست
به لحظه تو سرش گذشت که شاید کامیل از قضیه خبردار شد اما با خودش فک کرد که اوه این دختر یکذره هم از قضیه خبردار بشه مث یک زن احمق فرار میکنه پس باحال مشکوکی پرسید
یوشیرو : گیریم که خیلی.! برای چی میخوای؟
هروقت اینطوری صحبت می‌کرد کامیل می‌ترسید و دست و گاشو گم می‌کرد دقیقا مث الان
+ آخه.. آخه میخواستم فردا برن دیدن داداشم..
شک یوشیرو به یقین تبدیل نشد اما اگر حتی کامیل فالگوش وایساده بود و از قراردادش خبر میشد هم انقد عصبانی نمیشد که الان از شنیدن حرف کازوتورا از دهن کامیل عصبانی بشه
لب هاش رو جویید و چشماشو کج کرد مث تموم مواقع دیگه ای که عصبانی میشد
واقعا که خیلی زشت میشد
یوشیرو : ( آخه اون کثافت زندانی ارزش دیدن داره؟! چی پخش میکنن اونجا که هرهفته میری؟ )
کامیل از اینکه این حرفارو درباره داداشش میشنید اما مجبور بود بخاطر زندگیش تحمل کنه متنفر بود
برادرش عزیزترین و و مهربون ترین و زیباترین فردی بود که میشناخت
حرفای بقیه براش اهمیت نداشت.... این تهمت‌های درباره قاتل بودن و این حرفا
درخشش چشمهای لیمویی رنگ داداشش به همه ی اون حرفا می ارزید
این که ه هفته می‌دیدید ابجیش به دیدنش میاد براش کافی بود
و کامیل هربار امید رو تو چهره برادرش میدید انگار تو طول این دوازده سال هرهفته فکر می‌کرد شاید دیگه این هفته کامیلی درکار نباشه
و این کامیل بود که هر هفته با شوهرش مدارا می‌کرد
سکوت و تحمل رو به جون میخرید تا بتونه این هفته هم باز برادرش رو ببینه
البته گاهی اوقات در برابر ناسزا گفتن های یوشیرو به کازوتورا سنگر می‌بست هرچند فایده ای نداشت
اون نمیتونست مثل برادرش، با دوستاش، با جنگ هرکسی دلش بخواد بره آخه اون دوستی نداشت
کازوتورا از وقتی کامیل با یوشیرو ازواج کرد بدقلق تر و بد اخلاق تر شده بود
چپ میرفت راست میرفت میگفت برگرده حق یوشیرو رو میزاره کف دستش و طلاق ابجیش میگیره
کامیل هم تصمیم گرفت جلوی اون دیگه از یوشیرو بد نگه اما اون مه خر نبود خیلی چیزها و میدونست
خیلی روابط تو زندان داشت تا آمار یوشیرو رو دربیاره
نمی‌خواست به کامیل بگه که داره با چه آدمی زندگی میکنه تا یوقت ابجیش نترسه اما خودش خوب میدونست وقتی برگرده چه بلایی سر اون عوضی میاره
+ ( آخه دوهفته دیگه ازاد میشه )
یوشیرو اخم کرد
همیشه از سایه این تک برادر کامیل تو زندگیشون بیزار بود کسی که یوشیرو میدونست با برگشتن به خاک سیاه میشینه
شاید میتونست سر کامیل رو با یه زندگی پوچ و بی ارزش کوچیک ترین چیزها گرم کند اما برادرش قطعا بیشتر می‌فهمید
از طرفی کازوتورا شاید الان تو زندان باشه و از جامع خلافکاری طرد شده باشه اما اونقدری اسم در کرده بود که بتونه یه چندنفری رو اجیر کنه خوب کتکش بزنن
شاید حتی با کاکوچو رفیق باشه! کی میدونه؟ اما تا اون یابو آزاد شه کامیل تو چنگ کاکوچو و خودش اونور آبه
یوشیرو حتی بهتر از کامیل کازوتورا رو میشناخت
دیدگاه ها (۴)

یوشیرو حتی بهتر از کامیل کازوتورا رو میشناختچون کامیل همیشه ...

نمی‌دونست که یوشیرو میخواست اون رو به جهانی تحویل بده که حرف...

.... حقه دیگه چی بگم

عررر بچه ها نگا کنید چی پیدا کردمشینییچیرو استغفار کن 🎀 جلو ...

پارت سوم یوشیرو : دوهفته دیگه؟ اما قربان شما که گفتید یه ما...

پارت اولکامیل مثل همیشه روبروی اینه شکسته اش نشسته بود و و م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط