ته نشین شده ام!
ته نشین شده ام!
در ساعت های شنی ،
در
انزجار کویر،
گریخته از سکوت چشم هایت!
که دست هایم را
می نواختند..!
در فوران ثانیه ها''
به یقین سرانگشتان تو بود؟!
عشق در من منتشر می شد''
بشارت لبخندها
صدای روشنت را در تیرگی مردمک هایم
نشانه می گرفت،
من در رگ هایم آواز تو را
احساس می کردم''
وهیچ فکر نمی کردم،
شکیبایی کلمات نخوانده ام
در نگاه تو
مبعوث می شدند...!
در ساعت های شنی ،
در
انزجار کویر،
گریخته از سکوت چشم هایت!
که دست هایم را
می نواختند..!
در فوران ثانیه ها''
به یقین سرانگشتان تو بود؟!
عشق در من منتشر می شد''
بشارت لبخندها
صدای روشنت را در تیرگی مردمک هایم
نشانه می گرفت،
من در رگ هایم آواز تو را
احساس می کردم''
وهیچ فکر نمی کردم،
شکیبایی کلمات نخوانده ام
در نگاه تو
مبعوث می شدند...!
- ۹۶۱
- ۰۵ شهریور ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط