{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطره

خاطره
▪یک مرحله به دشمن زده بودیم اما نشد خط را تثبیت کنیم. ناچار برگشتیم عقب. جنازه شهدا ماند بین خاکریز خودی و دشمن.

سوار موتور بودم که دیدم جیپ روباز حاجي آمد توی خط.
آمده بود برای تقویت روحیه بچه ها و شناسایی منطقه.
بعثی ها از ترس شروع مرحله دوم عملیات،
خط را گرفته بودند زیر آتش.
یکهو خمپاره خورد کنار ماشین حاجی.
گردوغبار و دود غلیظ شد سهم چشم هایمان.
نفسمان بالا نمی آمد.

فکر کردیم حاجی شهید شده.
توی همین هول و ولا دیدیم ماشین از بین دود و آتش بیرون آمد و راهش را ادامه داد.
با موتور رفتیم پشت سرشان.

جاده‌های مارپیچ را رد کردیم تا رسیدیم به چادرهای اورژانس صحرایی.
حاج قاسم به زحمت از ماشین پیاده شد.
از لباس‌های سوراخ سوراخش معلوم بود چند ترکش به بدن و پایش خورده بود.
رفتیم زیر بازویش را بگیریم نگذاشت.
صاف ایستاد.
نمی خواست توی این شرایط روحیه رزمنده ها ،
با مجروح شدنش از بین برود.
دردش را مچاله کرد توی خودش.

راوی: سید محمد حسینی
دیدگاه ها (۲)

پارت دوم: اتاق پدرصدای شلیک هنوز در تمام عمارت می‌پیچید.مهما...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت16ویو کوکتاریکی...

پارت نهم: چهار مظنون 🥀🖤چند ثانیه هیچ‌کس حرف نزد.صدای دستگاه ...

ترکم نکن

فاصله یک لبخند تا جنون

بچه ها...امام منتظرفتح شماست..*عملیات سیدالشهداء علیه السلام...

‍ سیره عملی سردار شهید ((حاج محمد ابراهیم همت)) ریخته بودند...

آقا مرتضی! یه نفر رو بفرست خط، ببینیم چه خبره.هرکس می‌رفت، د...

📗 ادامه کتابِ《 راستي دردهایم کو ؟ 》 #قسمت_صدوسیُ_چهارد...

شب‌های بعد حمله از کنار دژ منتفی شد و بنا شد برای عبور از کا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط