{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همه ی مدادرنگی هامشغول بودند…

همه ی مدادرنگی هامشغول بودند…

به جز مداد سفید…

هیچ کسی به او کار نمی داد…

همه می گفتند: تو به هیچ دردی

نمی خوری…یک شب که مداد رنگی ها…

توی سیاهی کاغذ گم شده بودند

مداد سفید تا صبح کار کرد…ماه کشید…

مهتاب کشید…و آنقدر ستاره کشید

که کوچک وکوچک و کوچک تر شد

صبح توی جعبه ی مداد رنگی…

جای خالی او…با هیچ رنگی پر نشد....
دیدگاه ها (۱)

پارت ۲۲ — «اتاق ممنوعه»جونگکوک درِ اتاق رو بازتر کرد.رها: «ن...

part 57& داداش نمیخواین بگین کجا میریم؟تهیونگ« بیا کوچولو»ته...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

اصلا نیمفهمم چرا

پارت ۵۶غروبِ خورشید آسمون رو به رنگِ صورتی و نارنجیِ ملایمی ...

پارت ۶۱

🖤 پارت ۳۷ | «اتاق ۱۳»راهروی ساختمان تاریک بود.صدای قدم‌های ل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط