{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همه ی مدادرنگی هامشغول بودند

همه ی مدادرنگی هامشغول بودند…

به جز مداد سفید…

هیچ کسی به او کار نمی داد…

همه می گفتند: تو به هیچ دردی

نمی خوری…یک شب که مداد رنگی ها…

توی سیاهی کاغذ گم شده بودند

مداد سفید تا صبح کار کرد…ماه کشید…

مهتاب کشید…و آنقدر ستاره کشید

که کوچک وکوچک و کوچک تر شد

صبح توی جعبه ی مداد رنگی…

جای خالی او…با هیچ رنگی پر نشد....
دیدگاه ها (۱)

من بی تو یک مصرعبی پایانم...

پارت نمیدونم چندم

Rofile of the wolf...2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط