پارت
پارت ۱
ا،ت ویو
ا،ت: چشم رئیس ببخشید
یونگی : دفعه ی بعدی بیشتر دقت کن ، و اینکه باید به همراه من و اعضای تیمت به سفر کاری با کشتی ی من بیایم ، فردا ساعت ۵ صبح آماده باش یکی رو میفرستم دنبالت ، سفر تا یک هفته طول میکشه ، به اعضای تیمتم بگو بیان -----
ا،ت: چشم
با تعظیم از اتاق رئیس زدم بیرون و به سمت اتاق خودم رفتم
روی میز خودم نشستم و به کامپیوتر جلوم خیره شدم
~: کیم ا،ت چیزی شده ؟
ا،ت: وای ببخشید نه ...... راستی میدونی فردا صبح میریم سفر کاری ؟
~:نه
ا،ت : بقیه ام نمیدونن؟
~: فکر نکنم بدونن
ا،ت : باشه
از جام پاشدم و گلومو آروم صاف کردم ، همه ی نگاه ها به سمت من شد
ا،ت: بچه ها آقای مین گفتن فردا ساعت ۵ صبح به یه سفر کاری میریم ، همه به ------- بیاین ، این سفر یک هفته طول میکشه و با کشتی آقای مین میریم
همه : باشه
دوباره سرجام نشستم و همه حواسمو به کارم دادم
فلش بک به شب
کارام تموم شد
کامپیوترو خاموش کردم و وسایلامم جمع کردم
تلفنم زنگ خورد ، جواب دادم
ا،ت: بله؟
یونگی : بیا اتاقم
ا،ت: چشم
تلفنو گذاشتم سرجاش و با وسایلم به سمت اتاق رئیس رفتم
در زدم و اجازه ی ورود داد
ا،ت: بله رئیس؟
یونگی : پرونده ی شرکت ---- رو ایمیل زدی برام ؟
ا،ت: بله رئیس
یونگی : خوبه میتونی بری
دوباره تعظیم کردم و از اتاق زدم بیرون
یونگی ویو
وایی دختره ی لعنتی خیلی جذابه ، توی این سفر بهش اعتراف میکنم ، مطمئنم ردم نمیکنه
بعد از چند ساعت کارام تموم شد و وسایلمو جمع کردم و از شرکت زدم بیرون
سوار ماشینم شدم و با بیشترین سرعت به سمت خونه روندم
ا،ت ویو
یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه
ا،ت : سلام اوما ، سلام آپا
(اوما یعنی مادر و علامتش ٪ و آپا یعنی پدر و علامتش # )
٪ : سلام دخترم خوش اومدی
#: حسابی خسته شدی ؟ بیا بشین استراحت کن
ا،ت: نه ممنون من خوبم ولی اوما خیلی گشنمه
٪ : تا دست و صورتتو بشوری شام آماده میشه
ا،ت: مرسی ، راستی جیمین (داداش ا،ت) کو ؟
#: هنوز نیومده خونه
ا،ت : باشه
رفتم تو اتاقم و یه دوش ۱۰ مینی گرفتم ، لباس خونگی هامو پوشیدم و روتین پوستیمو انجام دادم ، گفتم بزار یه زنگ به جیمین بزنم
بعد از سه بوق ناامید شدم که جواب نمیده ولی یهو صداش توی گوشم پیچید
مکالمشون
جیمین : سلام آجی کوچولو چیزی شده؟
ا،ت : سلام تو چرا خونه نمیای داداش بزرگه
جیمین : چیزی شده؟
ا،ت : اگه امشب نیای تا یک هفته آجی کوچولوتو نمیبینی هاا
جیمین : چرا ؟
ا،ت : بیا میفهمی
جیمین : بخدا اگه دروغ گفته باشی....
ا،ت: بای داداش بزرگه منتظرتم
جیمین : شام خوردین؟
ا،ت : نه
جیمین: پس صبر کنین یه ربع دیگه میام باهم شام بخوریم
ا،ت : اوکی بای
جیمین : بای
پایان مکالمه
گوشی رو قطع کردم و رفتم پایین
ا،ت : اوما صبر کن داداش یه ربع دیگه میاد بعد باهم شام بخوریم
٪ : واقعا؟ خب تو گشنته میخای تو غذاتو بخوری؟
ا،ت : نه باید یه موضوعی رو به همتون بگم
٪ : چه موضوعی؟
ا،ت : میفهمین
٪ : باشه
ادامه دارد........
ا،ت ویو
ا،ت: چشم رئیس ببخشید
یونگی : دفعه ی بعدی بیشتر دقت کن ، و اینکه باید به همراه من و اعضای تیمت به سفر کاری با کشتی ی من بیایم ، فردا ساعت ۵ صبح آماده باش یکی رو میفرستم دنبالت ، سفر تا یک هفته طول میکشه ، به اعضای تیمتم بگو بیان -----
ا،ت: چشم
با تعظیم از اتاق رئیس زدم بیرون و به سمت اتاق خودم رفتم
روی میز خودم نشستم و به کامپیوتر جلوم خیره شدم
~: کیم ا،ت چیزی شده ؟
ا،ت: وای ببخشید نه ...... راستی میدونی فردا صبح میریم سفر کاری ؟
~:نه
ا،ت : بقیه ام نمیدونن؟
~: فکر نکنم بدونن
ا،ت : باشه
از جام پاشدم و گلومو آروم صاف کردم ، همه ی نگاه ها به سمت من شد
ا،ت: بچه ها آقای مین گفتن فردا ساعت ۵ صبح به یه سفر کاری میریم ، همه به ------- بیاین ، این سفر یک هفته طول میکشه و با کشتی آقای مین میریم
همه : باشه
دوباره سرجام نشستم و همه حواسمو به کارم دادم
فلش بک به شب
کارام تموم شد
کامپیوترو خاموش کردم و وسایلامم جمع کردم
تلفنم زنگ خورد ، جواب دادم
ا،ت: بله؟
یونگی : بیا اتاقم
ا،ت: چشم
تلفنو گذاشتم سرجاش و با وسایلم به سمت اتاق رئیس رفتم
در زدم و اجازه ی ورود داد
ا،ت: بله رئیس؟
یونگی : پرونده ی شرکت ---- رو ایمیل زدی برام ؟
ا،ت: بله رئیس
یونگی : خوبه میتونی بری
دوباره تعظیم کردم و از اتاق زدم بیرون
یونگی ویو
وایی دختره ی لعنتی خیلی جذابه ، توی این سفر بهش اعتراف میکنم ، مطمئنم ردم نمیکنه
بعد از چند ساعت کارام تموم شد و وسایلمو جمع کردم و از شرکت زدم بیرون
سوار ماشینم شدم و با بیشترین سرعت به سمت خونه روندم
ا،ت ویو
یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه
ا،ت : سلام اوما ، سلام آپا
(اوما یعنی مادر و علامتش ٪ و آپا یعنی پدر و علامتش # )
٪ : سلام دخترم خوش اومدی
#: حسابی خسته شدی ؟ بیا بشین استراحت کن
ا،ت: نه ممنون من خوبم ولی اوما خیلی گشنمه
٪ : تا دست و صورتتو بشوری شام آماده میشه
ا،ت: مرسی ، راستی جیمین (داداش ا،ت) کو ؟
#: هنوز نیومده خونه
ا،ت : باشه
رفتم تو اتاقم و یه دوش ۱۰ مینی گرفتم ، لباس خونگی هامو پوشیدم و روتین پوستیمو انجام دادم ، گفتم بزار یه زنگ به جیمین بزنم
بعد از سه بوق ناامید شدم که جواب نمیده ولی یهو صداش توی گوشم پیچید
مکالمشون
جیمین : سلام آجی کوچولو چیزی شده؟
ا،ت : سلام تو چرا خونه نمیای داداش بزرگه
جیمین : چیزی شده؟
ا،ت : اگه امشب نیای تا یک هفته آجی کوچولوتو نمیبینی هاا
جیمین : چرا ؟
ا،ت : بیا میفهمی
جیمین : بخدا اگه دروغ گفته باشی....
ا،ت: بای داداش بزرگه منتظرتم
جیمین : شام خوردین؟
ا،ت : نه
جیمین: پس صبر کنین یه ربع دیگه میام باهم شام بخوریم
ا،ت : اوکی بای
جیمین : بای
پایان مکالمه
گوشی رو قطع کردم و رفتم پایین
ا،ت : اوما صبر کن داداش یه ربع دیگه میاد بعد باهم شام بخوریم
٪ : واقعا؟ خب تو گشنته میخای تو غذاتو بخوری؟
ا،ت : نه باید یه موضوعی رو به همتون بگم
٪ : چه موضوعی؟
ا،ت : میفهمین
٪ : باشه
ادامه دارد........
- ۵۵.۹k
- ۱۶ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط