برادر سختگیر و وحشی من...
p30_f2
پسر گوشی رو قطع کرد
لباساشو عوض کرد و به سمت بیمارستان رفت
قبل از اینکه به دیدار هانا بره به دیدار دکترش رفت و ازش خواست تا با هم حرف بزنن
د: خب آقای جئون میشنوم
کوک: راستش من متخصص بیولوژیکم و جواب آزمایش رو دیدم...به نظرم اگر خانوم هانا بتونه برای سه هفته آینده که زندس تو باغ گل باشه از لحاظ فیزیکی حالش بهتر میشه و گرده گل به سلامتش کمک میکنه
د: خب بله درسته اما هیچ باغ گلی در دسترس نیست که بشه یکماه اونجا بود...بشدت هزینه بر و ریسکیه
کوک: به عنوان کسی که از تخصصش خوشش نمیامد گل خونه زدم...الان تو شروع فصل گرمایی گلا قنچه دارن و بوی خوبی دارن به نظرم ایدئال ترین حالته
د:پس...بیا امتحانش کنیم(دستشو جلو اورد)
کوک پوزخندی زد و دست داد
از اتاق بیرون آمد و لا هان مواجه شد
هان: آقای جئون؟
کوک: سلام چطوری:)
هان: سلام ممنونم شما خوبید
کوک: اره خوبم
هان: راستی منم دنبال ا،تم اگر دیدمش خبری بهتون میدم
کیک ویو
به صورتش نگاه کردم..انگار بخاطر خواهرش خیلی گریه کرده...شکسته شده بود...زیاد و هر بار من تعجب میکردم...اینا دوریش سخت بود حالا مرگش...اح خدا نکنه چی میگی کوک
کوک: لطف دارید
هان: خب چیزی شده اینجایید؟
کوک: اوه نه فقط امدم هانا رو ببینم
هان: هانا رو ببینی که چی بشه(اخم)
کوک ویو
اوه چه غیرتی
کوک: زنگم زد راستش انگار اون از هممون بیشتر نگران ا،ته...
هان: اها اره خب دیگه اسم ا.ت از دهنش نمیافته
کوک: راستش میخوام باهات حرف بزنم..راجب مریضیش
هان: میشنوم
کوک: بیا بریم یجا بشینیم
هان: باشه:)
پسرا رفتن طبقه پایین و با گرفتن یه قهوه شروع به حرف زدن کردن..جونگکوک پیشنهادشو مطرح کرد و هان چون دیگه تمام مغزش خواهرش بود قبول کرد...حاظر بود به هر قیمتی هانا زنده بمونه
هان: فقط یه خواهش دارم
کوک: میشنوم
هان: تا حالا تو موقعیتم بودی؟
کوک: خب اینا خواهرمه...ما به مشکل خوردیم و چند سالی ندیدمش اما خب خیالم راحت بود که زندس
هان: حتما سخت بوده
کوک: اره سخت بوده
هان: فکر کن هانا هم خواهرته....دیگه بعد از طلاق پدر مادرم غیر از هانا کسی رو ندارم...تو دوری اینا خانوم و ا.ت رو کشیدی...میفهمی که چی میگم و چقدر برام سخته نه؟
کوک لبخندی زد و اروم روی شونه هان ضربه زد
کوک: برای ا.ت مهم ترین چیز هاناس...حاظرم هر کاری کنم
هان: ممنون
هان سرشو بالا اورد و نگاه عجیبی کرد
هان خب بریم پیشنهاد رو به هانا بدیم؟
کوک: اره بریم
پسرا برگشتن به اتاق و بعد از حال و احوال کردن هانا از پیشنهاد شکه شد و تو ثانیه اول گفت(نه نیازی نیست)
اما هان خواست تا کوک بره بیرون تا شخصا باهاش صحبت کنه و بعد از ۲۰ دقیقه صبر کوک ...هانا جواب مثبت داد و قرار شد بعد از تعویض خونش برن به پروش گل کوک
اما هان گفت..
پسر گوشی رو قطع کرد
لباساشو عوض کرد و به سمت بیمارستان رفت
قبل از اینکه به دیدار هانا بره به دیدار دکترش رفت و ازش خواست تا با هم حرف بزنن
د: خب آقای جئون میشنوم
کوک: راستش من متخصص بیولوژیکم و جواب آزمایش رو دیدم...به نظرم اگر خانوم هانا بتونه برای سه هفته آینده که زندس تو باغ گل باشه از لحاظ فیزیکی حالش بهتر میشه و گرده گل به سلامتش کمک میکنه
د: خب بله درسته اما هیچ باغ گلی در دسترس نیست که بشه یکماه اونجا بود...بشدت هزینه بر و ریسکیه
کوک: به عنوان کسی که از تخصصش خوشش نمیامد گل خونه زدم...الان تو شروع فصل گرمایی گلا قنچه دارن و بوی خوبی دارن به نظرم ایدئال ترین حالته
د:پس...بیا امتحانش کنیم(دستشو جلو اورد)
کوک پوزخندی زد و دست داد
از اتاق بیرون آمد و لا هان مواجه شد
هان: آقای جئون؟
کوک: سلام چطوری:)
هان: سلام ممنونم شما خوبید
کوک: اره خوبم
هان: راستی منم دنبال ا،تم اگر دیدمش خبری بهتون میدم
کیک ویو
به صورتش نگاه کردم..انگار بخاطر خواهرش خیلی گریه کرده...شکسته شده بود...زیاد و هر بار من تعجب میکردم...اینا دوریش سخت بود حالا مرگش...اح خدا نکنه چی میگی کوک
کوک: لطف دارید
هان: خب چیزی شده اینجایید؟
کوک: اوه نه فقط امدم هانا رو ببینم
هان: هانا رو ببینی که چی بشه(اخم)
کوک ویو
اوه چه غیرتی
کوک: زنگم زد راستش انگار اون از هممون بیشتر نگران ا،ته...
هان: اها اره خب دیگه اسم ا.ت از دهنش نمیافته
کوک: راستش میخوام باهات حرف بزنم..راجب مریضیش
هان: میشنوم
کوک: بیا بریم یجا بشینیم
هان: باشه:)
پسرا رفتن طبقه پایین و با گرفتن یه قهوه شروع به حرف زدن کردن..جونگکوک پیشنهادشو مطرح کرد و هان چون دیگه تمام مغزش خواهرش بود قبول کرد...حاظر بود به هر قیمتی هانا زنده بمونه
هان: فقط یه خواهش دارم
کوک: میشنوم
هان: تا حالا تو موقعیتم بودی؟
کوک: خب اینا خواهرمه...ما به مشکل خوردیم و چند سالی ندیدمش اما خب خیالم راحت بود که زندس
هان: حتما سخت بوده
کوک: اره سخت بوده
هان: فکر کن هانا هم خواهرته....دیگه بعد از طلاق پدر مادرم غیر از هانا کسی رو ندارم...تو دوری اینا خانوم و ا.ت رو کشیدی...میفهمی که چی میگم و چقدر برام سخته نه؟
کوک لبخندی زد و اروم روی شونه هان ضربه زد
کوک: برای ا.ت مهم ترین چیز هاناس...حاظرم هر کاری کنم
هان: ممنون
هان سرشو بالا اورد و نگاه عجیبی کرد
هان خب بریم پیشنهاد رو به هانا بدیم؟
کوک: اره بریم
پسرا برگشتن به اتاق و بعد از حال و احوال کردن هانا از پیشنهاد شکه شد و تو ثانیه اول گفت(نه نیازی نیست)
اما هان خواست تا کوک بره بیرون تا شخصا باهاش صحبت کنه و بعد از ۲۰ دقیقه صبر کوک ...هانا جواب مثبت داد و قرار شد بعد از تعویض خونش برن به پروش گل کوک
اما هان گفت..
- ۳۱۸
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط